X
تبلیغات
مرکز جهانی انسانشناسی - انسان شناسی از دیدگاه علوم انسانی
مرکزاطلاعات اسلامی ؛ و انسانی رسول ملکیان اصفهانی
اعتقادات

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 21:49  توسط رسول ملکیان اصفهانی | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 21:46  توسط رسول ملکیان اصفهانی | 
می گویند اگر اهلیت باشد..در و دیوار معلم انسان می شود…می گویند ..
این آدم های کوچک..(یکی مثل من) ..پی اهلیت کجا باید بگردند.؟؟ اگر آن قدر در تردید ها گم باشند که به نشانه ها………..
جناب کاکایی …خوشبخت بودند ان ها که در حوزه های قدیم در کنار اساتید بزرگوارشان نفس می کشیدند و چه کم سعادتیم ما که ..بی بهره ایم از نفس رحمانی شان..

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 23:47  توسط رسول ملکیان اصفهانی | 

 

بهداشت روانی (Mental Health)


• کلمه بهداشت روانی چقدر برای شما آشناست؟ • چه ارتباطی بین بهداشت روانی و اختلالات روانی وجود دارد؟  • چگونه می‌توانیم بهداشت روانی خود را حفظ کرده یا بهبود ببخشیم؟
واژه بهداشت (Health) و سلامتی همیشه انسان را در طول تاریخ به خود مشغول کرده است. تدوین برنامه‌های تربیتی – بهداشتی برای حفظ سلامتی و مطالعه ، جلوگیری و درمان بیماریها نمونه‌ای از این اقدامات بشری است. بهداشت در یک تقسیم کلی به دو نوع "بهداشت جسمی" و "بهداشت روانی" تقسیم می‌شود. ولی آنها همپوشی‌های زیادی را با هم دارند (بر یکدیگر تاثیر می‌گذارند).

بهداشت روانی از آن جهت که رابطه مستقیمی با "عملکرد فردی – اجتماعی" و آسیب‌های روانی – اجتماعی" دارد، از اهمیت زیادی برخوردار است و این اهمیت باعث تدوین و اجرای برنامه‌های متعدد بهداشت روانی در سه بعد " پیشگیری ، درمان و توانبخشی" می‌شود این سه بعد در برگیرنده تمام اهداف و فعالیت‌های بهداشت روانی است. www.zibaweb.com
تعاریف بهداشت روانی
تعریف سازمان بهداشت جهانی
سازمان بهداشت جهانی ، بهداشت روانی را اینگونه تعریف می‌کند: "بهداشت روانی در درون مفهوم کلی بهداشت قرار دارد و بهداشت یعنی توانایی کامل برای ایفای نقش‌های روانی و جسمی ، بهداشت به معنای نبود بیماری یا عقب ماندگی نیست."
تعریف انجمن بهداشت روانی کانادا
انجمن بهداشت روانی کانادا در یک دید جامع بهداشت روانی را در سه قسمت "نگرش‌های مربوط به خود ، نگرش‌های مربوط به دیگران و نگرش‌های مربو به زندگی" تعریف می‌کند. از نظر این انجمن بهداشت روانی یعنی : "توانایی سازگاری با دیدگاههای خود ، دیگران و رویارویی با مشکلات روزمره زندگی."
عوامل موثر بربهداشت روانی
بهداشت روانی افراد متاثر از عوامل متعددی است، اگر چه این عوامل به صورت جداگانه مورد مطالعه قرار می‌گیرند ولی در واقع این موضو ع چند وجهی متاثر از یکدیگر است. بدین معنی که افراد به علت شرایط محیطی یا عوامل فردی تعادل و آرامش روحی شان دچار تغییراتی می‌شود و هر چه شدت این عوامل زیادتر باشد، تاثیر و تهدیدش بیشتر خواهد بود. عواملی همچون : "عدم برآورده شدن نیازهای اولیه، ناکامی، استرس، یادگیری، مسائل اجتماعی و رسانه های جمعی و... از عمده ترین تاثیرگذاران بر بهداشت روانی هستند.
ابعاد بهداشت روانی
پیشگیری نوع اول (Primary Prevention)
هدف این نوع از بهداشت روانی ممانعت از شروع یک بیماری یا اختلال است، "با حذف عوامل کلی کاهش عوامل خطرساز ، تقویت مقاومت افراد ، دخالت در فرایند اختلال" بدست می‌آید." برنامه‌های آموزش بهداشت روانی (نظیر آموزش والدین برای تربیت کودکان ، آموزش تاثیرات مصرف الکل و مواد و...)، برنامه‌های بالا بردن کارایی و توان افراد (نظیر برنامه‌های تقویتی برای کودکان محروم) ، ایجاد سیستم‌های حمایت اجتماعی (نظیر بیمه‌های درمانی ، ایجاد و حمایت از گروه‌های محلی و اجتماعی حمایت کننده از افراد مبتلا)" نمونه‌های پیشگیری نوع اول می‌باشد.
پیشگیری نوع دوم (Secondary Prevention)
هدف اقدامات این بعد از برنامه بهداشت روانی ، شناخت به موقع و درمان فوری و مناسب اختلال (یا بیماری) است. تمام نظریه‌ها و اقدامات درمانی نظیر "دارو درمانی ، رفتار درمانی ، شناخت درمانی ، گروه درمانی ، روانکاوی و ..." در غالب این بعد از بهداشت روانی قرار می‌گیرد.
پیشگیری نوع سوم
هدف این بعد از بهداشت روانی ، بازگرداندن و حفظ تمام یا قسمتی از توانایی‌های از دست رفته فرد به علت اختلال (یا بیماری) است، تا فرد بتواند به گونه‌ای مفید و سازنده به زندگی "خانوادگی ، اجتماعی و شغلی" خود باز گردد. در واقع برنامه‌های این بعد با "توانبخشی" (Rehabilitation) افراد و جلوگیری از بازگشت مجدد اختلال (یا بیماری) در فرد و حفظ و پیشبرد سلامت ایجاد شده توسط درمان ، سروکار داشته ، اقدامات قبلی را تکمیل می‌کند.
چشم انداز بحث
موضوع بهداشت روانی و تامین آن برای "مردم ، سازمانها و دولتها" بسیار مهم است، چرا که با کارایی فردی و اجتماعی افراد و در کنار آن با پیشرفت‌های "علمی ، صنعتی و..." جامعه گره خورده است. امروزه اکثر کشورها منابع زیادی را برای بهبود بهداشت روانی جامعه صرف می‌کنند و در کنار آن با تدوین برنامه‌های جامع از "سازمان‌ها و منابع محلی – اجتماعی" نیز استفاده می‌کنند. متاسفانه ایران از این حرکت جامعه بشری به دور مانده است.

بطوری که افراد و بیماران دچار مشکلات روحی از ابتدایی‌ترین حق خود یعنی بیمه خدمات درمانی بهداشتی محروم هستند و تاکنون هیچگونه نشانه و حرکت موثری که نشان دهنده اهمیت بهداشت و سلامتی این افراد باشد در دولت دیده نشده است. در واقع افراد و بیماران دچار "مشکلات روحی – روانی" افراد "فراموش شده" در ایران هستند.
*****************************

تعریف روانشناسی
نويسنده : انجمن درمانگران ايران
در انجمن روانشناسي آمريکا حدود 54 کميته تخصصي در حوزه هاي مختلف روانشناسي وجود دارد.
برخي از رشته هاي فرعي روانشناسي به شرح زير تعريف مي گردد.
روانشناسي باليني: مطالعه رفتار هاي غيرعادي و نابهنجار به منظور تشخيص و درمان بيماري هاي رواني.
روانشناسي شناختي: مطالعه تفکر و توانائي هاي موجود زنده در زمينه پردازش خبر.
روانشناسي مصرف کننده (مشتري): مطالعه فرايند هاي انتخاب، خريد و استفاده از خدمات و محصولات و مطالعه رفتار خريدار.
روانشناسي فرهنگي: مطالعه شيوه هاي اثرگذاري فرهنگ، خرده فرهنگ و عضويت در گروه قومي، بر رفتار انسان.
روانشناسي مهندسي: مطالعه رابطه بين انسان و ماشين و اثرات متقابل آنها.
روانشناسي قانوني: مطالعه ابعاد رفتاري نظام قانوني جامعه و اثرات وضع ظاهر متهم بر قضاوت اعضاي هيئت منصفه و ويژگي ها و نگرش هاي اعضاي هيئت منصفه بر قضاوت آنها.
روانشناسي جنسيت: مطالعه تفاوت هاي موجود بين جنس مذکر و مؤنث، کسب هويت جنسي و نقش جنسيت در طول زندگي.
روانشناسي صنعتي- سازماني: مطالعه و بررسي علمي رفتار انسان ها در محيط کار و اثرات متقابل آنها.
روانشناسي کار: روانشناسان اروپايي به جاي روانشناسي صنعتي سازماني ترجيحاً روانشناسي کار را به کار مي برند.
روانشناسي شخصيت: مطالعه صفات و پويايي هاي شخصيتي، تهيه و تدوين نظريه هاي شخصيت به منظور ارزيابي و طبقه بندي ويژگي هاي شخصيتي.www.zibaweb.com
روانشناسي مديريت: مطالعه و بررسي عوامل مؤثر بر رهبري و مديريت اثربخش و روابط بين مديران و کارکنان.
روانشناسي ورزش: مطالعه ابعاد رفتاري، عاطفي و شناختي موقعيت هاي ورزشي و استفاده از اصول روانشناسي به منظور بهينه سازي عملکرد و سلامت قهرمانان ورزشي و ورزشکاران.
روانشناسي بهره وري: مطالعه عوامل انساني مؤثر بر دستيابي به بهره وري بهينه شغلي و سازماني.
روانشناسي فضايي: مطالعه رفتار انسان ها در پرواز و محيط هاي بسته هواپيما و سفينه و مشکلات رفتاري ناشي از زندگي در فضا.
روانشناسي نظامي: کاربرد اصول روانشناسي در اوضاعو احوال محيط هاي ويژه ي نظامي.
روانشناسي سياسي: مطالعه ابعاد روانشناختي رفتار سياسي و شيوه هاي بهره گيري رهبران، سياستمداران و مسئولان از تدابير و راهبردهاي روانشناختي.
روانشناسي کارکنان: مطالعه راهکار هاي مناسب انتخاب کارکنان، مديريت کارکنان در جهت همکاري با يکديگر و تشکيل گروه هاي منسجم اثربخش. (به مرور اصطلاح مديريت منابع انساني بيش از روانشناسي کارکنان استفاده مي شود.)
روانشناسي تبليغات: مطالعه فنون و اثربخشي تبليغات در رفتار مصرف کننده و عوامل برانگيزاننده خريداران به خريد کردن.
روانشناسي حرفه اي (شغلي): مطالعه استعداد افراد در پذيرش کار و مشاغل مختلف.
روانسنجي: مطالعه و بررسي چگونگي سنجش و اندازه گيري ويژگي هاي رواني.
پاره اي از رشته هاي فرعي ديگر که تعريف آنها از حوصله اين بحث خارج مي باشد، عبارتند از:
روانشناسي حيواني، روانشناسي ژنتيکي، روانشناسي توده ها، روانشناسي آزمايشي، روانشناسي قوم شناسي، روانشناسي زنان، روانشناسي کودک، روانشناسي بلوغ، روانشناسي رشد، روانشناسي تربيتي (آموزشي و پرورشي)، روانشناسي زيستي، روانشناسي اجتماع نگر، روانشناسي تطبيقي، روانشناسي محيط نگر، روانشناسي سلامت، روانشناسي يادگيري، روانشناسي پزشکي، روانشناسي مدرسه، روانشناسي احساس و ادراک، روانشناسي اجتماعي، روانشناسي سرمايه گذاري، روانشناسي هوافضا، روانشناسي عمومي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 10:55  توسط رسول ملکیان اصفهانی | 
 

لمعات الحسين عليه‌السلام علامه سيد محمد حسين حسيني طهراني
لولا فاطمه (س) آيت اللّه محمدعلى گرامى
لُهُوف على بن موسى بن جعفر معروف به ابن طاوس

 

مأخذشناسي تاريخ و فلسفه فقه و حقوق سيد مسعود نوري
مأخذشناسی رجال شيعه رسول طلائيان
ماخذشناسى قواعد فقهى مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى
مادر گلها فاطمه (سلام الله عليها) اسماعيل انصارى زنجانى
مالك اشتر محمد محمدى اشتهاردى
ماه تابان حسن كشوردوست
مبادى اخلاق در قرآن كريم آيت الله عبدالله جوادى آملى
مبانى اخلاق نظرى از ديدگاه ملا مهدى نراقى‏ على نصيرى
مباني اعتقادات جمعى از پژوهشگران
مبانى تربيتى - عرفانى سيد محمد شفيع مازندرانى
مباني تعليم و تربيت در قرآن و احاديث رضا فرهاديان
مبانى نظرى تزكيه محمد شجاعى
مبانى هنرى قصه‌هاى قرآن سيد ابوالقاسم حسينى (ژرفا)
متقين گلهاي سرسبد آفرينش سيد مهدى شجاعى
متمهديان ومدعيان مهدويت محمد رضا منصورى
مثل هاى آموزنده قرآن
(در تبيين پنجاه و هفت مثل قرآنى )
آيت الله شيخ جعفر سبحانى
مجالس شوشترى آيه الله حاج شيخ جعفر شوشترى (رحمه الله )
مجمع البيان جلد ۱ امين الاسلام طبرسي
مجمع البيان جلد ۲ امين الاسلام طبرسي
مجمع البيان جلد ۳ امين الاسلام طبرسي
مجمع البيان جلد ۴ امين الاسلام طبرسي
مجمع البيان جلد ۵ امين الاسلام طبرسي
مجمع البيان جلد ۶ امين الاسلام طبرسي
مجمع البيان جلد ۷ امين الاسلام طبرسي
مجمع البيان جلد ۸ امين الاسلام طبرسي
مجمع البيان جلد ۹ امين الاسلام طبرسي
مجمع البيان جلد ۱۰ امين الاسلام طبرسي
مجمع البيان جلد ۱۱ امين الاسلام طبرسي
مجمع البيان جلد ۱۲ امين الاسلام طبرسي
مجمع البيان جلد ۱۳ امين الاسلام طبرسي
مجمع البيان جلد ۱۴ امين الاسلام طبرسي
مجموعه آثار شهيد مطهرى (۱۴)
(خدمات متقابل اسلام و ايران )
شهيد استاد مرتضی مطهری
مجموعه آثار شهيد مطهرى (۱۶)
(سيرى در سيره نبوى، جاذبه و دافعه على (ع)، سيرى در نهج البلاغه، صلح امام حسن (ع) )
شهيد استاد مرتضی مطهری
مجموعه آثار شهيد مطهرى (۱۸)
(سيرى در سيره ائمه اطهار عليهم السلام، داستان راستان) 
شهيد استاد مرتضی مطهری
مجموعه آثار شهيد مطهرى (۱۹)
(نظام حقوق زن در اسلام، مساله حجاب، پاسخهاى استاد، اخلاق جنسى) 
شهيد استاد مرتضی مطهری
مجموعه سروده هاى ديدار سيد حبيب نظارى
مجموعه قصه هاى شيرين آيه الله حاج شيخ حسن مصطفوى
مدارج قرآن و معارج انسان استاد آيت الله حسن حسن زاده آملي
مديريت در اسلام على آقاپيروز، ابوطالب خدمتى ، عباس شفيعى و سيد محمود بهشتى نژاد‏
مديريت علوى ابو طالب خدمتى ، على آقا پيروز و عباس شفيعى
مديريت و رهبرى با سيرى در نهج البلاغه جلد ۱ محمد اصلى پور
مديريت و رهبرى با سيرى در نهج البلاغه جلد ۲ محمد اصلى پور
مراحل اخلاق در قرآن كريم آيت الله عبدالله جوادى آملى
مردان علم در ميدان عمل (جلد اول) سيد نعمت الله حسينى
مردان علم در ميدان عمل (جلد دوم) سيد نعمت الله حسينى
مردان علم در ميدان عمل (جلد پنجم) سيد نعمت الله حسينى
مردان علم در ميدان عمل (جلد ششم) سيد نعمت الله حسينى
مردان علم در ميدان عمل (جلد هفتم) سيد نعمت الله حسينى
مردان علم در ميدان عمل (جلد هشتم) سيد نعمت الله حسينى
مردم شناسى فرهنگى مهدى زند وكيلى
مرزها آيت الله العظمى محمدعلى گرامى قمى
مسائل و مشكلات زناشويى دكتر احمد بهشتى
مساءله زن ، اسلام و فمينيسم (در دفاع از حقوق زنان) دكتر محمد منصور نژاد
مسئله حجاب متفكر شهيد استاد مرتضی مطهری
مسجد مقدس جمكران تجليگاه صاحب الزمان (عج) سيد جعفر مير عظيمى
مسند فاطمه (سلام الله علیها) مهدى جعفرى
مسند نويسى در تاريخ حديث سيد كاظم طباطبائى
مشاوره در آينه علم و دين على نقى فقيهى
مشكاه الأنوار في غررالاخبار ابوالفضل على بن رضى الدين ... الطبرسى
مشيت الهى در سبب سازى و سبب سوزى محمود اكبرى
مصباح الشريعه علامه سيد مرتضى عسكرى
مصحف در روايات و اخبار عباس عزيزى
مصونيت قرآن از تحريف محمد شهرابى فراهانى
مطلوب كل طالب من كلام على بن ابى طالب (ع) رشيد الدين وطواط
معاد حجة الاسلام و المسلمين محسن قرائتى
معاد استدلالي پژوهشکده تحقيقات اسلامي
معاد در قرآن آیت الله ابراهیم امینی
معاد در نهج البلاغه احمد باقريان ساروى
معاد عرفاني پژوهشکده تحقيقات اسلامي
معادشناسی جلد اول علامه سيّد محمّد حسين‌ حسينی‌ طهرانی
معادشناسی جلد دوم علامه سيّد محمّد حسين‌ حسينی‌ طهرانی
معارفى از قرآن شهيد محراب آيت الله دستغيب (ره)
معجزات امام هادى عليه السلام حبيب الله اكبرپور
معجزه تذکر زبانی محمد رضا اکبری
معراج السعادة عالم ربانى ملا احمد نراقى (قدس سره)
معراج سبز
(چهل حديث نماز )
على اكبر رشاد
معرفت يافتگان پژوهشكده تزكيه اخلاقى امام على (ع)
معرفت نفس استاد حسين انصاريان
معناى مولى جواد محدثى
معيار شرك در قرآن آية الله سيد عزالدين حسينى زنجانى
مفاتح الغيب علامه محمد باقر مجلسى
مفتاح الفلاح
(به ضميمه ى رساله نور على نور در ذكر و ذاكر و مذكور اثر آيت الله حسن حسن زاده آملى)
شيخ بهايى رحمة الله عليه
مقاتل الطالبين ابوالفرج اصفهانى
مقامات العليه
(مختصر معراج السعاده نوشته ملا احمد نراقى )
خاتم المحدثين حاج شيخ عباس قمى (ره)
مقامات مردان خدا على مير خلف زاده
مقايسه دوره اسلام وجاهليّت وعلل گسترش اسلام عبدالحسين بينش
مقتل الحسين (ع) از مدينه تا مدينه سيد محمد جواد ذهنى تهرانى (ره)
مقتل امام حسين (عليه السلام) جواد محدثى
مقتل بهلول شيخ محمد تقى بهلول
مقتل مقرم سيد عبدالرزاق مقرم‏ (ره)
مقدمه اى بر امامت محمدعلى گرامی قمی
ملا فتح الله اصفهانى شيخ شريعت محمدعلى محمدى
مكافات عمل سيد محمد رضى رضوى
ملكوت اخلاق سيد حسين اسحاقى
ملى گرايى احمد عليخانى
منابع تاريخ اسلام رسول جعفريان
منابع مالى اهل بيت (ع) نورالله على دوست خراسانى
مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری
منازل الآخرة
(حكايات و روايات مرگ و عالم پس از مرگ )
حاج شيخ عباس قمى (ره)
مناظره زبان و اندامها سيد حسين شيخ الاسلامى
مناظره علمى (ترجمه المراجعات) محمد صادق نجمى
منتهي الامال
(باب زندگي امام حسين عليه السلام )
مرحوم حاج شيخ عباس قمي
منتهي الامال قسمت اول مرحوم حاج شيخ عباس قمي
منتهي الامال قسمت دوم مرحوم حاج شيخ عباس قمي
منشور عقايد اماميّه آيت الله العظمي شيخ جعفر سبحانی
منظر مهر
(مبانى تربيت در نهج البلاغه )
مصطفى دلشاد تهرانى
موعود شناسى و پاسخ به شبهات على اصغر رضوانى
مونس جان استاد حسين انصاريان
مهدى منتظر در نهج البلاغه مهدى فقيه ايمانى
مهر بيكران محمد حسن شاه آبادى
مهماندارى در اسلام نورمراد محمدى
میرزا جواد آقا ملكى احمد لقمانى
ميزان الحكمه جلد ۱ آيت الله محمد محمدى رى شهرى
ميزان الحكمه جلد ۲ آيت الله محمد محمدى رى شهرى
ميزان الحكمه جلد ۳ آيت الله محمد محمدى رى شهرى
ميزان الحكمه جلد ۴ آيت الله محمد محمدى رى شهرى
ميزان الحكمه جلد ۵ آيت الله محمد محمدى رى شهرى
ميزان الحكمه جلد ۶ آيت الله محمد محمدى رى شهرى
ميزان الحكمه جلد ۷ آيت الله محمد محمدى رى شهرى
ميزان الحكمه جلد ۸ آيت الله محمد محمدى رى شهرى
ميزان الحكمه جلد ۹ آيت الله محمد محمدى رى شهرى
ميزان الحكمه جلد ۱۰ آيت الله محمد محمدى رى شهرى
ميزان الحكمه جلد ۱۱ آيت الله محمد محمدى رى شهرى
ميزان الحكمه جلد ۱۲ آيت الله محمد محمدى رى شهرى
ميزان الحكمه جلد ۱۳ آيت الله محمد محمدى رى شهرى
ميزان الحكمه جلد ۱۴ آيت الله محمد محمدى رى شهرى
ميقات سبز آیت الله دکتر مهدی هادوی تهرانی
ميوه و گياه درمانى ريموند دكستره با ترجمه دكتر سياوش آگاه

 

نامه ها و ملاقاتهاى امام حسين (ع) على نظرى منفرد‏‏
نامه هاى امام در نهج البلاغه دكتر على شيروانى‏‏
نانمايي ، شکاکيت ، نسبيت گرايي حسين عشاقي اصفهاني
ناى حكمت
(مواعظ حضرت رسول صل الله عليه وآله وسلم به ابوذر غفارى )
جواد محدّثى
نبوت از ديدگاه امام خمينى مؤ سسه تنظيم و نشر آثار امام
نجاشى راوى‏شناسى بزرگ محمدحسن امانى
نجم الثاقب حاج ميرزا حُسين طبرسى نورى (ره )
نخستين معصوم پيامبر اءعظم (صلى الله عليه وآله ) جواد فاضل
نردبان آسمان
(مجموعه اى از درسهاى اخلاق حضرت آية الله بهاءالدينى )
اكبر اسدى
نزول قرآن و رؤياى هفت حرف سيد رضا مودب
نسيم بيدارى
(پاسخ هاي اهل سنت به شبهه هاي وهابيت )
ابوسجاد اسحاقى
نشان از بى نشانها 
(شرح حال و كرامات و مقالات و طريقه سير و سلوك عرفانى عارف ربانى مرحوم شيخ حسنعلى اصفهانى )
على مقدادى اصفهانى
نشانه هاى ظهور او حاج شيخ محمد خادمى شيرازى
نشانه هاى يار و چكامه انتظار مهدى عليزاده
نظام اخلاقي اسلام آيت الله شيخ جعفر سبحاني
نظام حقوق زن در اسلام شهيد استاد مرتضى مطهرى
نظام خانواده در اسلام استاد حسين انصاريان
نظام قضايى امير مؤمنان(ع) سيد صمصام‏الدين قوامى
نظام نامه حكومت محمدكاظم بن محمد فاضل مشهدى
نظرات سياسى در نهج‏البلاغه دكتر محمدحسين مشايخ فريدنى
نظم و انضباط مركز پژوهش هاى اسلامى صدا و سيما
نغمه كوثرى عليرضا اسدى كرمانى
نفس استاد حسين انصاريان
نقش ائمه در احياء دين
(جلدهای هشتم ، نهم ، دهم و يازدهم )
علامه سيد مرتضى عسكرى
نقش امامت در زندگى انسانها سيّد حميد فتاحى
نقش رهبري حضرت رضا (ع) سيد محمد شيرازي
نقش نماز در شخصيت جوانان مصطفى خليلى
نکاتي از شخصيت اسلامي زن سيد محمد باقر فالي
نگاه دوم
(روايتى ديگر از سرگذشت و انديشه هاى شيخ فضل الله نورى )
دكتر شمس الدين تندركيا
نگاهى بر زندگى دوازده امام (ع) علامه حلّى
ترجمه : محمد محمدى اشتهاردى
نگاهي به بردگی آيت اللّه محمدعلى گرامى
نگاهى به قرآن سيد على اكبر قرشى
نگرشي به زيارت نامه حضرت فاطمه معصومه (س) محسن رفيعي و معصومه شريفي
نگين قم جواد محدثي
نماز جمعه سيد علي قاضي عسکر
نماز خوبان على - احمد پور تركمانى
نماز در آيينه قرآن عباس عزيزى
نماز راز دوست على رستمى
نماز شب يا تهجد موسى خسروى
نماز عارفانه ميرزا جواد ملكى تبريزى
ترجمه ، تلخيص و نگارش : جواد محدثى
نماز عشق ابوالفضل دربانيان
نماز محبوب عارفان عبدالله
نماز و شکوفه هاي زندگي ابوطالب عبداللهى
نماز شناسى جلد اول حسن راشدى
نماز شناسى جلد دوم حسن راشدى
نماز و عبادت امام حسين عليه السلام عباس عزيزى
نماز و عبادت فاطمه زهرا سلام الله عليها عباس عزيزى
نوآوريهاى فلسفى صدرالمتألّهين‏ قدس سره سيّد محمّد انتظام
نور پاره‏اى الهى در حكمت متعالى
(ترجمه: اللمعة الالهية في الحكمة المتعالية و الكلمات الوجيزة  )
ملا مهدى نراقى
نهج البلاغه سيّد رضي رحمه الله
نهج البلاغه از ديدگاه حضرت آيت الله العظمى خامنه‏اى محمد مهدي عليقلي
نهج البلاغه موضوعى عباس عزيزى
نهج الحياة
(فرهنگ سخنان حضرت فاطمه (عليها السلام) )
محمد دشتى
نهضت امام حسين (ع) و قيام كربلا دكتر غلامحسين زرگرى نژاد
نهضتهاي اسلامي در صد ساله اخير شهيد استاد مرتضی مطهری
نيايش امام حسين عليه‏السلام در صحراى عرفات علامه محمدتقى جعفرى قدس سرّه
نيايش در عرفات آيت‌ الله العظمی صافي
نيايش‌هاى سحرگاه مؤسسه جهاني سبطين عليهما السلام
نياش هايى از سويداى دل سيد ابن طاووس قدس سره
نيش و نوش
(نقش زبان در نيك بختى و بدبختى انسان )
شكيبا سادات جوهرى
نيم نگاهي به حج اصغر قائدان

 

واژههاي اخلاقي از اصول كافي آيت الله على مشكينى
واجبات و محرمات در شرع اسلام آيت الله على مشكينى
واقعه غدیر و پاسخ به شبهات على اصغر رضوانى
وحي در اديان آسماني آیت الله ابراهیم امینی
وديعه آل محمد عليهم السلام ، فاطمه معصومه (ع) محمد صادق انصارى زنجانى
ورزش در اسلام حسين صبورى
وصال خويشان اقبال حسينى نیا
وصيت نامه سياسى الهى حضرت امام خمينى قدّس سرّه الشريف امام خمينى (ره)
وضوی پيامبر (ص) سيد على شهرستانى
ولاء ها و ولايتها شهيد استاد مرتضى مطهرى
ولايت فقيه (حكومت اسلامى) امام خمينى رضوان الله تعالی علیه
ولايت فقيه (ولايت فقاهت و عدالت) آية الله جوادى آملى
و من، نه حتي ذره اي در اين اقيانوسم رئوف پيشدار
ويژگی هاى بندگان خدا در قرآن محمد محمدى اشتهاردى
ويژگى هاى معلّم خوب استاد آيه الله حسين مظاهرى

 

هدايت و سياست در پرتو گفتگوهاى اميرالمؤ منين (ع) مهدى عبداللهى
هدايتگران راه نور - زندگانى امام جعفر صادق عليه السلام آيت الله سيد محمد تقي مدرسي
هدايتگران راه نور - زندگانى كريم اهل بيت حضرت حسن بن على (ع) آيت الله سيد محمد تقي مدرسي
هدايتگران راه نور - زندگانى امام سجّاد عليه السلام آيت الله سيد محمد تقي مدرسي
هدايتگران راه نور - زندگانى امام موسى بن جعفر عليه السلام آيت الله سيد محمد تقي مدرسي
هزار حديث از اميرالمؤ منين (ع ) در هزار موضوع پژوهشکده تحقيقات اسلامي
هزارگوهر سيد عطاء اللَّه مجدي
هزار و يك داستان از زندگانى امام على عليه السلام محمد رضا رمزى اوحدى
هزار و یک مسئله فقهی : مجموعه استفتائات آیت الله العظمی حسين نوري همداني
هزار و يك نكته از قرآن كريم (دو جلد) اكبر دهقان
هشت درِ بهشت (ترجمه الصلوة ) ملامحسن فيض كاشانى
هشتاد و دو پرسش آية اللّه سيّد عبد الحسين دستغيب
همراه با تحول اجتهاد شهید سید محمد باقر صدر
همراه با زائران خانه خدا محمد تقى رهبر
همراه با پيامبران در قرآن عفيف عبدالفتاح طباره
همسردارى آية اللّه ابراهيم امينى
همگام با اهل بيت هاشم موسوى

 

ياد او آيت الله محمد تقى مصباح يزدى
ياد خدا كاظم محمدى
يا ضامن آهو محبوبه بورى
يك آسمان پروانه کمال السيد
یک پلک تحیر محبوبه زارع
يكصد درس از زندگاني امام علي عليه السلام پژوهشکده تحقيقات اسلامي
يكصد موضوع ۵۰۰ داستان سيد على اكبر صداقت
يكصد و بيست درس زندگى از سيره حضرت محمد (ص) حميد رضا كفاش
يكصد و چهارده نكته در باره نماز حجة الاسلام و المسلمين محسن قرائتى
يكصد و پنجاه موضوع از احاديث اهل بيت ويژه مبلّغان اكبر دهقان
۱۳۵ نور فاطمه (عليها السلام ) در قرآن على اكبر صاحبى فرد
يك هزار حديث در يك صد موضوع هادى موحدى
يوسف زهرا عليه السلام نصرت الله آيتى
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 10:36  توسط رسول ملکیان اصفهانی | 

حقایقی از فرقه «ایلیا رام‌الله»

 

اگر از نگاه بیرونی به نمودهای بارز فرقه‌ها نظری بیندازیم، درخواهیم یافت که همه فرقه‌ها مجموعه‌ای از صحبت‌های خوب، زیبا و در عین حال عامه پسند هستند. حتی مباحثی که مطرح می‌کنند ممکن است در قالب اصول معنوی هم قابل دفاع باشند. اما آنچه در بررسی فرق از دید پنهان می‌ماند، نه عقاید آنان بلکه روابط و عملکرد تشکیلاتی آنان است که عموماً و بلااستثنا بر پایه مرید و مرادی است. اغلب فرقه‌ها، فعالیت‌هایشان را با ظاهری زیبا و جذاب، حتی در پوشش مؤسسات رسمی و قانونی و دارای مجوز در جامعه ارائه می‌دهند اما با ورود به مراکز فعالیتی و بررسی روند کارها و برنامه‌هایشان، می‌توان به ماهیت فرقه‌ای آنها پی برد. یکی از محققان حوزه فرقه ،«فرقه رام‌الله» را کالبدشکافی کرده است.

سرکرده فرقه رام‌الله
پیمان.ف، سرکرده فرقه رام‌الله، در کرمانشاه و در خانواده‌ای پر جمعیت به دنیا آمد. او تحصیلات خود را تا دوره راهنمایی و دبیرستان در همان شهر ادامه داد و به دلیل مشکلات عدیده خانوادگی به ویژه جو روانی پرتلاطم و پرتنش خانواده، ترک تحصیل کرد و گوشه نشین و منزوی شد. پیمان.ف با وجود نداشتن تحصیلات رسمی و آکادمیک با مطالعات خود و بهره‌گیری از استعداد نسبی‌اش، خلأ شخصیتی خود را به خوبی پر کرد و به تبع آن، نوع دیگری از زندگی را برگزید. بزرگ‌ترین مانع مسیر نو و سیمای جدید، نام و نشان و خانوادگی‌اش بود. او با مهاجرت به تهران با عقبه خویش وداع کرد و از خانواده و نام قبلی خود جدا شد و با ادعاهای جدید، زندگی کاملاً متفاوتی را شروع کرد.

نحوه ظهور و شکل‌گیری فرقه رام‌الله
پیمان.ف، معروف به الیا (الیاس) رام‌الله، بین سال‌های 1375 تا 1384 در اماکن عمومی و فرهنگی تهران جلسات سخنرانی در قالب معنوی برگزار می‌کرد و محافل خصوصی را نیز در منازل، باغ‌ها و ویلاهای مریدانش در تهران، مهرشهر(کرج) و شمال تشکیل می‌داد. جلسات وی با عنوان آموزش علوم باطنی، هنرهای ماورایی و الاهیسم نوین بود. او در ادامه برگزاری جلسات، تشکیلاتی را در قالب خدمت به خداوند راه‌اندازی کرد و مریدان را به اخذ مجوز تأسیس انتشارات، مؤسسات،انجمن‌ها و نشریات مجاب کرد.
باید توجه داشت که این کارها فقط بزرگ‌نمایی بود که توسط فرقه انجام می‌شد. قصد نهایی سرکرده از راه‌اندازی این نوع فعالیت ها، تشکیل یک جمعیت فرهنگی، برای دنبال کردن اهداف سیاسی- اقتصادی بود. شاید در ظاهر اعضا را از فعالیت‌های سیاسی منع کرده بود ولی در انتخابات نهم ریاست‌جمهوری، راهی از معنویت به سیاست باز کرد تا از این طریق خود را به جامعه معرفی کند. بنابراین اعضا را به بهانه تشکیل ستادهای انتخاباتی و جمع آوری رأی، به ملاقات کاندیداها می‌فرستاد. اما این کار هم برایش نتیجه‌ای نداشت و هیچ کدام از آنها به دامش نیفتادند.
باید به این نکته توجه داشت که فرقه رام‌الله در قالب آن مؤسسات و شرکت هایی که ثبت شده بود، شروع به تعامل و ارتباط گیری با سازمان‌ها و نهادها کرد تا بتواند برای خود، اعتبار و امتیاز کسب کند و در واقع به دنبال مهر تأیید بود. آنها به تدریج، نامه‌نگاری و ملاقات‌های حضوری با مسئولان رده‌های مختلف را شروع کردند تا فرقه قدرت بیشتری به دست آورد زیرا هر فرقه‌ای برای بقای خود به قدرت نیاز دارد.

تاکتیک‌های فرقه‌ای برای جذب افراد
فرقه‌ها از تاکتیک‌های مختلفی برای جذب استفاده می‌کنند. هر فرقه، برنامه جذب را بر اساس شرایط روحی- روانی و شخصیتی فرد طراحی می‌کند. گاهی از ناآگاهی فرد نسبت به مطلبی، سوءاستفاده می‌کنند، در ذهن افراد دیگر شبهه ایجاد می‌کنند و با بزرگ‌نمایی و رازآلود جلوه دادن مباحث درون فرقه، فرد را جذب می‌کنند. تاکتیک‌های فرقه، ترکیبی از برنامه‌های پیچیده روانشناختی است. فرقه با انواع ادعاها، وعده‌ها، تصویرسازی‌ها و رفتارهای ضد و نقیض، قصد جذب، فعال‌سازی و کنترل افراد را دارد.

مراحل عضوگیری
مراحل عضوگیری در فرقه برای افراد مختلف، متفاوت است. عده‌ای توسط دوستان و بستگان جذب شده و وارد فعالیت تشکیلاتی می‌شوند. برخی هم در قالب تبلیغات و کلاس‌های آموزشی فرقه، جذب می‌شوند که گاهی این افراد بدون اطلاع داشتن از تشکیلات پنهان فرقه، به صورت همکار شروع به فعالیت می‌کنند. در این میان برخی هم در جلسات سخنرانی، دعوت به عضویت می‌شوند. میزان اشتیاق این افراد پس از طی پروسه اقناع‌سازی در جلسات مختلف، سنجیده می‌شود و کسانی را که اشتیاق بالاتری دارند، جذب می‌کنند. این افراد بنا بر استعداد و توانایی‌شان، وارد گروه‌های فعالیتی می‌شوند و با مشاهده بازخورد اعتماد و اشتیاق در فرد، او را در جایگاه‌های بالاتر فعالیتی قرار می‌دهند. شخص، زمانی چشم باز می‌کند و می‌بیند که تمام وقت خود را برای فرقه گذاشته و حالا دیگر تمام هویتش در فرقه خلاصه می‌شود.

انگیزه‌های جذب به فرقه
افرادی که جذب فرقه می‌شوند، بیشتر از طبقه مرفه و بالای جامعه هستند. از لحاظ سطح تحصیلات، معمولاً افرادی با تحصیلات بالا جذب می‌شوند. از دانشجوی کارشناسی گرفته تا استاد دانشگاه. از لحاظ سنی اکثراً جوانان و نوجوانان را جذب می‌کنند و برای اینکه اعضا وقت بیشتری را برای فرقه بگذارند بیشتر به دنبال جذب افراد مجرد هستند. تا آنجا که گاهی برای ایجاد وابستگی بیشتر، دست به ازدواج درون تشکیلاتی می‌زنند.

القاب سرکرده
در اغلب فرقه‌ها یک نفر در رأس قرار می‌گیرد. سرکرده فرقه ادعا می‌کند، دارای علم ویژه‌ای است که سایرین از آن محرومند و اینکه آنها مأموریت ویژه‌ای برای نجات بشر دارند و فرمول حل همه مسائل و مشکلات بشریت در دست آنهاست. پیمان.ف در رأس فرقه رام‌الله قرار گرفته و از منظر مریدان، به سمت استادی رسیده است. حتی از دیدگاه برخی از اعضا، مقام الوهیت هم دارد. پیمان.ف، خود را شاگرد روح‌القدس و تجسم انسانی خداوند روی زمین می‌داند و ادعا می‌کند که روح القدس در رأس نظام دوازده گانه اساتید حق قرار دارد. هدف اصلی او از همه این فلسفه‌بافی‌ها و لفاظی‌ها، تسلیم شدن مطلق اعضا در برابر خواسته‌هایش بود.

ساختار و روابط بین اعضا
در فرقه‌ها رابطه به شکل هرمی و از بالا به پایین است. فرقه رام‌الله نیز از این قاعده مستثنا نیست. پیمان.ف یا همان حضرت استاد، در رأس روند فرقه و تعالیم قرار داشت و واژه خود ساخته «هماهنگی» را در بین اعضا تئوریزه کرده بود. کسی بدون هماهنگی استاد، جرأت نداشت به جایی برود یا دست به اقدامی بزند. او حلقه‌ها و مدارهای مختلفی را برای پیروان طراحی کرده بود. مانند حم، یاسین و گروه‌های حرکتی که همه باید برای انجام امور جاری فرقه با مرجع بالاتر هماهنگ می‌کردند و هر کدام از این گروه‌ها برای این منظور، هماهنگ‌کننده‌ای داشتند و نهایتاً کارها با هماهنگی استاد یا مرجع بالاتر- مرجع بعد از استاد یعنی «حم»- هماهنگ می‌شد. حم به عنوان بخش زمینی فرقه رام‌الله و استاد به‌عنوان جنبه آسمانی این فرقه مطرح بود. نظارت بر رفتار و عملکرد مریدان، توسط آنان صورت می‌گرفت. ایشان هم در ناشناختگی محض و زیر نظر حضرت استاد! فعالیت می‌کردند. اگر برنامه‌ای از سوی حم مطرح می‌شد، آن را وحی دانسته و کسی در برابر آن مطلب و دستور تشکیلاتی، از خود مقاومت نشان نمی داد. اگر آن برنامه، خوب اجرا می‌شد به حساب حم گذاشته می‌شد و اگر در برنامه ضعفی بود، اعضای حوزه یاسین و گروه‌های حرکتی مقصر بودند.

شگردها
اعضا پس از گذراندن پروسه عضوگیری و متقاعدسازی، جذب شده و پس از عمل مجاب‌سازی و نصب نرم‌افزار جدید فکری در ذهن فرد که توسط فرقه انجام شده بود، با اعمال روانشناختی، کنترل می‌شدند.
فرقه رام الله برای نگه داشتن اعضا با تکنیک هایی نظیر بزرگ‌نمایی، جذاب‌سازی، سپردن حجم انبوهی از کار به اعضا، قطع ارتباط فرد با خانواده و دوستان و بستگان، معرفی کردن خود به عنوان مرجع اصلی، القای اینکه تمام رؤیا و رسالت تو در فرقه است، ایجاد ترس و وحشت از فضای بیرون فرقه و اینکه اگر بروی از هدایت محروم می‌شوی، ایجاد رقابت در بین اعضا، استفاده از ادبیات خاص، برانگیختن حس کنجکاوی و به طور کلی مجموعه‌ای از اعمال روانشناختی که در ذهن فریبکارانه خود سرکرده و حلقه‌های رابط او طراحی شده بود، به کنترل اعضا می‌پرداخت.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 10:23  توسط رسول ملکیان اصفهانی | 
درآمدی برتناقض عرفان کیهانی با آیات قرآن
فرقه انحرافی و التقاطی موسوم به عرفان کیهانی که متاسفانه در فقدان آموزش و تربیت صحیح دینی و اعتقادی توانسته است نفوذ نسبتا زیادی در جامعه پیدا کند، بارها و بارها از زوایای گوناگون مورد نقد و بررسی قرار گرفته است.
 
 
نمونه اول: شناخت خدا ممکن نیست
در اصل 59 اساسنامه عرفان کیهانی آمده:
«انسان نمی‌تواند عاشق خدا شود، زیرا انسان از هیچ طریقی قادر به فهم او نیست و در حقیقت خدا عاشق انسان می‌شود و انسان معشوق می‌باشد و مشمول عشق الهی. و انسان می‌تواند فقط عاشق تجلیات الهی، یعنی مظاهر جهان هستی، شود و پس از این مرحله است که مشمول عشق الهی می‌گردد.»
در این اصل، شناخت خدا غیرممکن دانسته شده است «انسان از هیچ طریقی قادر به فهم او نیست». مطلوب نویسنده در فهم و شناخت، چگونه فهم و شناختی است؟ سرتاسر قرآن درصدد شناساندن خدا به انسان است. برخی از این آیات عبارتند از:
سوره اخلاص:
«قُلْ هُو الله أحدٌ الله الصمدُ لمْ یلِدْ ولمْ یُولدْ ولمْ یکُنْ لهُ کُفُوا أحدٌ».
بگو: خداوند، یکتا و یگانه است؛ خداوندی است که همه نیازمندان قصد او می‌کنند؛ (هرگز) نزاد، و زاده نشد، و برای او هیچ‎گاه شبیه و مانندی نبوده است.
سوره حشر:
«هُو الله الذِی لا إِله إِلا هُوعالِمُ الغیْبِ والشهاده هُو الرحْمنُ الرحِیمُ هُو الله الذِی لا إِله إِلا هُو الملِکُ القُدوسُ السلامُ المُؤْمِنُ المُهیْمِنُ العزِیزُ الجبارُ المُتکبرُسُبْحان الله عما یُشْرِکُون هُو الله الخالِقُ البارِئُ المُصورُ لهُ الأسْماءُ الحُسْنی یُسبحُ لهُ ما فِی السماواتِ والأرْضِ وهُو العزِیزُ الحکِیمُ».
او خدایی است که معبودی جز او نیست، دانای آشکار و نهان است، و او رحمان و رحیم است و خدایی است که معبودی جز او نیست، حاکم و مالک اصلی اوست، از هر عیب منزه است، به کسی ستم نمی‌کند، امنیت‎بخش است، مراقب همه چیز است، قدرتمندی شکست‌ناپذیر که با اراده نافذ خود هر امری را اصلاح می‌کند و شایسته عظمت است؛ خداوند منزه است از آن‌چه شریک برای او قرار می‌دهند، او خداوندی است خالق، آفریننده‌ای بی‌سابقه، و صورت‎گری (بی‌نظیر)؛ برای او نام‎های نیک است؛ آن‌چه در آسمان‎ها و زمین است تسبیح او می‌گویند؛ و او عزیز و حکیم است.
سوره حدید:
«سبح لِلهِ ما فِی السماواتِ والأرْضِ وهُو العزِیزُ الحکِیمُ لهُ مُلکُ السماواتِ والأرْضِ یُحْیِی ویُمِیتُ وهُو على کُل شیْءٍ قدِیرٌ هُو الأولُ و الآخِرُ و الظاهِرُ والباطِنُ و هُو بِکُل شیْءٍ علِیمٌ هُو الذِی خلق السماواتِ والأرْض فِی سِته أیامٍ ثُم اسْتوى على العرْشِ یعْلمُ ما یلِجُ فِی الأرْضِ وما یخْرُجُ مِنْها و ما ینْزِلُ مِن السماءِ و ما یعْرُجُ فِیها و هُو معکُمْ أیْن ما کُنْتم والله بِما تعْملُون بصِیرٌ لهُ مُلکُ السماواتِ والأرْضِ و إِلى الله تُرْجعُ الاُمُورُ یُولِجُ اللیْل فِی النهارِ و یُولِجُ النهار فِی اللیْلِ وهُو علِیمٌ بِذاتِ الصدُورِ».
آن‎چه در آسمان‎ها و زمین است براى خدا تسبیح مى‎گویند، و او عزیز و حکیم است.
مالکیت (و حاکمیت) آسمان‎ها و زمین از آن او است، زنده مى‎کند و مى‎میراند، و او بر هر چیز قادر است. اول و آخر و ظاهر و باطن، اوست، از هر چیز آگاه است. او کسى است که آسمان‎ها و زمین را در شش روز (شش دوران) آفرید، سپس بر تخت قدرت قرار گرفت (و به تدبیر جهان پرداخت) آن‌چه را در زمین فرو مى‎رود، مى‎داند و آن‌چه را از آن خارج مى‎شود، و آن‌چه از آسمان نازل مى‎شود و آن‌چه به آسمان بالا مى‎رود، و او با شماست هر جا که باشید و خداوند نسبت به آن‌چه انجام مى‎دهید، بیناست. مالکیت آسمان‎ها و زمین از آن اوست، و همه‎چیز به سوى او باز مى‎گردد.
شب را داخل روز مى‎کند، و روز را داخل شب، و او به آن‌چه بر دل‎ها حاکم است، داناست.
امیر مؤمنان علی علیه‎السلام در نهج‎البلاغه فرمود:
«لمْ یُطْلِعِ العُقُول على تحْدِیدِ صِفتِهِ و لمْ یحْجُبْها عنْ واجِبِ معْرِفتِه‏».
عقول و خردها را بر کنه صفاتش آگاه نساخت و (با این حال) آن‎ها را از مقدار لازم معرفت و شناخت باز نداشته است.
ممکن است توجیهی آورده شود که منظور از فهم، شناخت نیست، بلکه درک ماهیت خداست و چون خدا ماهیت ندارد، پس نمی‌توان او را فهمید و شناخت و در نتیجه نمی‌توان عاشق او شد. اما اگر به ادامه همین اصل توجه کنیم، می‌بینیم نویسنده از عشق به تجلیات سخن گفته است. این بدان معناست که تجلیات را می‌توان فهمید و در نتیجه می‌توان عاشق آن‎ها شد. فهمیدن تجلیات به چه معناست؟ آیا به معنای فهمیدن ماهیت آن‎هاست یا به‎معنای فهمیدن کمال الهی متجلی در آن‎ها؟ اگر منظور فهمیدن ماهیت باشد، عشق به ماهیت معنا ندارد، چون ماهیت از خود چیزی ندارد و اگر منظور عشق به کمال الهی متجلی در مخلوقات باشد، این معنا درست خواهد بود، اما در این صورت، عشق به تجلیات الهی به پشتوانه کمالی است که از خدا گرفته‌اند. بنابراین همان‎طور که می‌توان عاشق تجلیات شد، می‌توان عاشق خدا شد؛ بلکه انسان، اول عاشق خدا می‌شود و بعد عاشق تجلیات او.

نمونه دوم: عشق به خدا ممکن نیست
نویسنده در همان اصل 59 می‌گوید:
«انسان نمی‌تواند عاشق خدا شود، زیرا انسان از هیچ طریقی قادر به فهم او نیست و در حقیقت، خدا عاشق انسان می‌شود و انسان، معشوق می‌باشد و مشمول عشق الهی.»
عشق به معنای محبت شدید است. چگونه نمی‌توان عاشق خدا شد. این مطلب با آیات قرآن سازگاری ندارد.
«یا أیها الذِین آمنُوا منْ یرْتد مِنْکُمْ عنْ دِینِهِ فسوْف یأْتِی الله بِقوْمٍ یُحِبهُمْ ویُحِبونهُ...».
اى کسانى‎که ایمان آورده‎اید هر کس از شما از آیین خود بازگردد (به خدا زیانى نمى‎رساند). خداوند در آینده جمعیتى را مى‎آورد، که آن‎ها را دوست دارد و آن‎ها (نیز) او را دوست دارند....
در آیه دیگر نیز فرمود:
«قُل إِنْ کُنْتُمْ تُحِبون الله فاتبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ الله ویغْفِرْ لکُمْ ذُنُوبکُمْ والله غفُورٌ رحِیمٌ».
بگو: اگر خدا را دوست می‎دارید، از من پیروى کنید! تا خدا (نیز) شما را دوست بدارد، و گناهان‎تان را ببخشد، و خدا آمرزنده مهربان است.
آیه، صریح‌تر می‌فرماید:
«..والذِین آمنُوا أشد حُبا لِلهِ...».
آن‎ها که ایمان دارند، عشق‎شان به خدا (از مشرکان نسبت به معبودهاشان) شدیدتر است.
به اصل 66 توجه می‌کنیم که می‌گوید انگیزه عبادت بر سه نوع تقسیم می‌شود:
- عبادت بردگان یا عبادت از روی ترس (مرگ و قبر و دوزخ و...)؛
- عبادت مزدوران یا عبادت از روی طمع مزد و پاداش (بهشت و حوری و...)؛
- عبادت آزادگان یا عبادت از روی عشق الهی.
نوع عبادت و خواسته هر کسی، بستگی به میزان درک و فهم او، از خداوند دارد و همان‎گونه که یک بچه آب‎نبات چوبی را به دنیایی از آگاهی‌ها ترجیح می‌دهد، ممکن است که کسی هم حوری را به عشق الهی ترجیح دهد. در عرفان کیهانی حلقه، عبادت از روی عشق الهی مورد‎نظر است.
اگر قرار باشد انسان نتواند عاشق خدا باشد (طبق اصل 59) پس عبادت از روی عشق الهی معنا ندارد؛ و چون «نوع عبادت و خواسته هر کسی، بستگی به‎میزان درک و فهم او از خداوند دارد» عبادت خدا هم امکان ندارد.
بنابراین برآیند این دو اصل، گزاره نادرست زیر است:
نمی‌توان خدا را فهمید(اصل 59) + عشق به خدا، وابسته به فهمیدن خداست(اصل 66) = نمی‌توان عاشق خدا شد.

نمونه سوم: عبادت خدا ممکن نیست
برآیند دیگر اصل 59 و 66 که در نمونه دوم آمد، امکان نداشتن عبادت خداست. به‎صورت زیر:
نمی‌توان خدا را فهمید(اصل 59) + هر نوع عبادت خدا بستگی به میزان فهمیدن خدا دارد(اصل 66) = نمی‌توان خدا را عبادت کرد.
بر این اساس، عبادت خدا معنا ندارد. حال که عبادت خدا امکان ندارد، چه کنیم؟ می‌گوییم عبادت، تنها به معنای خدمت به خلق خداست. این نتیجه در اصل 65 آشکارا ذکر شده است. ببینید:
«عبادت، یعنی عبد بودن و به‎جا آوردن رسالت بندگی. عبادت بر دو نوع است: عبادت نظری و عبادت عملی. عبادت نظری، ارتباط کلامی با خداوند و عبادت عملی در خدمت خداوند بودن است و چون او بی‎نیاز از هر عمل ماست، از این‎رو خدمت ما صرفا می‌تواند معطوف به تجلیات او شود. در نتیجه، عبادت عملی در خدمت جهان هستی بودن است؛ یعنی خدمت به انسان، طبیعت و... .»
البته در این اصل به بی‌نیاز بودن خدا از عمل ما اشاره شده («چون او بی نیاز از هر عمل ما می‌باشد»). این نکته دلیل دوم نویسنده بر عدم عبادت خدا محسوب می‌شود. بنابراین به این نتیجه می‌رسیم که عبادت خدا به دو دلیل معنا ندارد:
الف: ما خدا را نمی‌توانیم بفهمیم
ب: خدا از هر عمل ما بی‌نیاز است
و در نتیجه فقط باید به خلق خدا خدمت کرد.
قرآن کریم بارها و بارها صریحا از عبادت خدا سخن می‌گوید از جمله:
«قُلِ الله أعْبُدُ مُخْلِصا لهُ دِینِی».
بگو من تنها خدا را مى‎پرستم، در حالى که دینم را براى او خالص مى‎کنم.
«وأنِ اعْبُدُونِی هذا صِراطٌ مُسْتقِیمٌ».
و این‌که مرا بپرستید که راه مستقیم این است.
«قال إِنی عبْدُ الله آتانِی الکِتاب وجعلنِی نبِیا».
(عیسى زبان به سخن گشود) گفت من بنده خدایم، به من کتاب (آسمانى) داده و مرا پیامبر قرار داده است.
شهید مطهری در این‎باره می‌گوید:
«یکى از ارزش‎هاى قاطع و مسلم انسان که اسلام آن را 100 درصد تأیید مى‏کند و واقعا ارزشى انسانى است، خدمتگزارِ خلق خدا بودن است. در این زمینه پیغمبر اکرم زیاد تأکید فرموده است. قرآن کریم در زمینه تعاون و کمک دادن و خدمت کردن به یکدیگر مى‏فرماید: «لیْس البِر انْ تُولوا وُجوهکُمْ قِبل المشْرِقِ و المغْرِبِ و لکِن البِر منْ امن بِالله و الیوْمِ الاخِرِ و الملائِکه و الکِتابِ و النبِیین و اتى المال على‏ حُبهِ ذوِى القُرْبى‏ و الیتامى‏ و المساکین و ابْن السبیلِ و السائِلین و فِى الرقابِ».
اما انسانى مثل سعدى مى‏گوید:
(البته سعدى در عمل این‏طور نبوده؛ زبان شعر است): «عبادت به‎جز خدمت خلق نیست»؛ همین یکى است و بس. [عده‏اى با گفتن این سخن‏] مى‏خواهند ارزش عبادت را نفى کنند، ارزش زهد را نفى کنند، ارزش علم را نفى کنند، ارزش جهاد را نفى کنند، این همه ارزش‎هاى عالى و بزرگى را که در اسلام براى انسان وجود دارد، یک‎دفعه نفى کنند. مى‏گویند: مى‏دانید «انسانیت» یعنى چه؟ یعنى خدمت به خلق خدا. مخصوصا بعضى از این روشنفکرهاى امروز خیال مى‏کنند به یک منطق خیلى عالى دست یافته‏اند و اسم آن منطق خیلى عالى را انسانیت و انسان‎گرایى مى‏گذارند.
انسان‎گرایى یعنى چه؟ [مى‏گویند:] یعنى خدمت کردن به خلق؛ ما به خلق خدا خدمت مى‏کنیم. [مى‏گوییم:] باید هم به خلق خدا خدمت کرد، اما خود خلق خدا چه مى‏خواهد باشد؟ فرض کنیم شکم خلق خدا را سیر کردیم و تن‎شان را پوشاندیم؛ تازه ما به یک حیوان خدمت کرده‏ایم. اگر ما براى آن‎ها ارزش بالاترى قائل نباشیم و اصلا همه ارزش‎ها منحصر به خدمت به خلق خدا باشد و نه در خود ما ارزش دیگرى وجود داشته باشد و نه در دیگران، تازه خلق خدا مى‏شوند مجموعه‏اى از گوسفندها، مجموعه‏اى از اسب‎ها. شکم یک عده حیوان را سیر کرده‏ایم، تن یک عده حیوان را پوشانده‏ایم.
البته اگر انسان، شکم حیوان‎ها را هم سیر کند به هرحال کارى کرده است، ولى آیا حد اعلاى انسان این است که در حیوانیت باقى بماند و حد اعلاى خدمت من این است که به حیوان‎هایى مثل خودم خدمت کنم و حیوان‎هایى مثل خودم هم حد اعلاى خدمت‎شان این است که به حیوانى مثل خودشان - که من باشم - خدمت کنند؟! نه، خدمت به انسان [ارزش والایى است‏] ولى انسان به شرط انسانیت. همیشه این حرف را گفته‏ایم: لومومبا انسان است، موسى چومبه هم انسان است. اگر بنا باشد فقط مسئله خدمت به خلق مطرح باشد، موسى چومبه یک خلق است و لومومبا هم یک خلق دیگر، پس چرا میان این‎ها تفاوت قائل مى‏شوید؟چه فرقى است میان ابوذر و معاویه؟
پس این‌که انسانیت یعنى خدمت به خلق و هیچ ارزش دیگرى مطرح نیست، باز یک نوع افراط دیگرى است.»
در جای دیگر می‌گوید:
«سعدى در این‌جا منظور دیگرى دارد و منظور او آن عده از متصوفه است که کارشان فقط تسبیح و سجاده پهن کردن و دلق درویشى پوشیدن است و اساسا از کارهاى خیرخواهانه چیزى سرشان نمى‏شود. سعدى با این‌که خودش یک درویش است، خطابش به آن درویش‎هایى است که از خدمت به خلق چیزى نمى‏فهمند. منتها اول با یک لسان مبالغه‎آمیزى مى‏گوید: عبادت به جز خدمت خلق نیست.
گاهى همین مطلب را با تعبیرات دیگرى مى‏گویند که تعبیرات نادرستى است: مى‏بخور منبر بسوزان، مردم آزارى نکن.
از نظر این‎ها فقط در دنیا یک بدى وجود دارد و آن مردم‎آزارى است و یک خوبى وجود دارد و آن احسان به مردم است. مکتب محبت، حرفش این است که فقط یک کمال و یک ارزش و یک نیکى وجود دارد و آن خیر رساندن به مردم است، و فقط یک نقص و یک بدى وجود دارد و آن آزار رساندن به مردم است‏.»
و نوشته است:
«مى‏گویند: «عبادت به‎جز خدمت خلق نیست- به تسبیح و سجاده و دلق نیست» بلى عبادت تنها به تسبیح و سجاده و دلق نیست، ولى تنها به خدمت خلق هم نیست. قرآن «اقیموا الصلوه» را با «اتوا الزکوه» همیشه توأم کرده است. در قدیم عده‏اى عبادت را فقط به تسبیح و سجاده و دلق مى‏خواستند و امروز عده‏اى دیگر برعکس، اما حقیقت غیر هر دو است»
+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 10:16  توسط رسول ملکیان اصفهانی | 
آئین قربانی کردن انسان در فرقه‌های رازآلود+سند
طبق گزارش رسمی اف.بی.آی در سال 2000، تعداد 876213 نفر در آمریکا 'مفقود' شدند که 750000 نفر از آنها کودک بودند.
 
  در عین حال، امروزه از مقدار گزارش و بحث درباره این سرطان کاسته شده، و این عمیقا به دلیل سیطره هر چه بیشتر عوامل پشت این اعمال شیطانی، بر وسایل ارتباطی و رسانه‌هاست. آسانترین راه کنترل ذهن، کنترل ورودی‌هاست. اگر کسی موفق به کنترل عمده ورودی‌های اطلاعاتی یک شخص شود، عمده خروجی‌های اطلاعاتی وی، یعنی ذهن، تفکر و مرزهای تحلیل وی را در دست گرفته است.
حقیقت این است که فرقه‌های رازآلود و مناسک پر رمز و رازشان هنوز وجود دارند؛ به قدرتمندی گذشته باستانی‌شان. در دنیایی که عوام و آنها که برخی آنها را بنا به تفکر کمّی خود "توده" می‌نامند، همگی با شیفتگی و با سرعت به سوی سراشیبی‌ای به نام "تمدن مدرن" پیش می‌روند، در دنیایی که توده‌ها تشویق می‌شوند به مادی‌بینی همه چیز، بریدن از یکدیگر، ذوب شدن در فردگرایی، خودبینی و سود شخصی، بریدن از دین و خداوند خیرالحافظین، مسخره کردن باستانیان و "خرافات"شان و بی‌معنی دیدن هر چه برخی برچسب خرافات و افسانه و اسطوره به آن بزنند؛ در همین عصر، رهبران دنیا، قدرتمندترین و ثروتمندترین اشخاص دنیای به اصطلاح مدرن ما، تا خرخره در مناسک عجیب و غریب رازآلود و آنچه می‌توان "خرافات" نامید، غوطه‌ورند.
- چه توضیحی دارید برای مراسم‏های سحر و جادویی که آقای «جک پارسونز» مخترع سوخت جامد موشک و یکی از مهم‏ترین پایه‌گذاران ناسا، هر شب در خانه‏اش به همراهی دانشمندان پروژه منهتن برپا می‌کرد؟
- چه توضیحی دارید برای احضار خدای باستانی "اسطوره‌ای" نیم‌بز نیم‌انسان "پن" که آقای پارسونز می‌گفت قبل از هر آزمایش موشک با جادو احضار می‌کند؟
- چه توضیحی دارید برای حضور حضرت آقایی که پلوتونیوم را به دنیا هدیه داد در بوهمین گروو و مناسک غریب مهمترین سردمداران دنیا که هر تابستان در آنجا به دور مجسمه عظیم سنگی یک جغد می‌رقصند و کارها می‌کنند؟ جغدی که از بین این همه نام، او را همان "مولوخ"‌ی می‌نامند که در دوران "باستان" مردم کودکانشان را به او قربانی می‌کردند.

 


 

این گفته معروف که "حقیقت از تخیل عجیب‌تر است"، به دلیل درستی و رو راستی‌اش، گاه بسیاری را مخصوصا آنها که به خیال خود، جایی دنج در دنیای مادی خود یافته‌اند، ناراحت و پریشان می‌کند. هر از گاهی رسانه‌ها تیترهایی درباره اعمالی وحشیانه و باورنکردنی بیان می‌کنند که توسط انسان‏هایی به ظاهر مثل من و شما، نرمال و محترم به وقوع پیوسته‌اند:
مادرانی که بچه‌هایشان را کشتند/ پدرانی که کودکشان را سوزاندند/ و حتی کودکانی که دوستان و اقوامشان را به صورتی سادیستیک قتل‌عام کردند/
 چنین اعمالی قلوب عده‌ای از مردم را عیان کرده و در عین حال مردم متمدن جهان را به حیرت وا می‌دارند. مردمی که می‌گویند فلانی را می‌شناختیم، اصلا به او نمی‌آمد. خیلی محترم بود!
اما عملی وجود دارد که در وحشیانه بودن و قصاوت‌اش، در بالای تمامی اعمال دیگر قرار داشته، و آن قربانی کردن انسان است.
گرچه بسیاری، به لطف هالیوود، تصور می‌کنند که اینگونه کارها فقط در جنگلهای انبوه آفریقا یا آمریکای جنوبی صورت می‌گیرد، اما وقتی هر از گاهی کشف می‌شود که یکی از اعضای به اصطلاح "متمدن" جامعه، چنین کار وحشیانه‌ای را انجام داده، مردم مرتب حیرت‌زده می‌شوند. در ضمیرشان جای داده‌اند که آدمخواری و خون‌خواری، تنها درمیان قبایل بی‌تمدن بومی صورت می‌گرفت که بحمدالله با فتح، متمدن کردن و قلع و قمعشان توسط غربیان عزیز، دیگر این مسائل نیز تقریبا نایاب شدند!
از بین تمدنهای مختلف گذشته، باز هم این "یهود" بود که در این زمینه بر دیگران پیشی گرفت. این حقیقت دارد که بسیاری از آنها که درباره این موضوع تحقیق کردند توسط صیهونیست‌ها، ضد یهود(آنتی سمیت) لقب گرفته‌اند. لقبی که به نظر می‌رسد عده‌ای همانند نقل و نبات نثار دیگران کرده و برای بر هم زدن بحث درباره هر موضوعی که آنها را به انتقاد گرفته یا پریشان می‌کند، استفاده می‌کنند. اما اگر یک آنتی‌سمیت بگوید که آسمان در روزی آفتابی آبی است، آیا چون یک (به اصطلاح) آنتی‌سمیت این را گفته، آسمان کمتر آبی می‌شود؟ داستان چنین بحث‏هایی نیز عمدتا چنین است. گرچه بعضی که درباره این مطالب تحقیق کردند، واقعا آنتی‌سمیت بودند، اما شاید این کشف حقیقی بودن و انجام قربانی انسان توسط عده‌ای از به ظاهر یهودیان بود که بسیاری از این مردم را از مرز تعادل هل داد و آنتی‌سمیت کرد.
باید در اینجا متذکر شد، و این تذکر را در سرتاسر آنچه خواهید خواند در یاد داشته باشید، که به این ترتیب و به عقیده ما، این آئین و کارهای کثیف و مسائلی از آن که در در میان بعضی ظاهرا یهودی نیز دیده می‌شود هیچ ربطی به دین یهود ندارد؛ اگر باور داشته باشیم که واقعا چیزی از آن دین حقیقی موسی علیه‌السلام باقی مانده است. این مسائل ریشه در کابالا، تلمود، فرسیز و سنت‌های شفاهی خاخام‌ها دارد، و هر کسی که به این متون و داستانها به چشم "مقدس" و جزئی از دین خود نگاه کند مورد اتهام است.
عمده مورخان می‌دانند و اذعان می‌کنند که قربانی کردن انسان در گذشته در میان بسیاری از ادیان و فرق رواج داشته است. معابد آلوده به خون آزتک‌ها گواهی بر این مدعاست. قلب تپنده بسیاری از بی‌گناهان در آنجا به صورت زنده، به عنوان قربانی به خدای اعظم تمدن‌های آمریکای جنوبی، کتزلکوتل یا کولاکان، "اژدهای پردار"، از سینه‌هایشان بیرون کشیده شد. تاریخی که بی‌شباهت به "اسطوره" ضحاک اژدها "پادشاه هفت کشور" که "مارهایش"، "مغز" جوانان را می‌خورد نیست.

 

ایرلندیان نیز "اسطوره"‌ای جالب دارند. می‌گویند که ساکنین اولیه ایرلند گروهی "خدایان" حریص به نام "فورموریان" بودند که هر سال دو سوم کودکان مردم را می‌خواستند.
دروید‌ها نیز که تا به امروز فعالند و "وینستون چرچیل" و اسقف اعظم کانتنبری کلیسای انگلستان، کاهنین آن بوده و هستند، به این کار شهرت داشته‌اند. یکی از رسم‌های شناخته شده آنان در تاریخ، دفن کودکی در زیر پی ساختمان یا پاشیدن خون وی بر آن است؛ همچنین سوزاندن در آتش.
تا همین دوران "مدرن" ما هندوان هر ساله برای خدای مادر، کالی، و شیوا، انسان قربانی می‌کردند و همیشه این باور در هندویسم بوده که شیوا از گوشت انسان تغذیه می‌کند. هر جمعه در معبد شیوا در تنجور یک کودک مذکر را قربانی می‌کردند. این عمل به طور رسمی تنها در قرن 19 متوقف شد.
کالی هندی را با گردنبندی از جمجمه‌های انسان و دستهای بریده شده نشان می‌دادند. این عین همان تصویری است که مکرر در خدایان "مادر" ادیان کفار دیده می‌شود.

 

تقریبا در تمامی تمدنهای باستان، سه‌گانه‌ای وجود داشت که پرستش می‌شد. یک خواهر و برادر که در عین حال همسر نیز بودند، و فرزندشان. پدر می‌میرد و همسر/خواهر باکره‌اش تولد به پسری می‌دهد که با مادرش وصلت کرده و جای پدر را می‌گیرد. این سه‌گانه در حقیقت پرستش خدایی میرا است. خدایی که می‌میرد، و سپس در کالبد پسرش زنده می‌شود. به نظر ما این همان شیطان است، از مردن به معنی فروافتادن‌اش، تا تولد دوباره و برپا ایستادنش به باور آنها.
شاید حالا بیشتر معنی و اهمیت تاکید اسلام بر صفات "حی" و "وحده" الله تعالی را درک کنید، که چرا این قدر این ذکر مهم است:
"لا اله الا الله، وحده وحده وحده، لا شریک له، له الملک و له الحمد، یحی و یمیت و هو حی لا یموت."
این موجود با نامها و القاب متفاوت در تمام تمدنهای باستانی حاضر است. همان کتزلکوتل آمریکای جنوبی است که ذکرش رفت، اوسایرس، ایزیس و هوروس. نمرود، سمیرامیس و تموز. مردوخ، ایشتر، دینوسیوس، و غیره. این خدا در میان کنعانیان و فلسطینی‌های باستان تحت نامهای مولوخ، بعل/ بعل- بریت، حداد و غیره پرستش می‌شد.
خلاصه کلام اینکه برای بعل، یا مولوخ، که به نصّ ادیان ابراهیمی همان شیطان بوده، و پرستش وی تحت نامها و القاب و اشکال و الوان متفاوت در سرتاسر زمین صورت می‌گرفته، انسان قربانی می‌کردند.
در متون تاریخ باستان می‌خوانیم که قربانی انسان جزئی مهم از آئین‌های بابل باستان نیز بوده و کاهنین بابلی می‌بایست مقداری از گوشت قربانیانشان را می‌خوردند. این امر چنان در تاریخ ریشه دوانده که به نظر میرسد خود کلمه و صفت آدمخواری در زبان انگلیسی، "کانیبال"، به معنی خوردنده گوشت انسان، ریشه در این سنت و نام "کاهنین بعل" دارد:
کاهن- بعل = کاهنبل = کانبل = کانیبل. Cahn-Bal > CanniBal
در کتب مقدس داریم:
"بنی اسرائیل نمی‌دانست که من به او ذرت دادم، و شراب، و روغن، که آنها را نثار بعل کرد؟"
- کتاب هوشع نبی 8 : 2
"باز هم به بنی‌اسرائیل می‌گویم: هر کس، چه بنی اسرائیل، چه دیگران، که تخمش (فرزندش) را به مولوخ دهد، همانا مجازات او مرگ است و من رویم را از او خواهم گرداند."
- سفر لاویان 5-2 : 20
"آنها بر تمامی فرامین خداوند پشت کردند و دو گوساله از فلز ساختند. ستونی (ابلیسک) ملعون ساختند و به پرستش بعل و شیاطین مشغول شدند. آنها حتی دختران و پسران خود را در آتش قربانی کردند. آنها با پیشگویان و فالگیران به مذاکره مشغول شدند و از سحر و جادو استفاده کردند و خود را به شیطان فروختند. خدا را خشمگین کردند و خدا در خشمش آنها را از خود دور کرد. تنها طایفه یهودا در زمین باقی ماند. اما حتی مردم یهودا نیز از اطاعت فرامین خداوند سرباز زدند. آنها همان راههای شیطانی را که بنی‌اسرائیل رفته بود ادامه دادند. پس خداوند تمام بنی‌اسرائیل را پس زد. آنها را مجازات کرد و دادشان به دشمنان و حمله‌وران تا اینکه نابود شدند."
- کتاب دوم پادشاهان 20-16 : 17
"شما محراب مولوخ را برپا کردید. و ستاره خدایتان رفان. شما برای پرستش، بت‌ها را برپا کردید. به همین خاطر شما را به بابل به تبعید می‌فرستم."
- انجیل 7:43
(حضرت الیاس خطاب به قوم خود) "آیا بعل را مى‏پرستید و بهترین آفرینندگان را وامى‏گذارید؟"
- قرآن کریم، سوره الصافات، آیه 125
از زمان تبعید به بابل و پایه‌گذاری کابالا است که فساد آن "عده" در میان یهودیان سیر صعودی و عمق جدیدی به خود می‌گیرد. کابالایی که عده‌ای از روی جهل و نادانی و عده‌ای از روی آگاهی و به عمد، نام عرفان یهود بر آن گذاشته‌اند. کابالا نه عرفان حقیقی یهود است و نه هیچ ریشه‌ای در سنت نبی موسی علیه‌السلام دارد. کابالا معجونیست از سحر بابلی و آئین‌های دیگر تاریک و رازآمیز. سنت رازآلود طبقاتی و پر لایه‌ای که همانند نمونه‌های مشابه دیگر در نهایت به نفی خدای خالق و پرستش شیطان منتهی می‌شود.
و به این صورت بود که چنین عبارتی در تلمود ظاهر گشت:
" میشنا: کسی که تخم اش ( فرزندش) را به مولوخ می‌دهد، مجازات نخواهد شد."
- سن هدرین 64آ تلمود بابلی
ارمیای‌نبی از مردمی که "پسرانشان را به عنوان قربانی به بعل، در آتش می‌سوزانند" سخن می‌گوید. و در کتاب ارمیای نبی می‌خوانیم: "آنها توفت‌هایی (tophet) بلند ساخته‌اند، در دره هینون، تا پسران و دخترانشان را در آتش بسوزانند."
این داستان است که جان میلتون را بر آن داشت تا در "بهشت گمشده"‌اش چنین بسراید:
ابتدا مولوخ،
پادشاه وحشتناک، آغشته به خون
و قربانیان انسان و اشک‌های والدین
گرچه صدای طبل‌ها و موسیقی آنقدر بلند،
که جیغ و گریه کودکانشان شنیده نمی‌شد،
آنها که در درون آتش می‌رفتند،
به سوی آن بت ملعون

این است ذات آن آئین‌های رازآلود. مستانه قربانی کردن کودکان بیگناه در میان سر و صدای موسیقی تا صدایشان شنیده نشود و پس از آن مشغول شدن به اورجی‌ها و کثافتکاری‌های دسته جمعی به افتخار لوسیفر.
امتداد این سنت‌های باطل بود که منتهی شد به لوسیفرین‌ها و شیاطین پایه‌گذار فرهنگ مدرن ما و تمام چیزهایی که تا همین چند نسل پیش تنها درِگوشی و در محفل‌های سری و رازآلود زمزمه می‌شد، امروز به صورتی حیرت‌آور برای آشنایان به این مسائل، کاملا علنی در موسیقی و فیلمها و لباسها و غیره به مردم بی‌خبر عرضه می‌شود که فکر می‌کنند اینها تنها مد روز هستند و طبق سلیقه و خواست مردم پیش می‌روند. عمق فاجعه و اثر مخرب این نمادها و مناسک کثیف را که در ظاهری جذاب و هیپنوتیزم‌کننده بر ایشان عرضه می‌شود درک نمی‌کنند. یکی از مهمترین کشاورزان این محصول شیطانی همان آلیستر کرالی بود که می‌توان او را مغز متفکر پشت انفجار سموم فرهنگی و شبه‌مذهبی چندین دهه اخیر نامید.

 

آلیستر کرالی. تحصیل کرده کالج تثلیث (ترینیتی) کمبریچ. مطبوعات انگلیس او را "شیطانی‌ترین مرد جهان" نامیدند. از نظر "شخصیت پرستان" او یک اعجوبه بود. از همانها که "فرهیخته" می‌نامند و خوش قلم و با سواد و تحصیل کرده و نابغه. کوهنورد. استاد شطرنج و غیره. به قدری مقامات فراماسونی داشت که می‌خندید و می‌گفت اگر تمام نشانهایم را بار فیل کنید زیر وزنش می‌افتد. عضو بسیاری فرق دیگر. پایه‌گذار بسیاری دیگر. همچنین مامور اطلاعاتی. از نظر ما یک ملعون.
همو بود که تخمهایش را بسیار با دقت و حساب شده در کالیفرنیا، کارخانه اصلی صادر کننده این مسائل بر سرتاسر دنیا، کاشت و همو بود که گفت: "هر گناه در مسیحیت، برای عرفان یک ثواب است" و همو بود که درباره قربانی انسان در کتاب 1929 خود چنین نوشت:
«ساحران باستان باور داشتند که هر موجود زنده‌ای انباری از انرژی است که کمیت آن بسته به اندازه و سلامتی آن موجود و کیفیت آن بسته به شخصیت ذهنی و روحی اوست. هنگام مرگ حیوان این انرژی ناگهان آزاد می‌شود. برای بهترین عمل "روحانی" شخص می‌بایست قربانی‌ای انتخاب کند که دارای عظیم‌ترین و خالص‌ترین نیرو است. فرزند ذکور با معصومیت کامل و هوش بالا بهترین و مناسب ترین قربانی است
کرالی در پاورقی همین کتاب اضافه می‌کند که بنا به اسناد سوابق فراتر پرورابو شیطان‌پرست، او بین 1912 تا 1928 چنین نوع مراسم قربانی‌ای را هر سال به تعداد 150 بار انجام داد. یعنی این یک مرد به تنهایی تقریبا 2500 کودک پسر را طی این مدت "قربانی" کرد. آیا هنوز هم شک دارید که چه بر سر میلیون‌ها، بله، میلیون‌ها کودکی که هر ساله در سرتاسر دنیا "ناپدید" می‌شوند می‌آید؟
گزارشات مربوط به "قربانی کردن انسان"، از زمان باستان تا به حال نشان می‌دهند که قربانیان به بیرحمانه و قصی‌القلب‌ترین صورت ممکن کشته می‌شوند. عاملین پس از مراسم حداکثر گوشت و خون ممکن را از قربانی جمع‌آوری کرده، به شیوه‌های مختلف خورده و نوشیده و مقداری نیز برای "غایبین" و کارهای بعدی نگهداری می‌کنند. به عنوان مثال بسیار معمول بوده که خون را جذب کاغذ کرده و به این صورت خشک کنند تا بعدا در مناسک رازآلود و جادو به استفاده بگیرند.
وحشیگری در این آئین‏های شیطانی باستانی حد و مرزی نداشت. اما چیزی که شاید برای بعضی عجیب به نظر برسد لغتی است که یهودیان از آن به عنوان بیان عمل قربانی انسان‌شان استفاده می‌کردند: "هولوکاست". بله، هولوکاست در اصل لغتی یهودی است، مورد استفاده توسط یهودیان، بیانگر عمل قربانی انسان به خدایشان.
دیکشنری وبستر نسخه سال 1954 چنین می‌گوید:
هولوکاست: عرضه قربانی که کل آن توسط آتش خورده می‌شود.
هرل روم می‌گوید: «هولوکاست لغتی بسیار جالب است. معنی تحت‌ا‌للفضی آن قربانی سوخته است، و یهودیان می‌خواهند که هنگام شنیدن این لغت درباره ادعای قربانیان سوخته شده در جنگ جهانی دوم فکر کنید، اما داستان در حقیقت مربوط است به خدایی باستانی به نام مولوخ که می‌خواست بچه‌ها زنده در معبد بزرگش قربانی و سوزانده شوند.»
چند نمونه از بسیاری نمونه‌های قربانی شدن کودکان که اسناد آن موجود بوده و هست:
در هزاره اول پس از میلاد، در سال 300 میلادی، اسقف آسریوس شهر سزاریا گفت که یهودیان تمام فرق طی مراسم پوریم مسیحیان را قربانی می‌کنند.
در سال 415 سقراط گالاستیکوس گزارش داد که یهودیان امستا کودکی مسیحی را به صلیب کشیده و سوراخ سوراخ کردند تا جان داد.

 

در 1067 در پراگ 6 یهودی خون یک کودک سه ساله را کامل جمع کردند. همچنین کشف شد که این یهودیان خون این کودک را به دیگران داده‌اند، از جمله یهودیان تراویزوم.

 

هرل روم می‌گوید: "در 1144 کشیشی کاتولیک به نام توماس مونموث کتابی دقیق درباره قتل ویلیام کوچک نورویچ نوشت، همان کودکی که توسط یهودیان قربانی شد. این کودک توسط کلیسای کاتولیک قدیس اعلام شد...". در این کتاب توماس مونموث توضیح می‌دهد که یهودیان چگونه کودک را دزدیدند، و پس از آن بنا به گفته او چنین اتفاق افتاد:
«سر او را تراشیدند و او را با تیزی‌های میخ مانند بسیار سوراخ کردند به صورتی که خون در مقادیر بسیار ریختن گرفت. و آنها بیرحم بودند، و آنقدر مشتاق در ایجاد درد. سخت است تمایز بین آنکه بیشتر بیرحم بودند یا نابغه در شکنجه‌هایشان.»

 

سعی توماس در مستند کردن قتل رازآلود این کودک بیگناه، در نهایت منجر به قدیس گشتن کودک شد. این کودک تا زمان معاصر قدیس و شناخته شده بود، تا اینکه دورانی رسید که کلیسا دیگر علاقه به آشکار بودن این موضوعات "از نظر سیاسی غلط" نداشت. این دوران فتح نهایی کلیسا از درون توسط این فرق و آقایان است. توماس با آشکارسازی آنچه در آن روز تاریک و غمگین در 1144 صورت گرفت و در تلاش‌اش در آشکارسازی و توقف قربانی کودکان خدمتی بزرگ به جهان کرد. او والدین را در انگلستان هوشیار کرد تا بیشتر مراقب امنیت کودکانشان باشند. اما متاسفانه این آخرین نمونه نبود.
در 1255 در لندن کشف شد که کودکی مسیحی به نام هیو طی مراسمی قربانی شده. جسد سوراخ سوراخ شده‌اش که در مِلک یک یهودی مخفی بود کشف شد.
در 1335 در مونیخ آلمان یهودیان کودکی مسیحی به نام هنری را در بیش از 60 جای بدنش سوراخ سوراخ کردند به صورتی که کودک معصوم از خون خشک شد.
در سال 1997 پروفسور رابرت پرانتر دانشگاه علوم دینی اتریش چنین گفت:
«یهودیان باید بخاطر جنایات نفرت‌انگیزشان علیه کودکان کاتولیک همانند کودک شهید، آندرل وان رین، و علیه بزرگسالان در روزهای پیش از عید پاک ، و بخاطر خون مسیحیان به قتل رسیده توسط دستان یهودی که آنها نیز به سوی آسمان فریاد می‌کنند، عذرخواهی کنند.»
در 1690 در بلاروس ، یهودیان کودکی به نام گاویل را طی مراسمی رازآلود کشتند. این کودک یکی از قدیسین کلیسای ارتدکس است. تلویزیون بلاروس نیز در سال 1997 مستندی درباره این واقعه ساخت.

 

در 1840 یکی از معروفترین وقایع قربانی انسان در تاریخ معاصر صورت گرفت. کشیشی کاتولیک به نام پدر توماس و خدمتکارش ابراهیم قربانی شدند. این واقعه به صورت دقیق و با جزئیات کامل در متن اصلی سر فرانسیس برتون شرح داده شده بود اما هیچگاه چاپ نشد، اما خوشبختانه آنقدر سند و بریده جراید موجود است که تصویری روشن از ماجرا به دست آید.

 

روزنامه نیویورک هرالد نسخه 6 آوریل 1850 این واقعه را در صفحه اولش تحت عنوان "رازهای تلمود، قتلی وحشتناک در شرق" چاپ کرد. این مقاله طولانی قربانی کردن پدر توماس را چنین شرح می‌دهد:
«چه کسی خوابش را می‌دید که آشکار شدن رازهای خونین تلمود را ببیند و دادگاه یکی از وحشیانه‌ترین قتلهای ثبت شده در تواریخ جرم و جنایت را شاهد باشد که یکبار دیگر به جلوی عموم آورده می‌شود؟ چه کسی تصور می‌کرد که عده‌ای دیوانه، از خون انسان، برای مرطوب کردن نان مقدسشان استفاده کنند؟ خوانندگان ما بدون شک به یاد می‌آورند آن آشوب جهانی را که از بابت کشف پدر توماس، میسیونری مسیحی اهل ساردینیا، و خدمتکارش، ابراهیم آمارا، به صورت قربانی شده، خالی از خون، مثله شده، استخوانهایشان پودر شده در هاون و باقی مانده‌هایشان انداخته شده در فاضلاب دمشق، برپا شد. متن اصلی دادگاه و بازجویی توسط کنسولهای فرانسه و اتریش در آن شهر محرمانه نگهداری می‌شدند و اکنون در این شهر (نیویورک) هستند و حالا ما می‌توانیم "ملت بزرگ" را درباره حقیقت مطلبمان به رقابت بطلبیم."
(ما میگوییم خدا بیامرزد جراید آن زمان آمریکا را)
بسیاری از خود یهودیان نیز درباره این قتل‌ها نوشته‌اند. به عنوان مثال مایکل، خاخام اعظم لیتوانی، که مسیحی شد، بسیاری از این اعمال نفرت‌انگیز را گزارش داده. در کتاب دکتر دال، ما نمونه‌هایی بسیار از یهودیان بازگشته و تواب را می‌بینیم که به این امور اعتراف کرده و گزارش داده‌اند.
در اول مه 1989 در برنامه تلویزیونی معروف اپرا، برای بینندگان سورپرایز بزرگی به وقوع پیوست. اپرا با دختر جوان یهودی‌ای با نام مستعار ریچل (نام واقعی‌اش Vicki polin) مصاحبه کرد و او در جلو دوربین اعتراف نمود که خانواده‌اش، نسل اندر نسل در آئین‌های رازآمیز، شامل تجاوز به محارم، قربانی انسان و خوردن خون و گوشت آنان شرکت کرده‌اند. فیلم این مصاحبه حیرت‌انگیز موجود است و به همگان توصیه می‌شود آن را مشاهده کنند.
ریچل همچنین در جلو اپرا و بینندگان حیرت‌زده گفت که "این فقط خانواده من نیست. بسیاری خانواده‌های یهودی دیگر در سرتاسر آمریکا که کاملا نرمال و محترم به نظر می‌رسند در جمع خود به چنین کارهایی مشغولند."
اپرا از او پرسید: "این اولین بار است که من می‌شنوم که یهودیان بچه قربانی می‌کنند، اما بگذریم. تو شاهد قربانی بودی؟" ریچل پاسخ داد: "درسته. وقتی بچه بودم، مجبورم می‌کردن که شرکت کنم، مجبور بودم نوزادی رو قربانی کنم."
او به اپرا گفت که شاهد قربانی کردن و خوردن بچه‌ها بوده برای «قدرتی» که به دست می‌آوردند. این بچه‌ها درون خانواده بزرگشان و برای چنین هدفی، به دنیا آورده می‌شدند. او گفت که خودش چندین بار مورد تجاوز جنسی قرار گرفته و به خاطر ارتباط جنسی پدرش با او، پنج بار سقط جنین نموده است. همچنین عنوان کرد که خانواده‌اش، شدیدا با این مناسک شیطانی سر و کار دارند. مادرش عضو کمیسیون روابط انسانی در شیکاگو است و در آنجا شهروند بسیار محترمی است. هیچکس به او شکی نمی‌کند. کسی نمی‌تواند چنین تصوری داشته باشد. در این فرقه، افسران پلیس، پزشکان، وکلای دادگاه و ... هم حضور دارند.
پزشک معالج Polin، خانم Tina Grossman، در برنامه حضور داشت اما گفته‌هایش از روی کلیپ یوتیوب حذف شد. این پزشک گفت که تاکنون 40 نجات‌یافته از چنین فرقه‌هایی را درمان کرده است. در حالیکه آنها از ایالت‌های مختلف آمریکا و کانادا هستند و هیچکدام یکدیگر را نمی‌شناسند، اما همگی تقریبا تجارب یکسانی داشته‌اند.
عادل حمود نویسنده روزنامه مصری الاهرام در 28 اکتبر 2000 نوشت: "اجساد کودکان فلسطینی در حالی که از خون خالی شده‌اند مرتبا در اسرائیل یافت می‌شوند." او نتایج تحقیقاتش را در مقاله‌ای با عنوان: "من عجائب الیهود ... اسنتزاف الدماء البشریه ( از عجایب یهود، یهودیان از خون انسان نان فطیر می‌سازند.)" منتشر کرد.
اما یکی از مهمترین موارد در سال 1911 در کیو در روسیه تزاری اتفاق افتاد. قربانی اینبار، کودکی به نام آندری یوشینسکی بود. متهم، یهودی‌ای به نام مناخل مندل بیلیس شناخته شد. نکته در اینجاست که بر سر این پرونده، یهودیان سرتاسر دنیا، متحد و سعی در مخفی کردن آن کرده و به پول امروز معادل 150 میلیون دلار برای آقای بیلیس خرج کردند تا تیم وکلای مدافع بیلیس او را رهایی دهند.

 

نگاهی به سر تراشیده شده آندری، 13 سوراخ را به شما نشان می‌دهد، در این سوراخها، حرف "شین" عبری قابل تشخیص است.
جان گرانت، کنسول آمریکا در شهر اودسای روسیه، حکم نهایی هیات منصفه را گزارش داد. گرانت نوشت:
« بر اساس رأی هیات منصفه، یک پسر در کیو توسط یهودیان تندرو کشته شده و آن یهودیان با دقت تمام خون پسرک را برای مقاصد رازآلود بیرون کشیدند. این یک قربانی انسان توسط یهودیان بوده، اما بیلیس بی گناه است.»
...
همانطور که دیدیم بسیاری کشورها و تمدنها در طول تاریخ، قربانی انسان توسط یهودیان را گزارش داده‌اند و بسیاری شخصیتهای برجسته تاریخی به این موضوع اعتراف کرده‌اند. تقریبا از تمامی تمدنها و کشورها مانند رومانی، روسیه، فرانسه، مصر، آمریکا، اردن، سوریه، ایتالیا، اسپانیا، پرتقال، استرالیا و ... گزارش مناسک قربانی توسط یهودیان منتشر شده. کدام درست است، اینکه همه اینها توهم توطئه داشته، دیوانه بوده، این مزخرفات را بخاطر آنتی‌سمیتیزم و نفرت از یهودیان بیان کرده و همگی در توطئه علیه یهودیان دست دارند؟ یا اینکه حقیقتی پشت ماجرا و آتشی پشت این دود عظیم است؟
گویی پایانی برای این سوراخ خرگوش وحشتناک آلیس در سرزمین عجایب نیست. مسئله از این هم بدتر می‌شود. گزارشات و شواهد بسیار دیگری نشان می‌دهند بسیاری کودکان عمدا با چنین اهدافی در این فرقه‌ها درست می‌شوند. توسط اعضا طی مراسمهای جنسی آئینی که جزئی کلیدی از تمام فرق رازآمیز است، نطفه‌هایشان بسته شده، متولد شده، و بدون هیچ ثبت و شناسایی رسمی تا سن مورد نیاز بزرگ میشوند. مدارک و شواهد حقیقت وحشتناک این کودکان گمنام موجود است. همچنین بسیاری کودکان بی‌سرپرست و یتیم که تحت کفالت دولتها و مراکز بهزیستی خصوصی و دولتی هستند نیز برای این امور مورد استفاده قرار میگیرند. از کودک آزاری و تجاوزهای جنسی گرفته تا آخر خط که قربانی میباشد. چند ساله اخیر انفجاری از اخبار اینگونه امور برپا شده که بسیاری از آنها بر کلیسای کاتولیک متمرکز اند. جالب اینجاست که مسئله، بیشتر از تجاوزهای جنسی بیان نمیشود و علنا در مقابل گزارشات دیگر سکوت میکنند. از این جالبتر سکوت همین رسانه‌ها در مقابل گزارشات وحشتناکتر از نقاط دیگر، مثلا کنیسه‌ها است. گزارشاتی که حتی در خود اسرائیل توسط فرزندان خود خاخام‌ها منتشر می‌شوند. نفوذ و ضربه به کلیسای کاتولیک از اهداف بسیار قدیمی آقایان بوده که به نظر می‌رسد امروزه به موفقیت انجام شده. یکی از نمونه‌های پر سر و صدایی که با سکوت کامل در رسانه‌های رسمی روبرو است پرونده کودکی به نام هالی گریگ در اسکاتلند است. درگیری بسیاری از "محترمین" و بالاترین مقامات دولتی و غیر دولتی و حتی دست داشتن کسانی که مامور مراقبت از کودکان بی‌سرپرست هستند در این اعمال شنیع آشکار شده است...
کیتی اوبراین که در برنامه‌های کنترل ذهن و اطلاعاتی آمریکا بردگی کرده و طبق اظهار خودش، قربانی پروژه MKULTRA بوده، بوش پدر و بسیاری دیگر را در کتاب مستندش که در اصل به کنگره آمریکا ارائه شد، فاش کرد. او اینجا آنچه بوش مرتبا با دخترش، کِلی، میکرد را شرح داده:
"... من در بسیاری موارد دیدم که او آشکارا درباره سوء استفاده‌های جنسی‌اش از او حرف میزد. از این، برای کنترل من استفاده می‌کردند. عواقب روانی مورد تجاوز قرار گرفتن توسط رئیس‌جمهوری بچه‌باز به اندازه کافی نابود کننده هستند، اما بوش شُک‌های روانی بر روی ذهن کِلی [دخترم] را با استفاده از وسایل پیچیده الکترونیکی و دارویی بیشتر می‌کرد. سوء استفاده‌هایی که از من در کودکی‌ام شد در مقابل آنچه کِلی کشیده کوچک‌اند..."

 

آنچه بر کتی و دخترش کِلی آمده اگر تنها نتیجه اعمال یک مرد مریض باشد به اندازه کافی وحشتناک هستند، اما این اعمال روزانه در تمام دنیا بر بسیاری کودکان صورت میگیرند.
شما گفته‌های این زن را مطابقت دهید با اعترافات مشابه خانم Svali که هیچکس بعد از افشاگری‌هایش در مورد سرنوشت او اطلاع موثقی ندارد و نیز خانم Mary Anne و نمونه‌های دیگر که چطور همه این افراد، پرده از اسرار کودک‌آزاری و قربانی کردن آنها توسط سیاستمداران و ایلومناتی‌های شیطان‌پرست برداشته‌اند. البته به همه ایشان برچسب "اختلالات روانی" زده و به خیال خام خود، خود را از جنایتهای کثیفشان مبری کرده‌اند اما حقیقت هیچگاه پشت پرده نمی‌ماند...
... گزارش‌های رسمی آمار مفقودین در جهان اول حیرت‌انگیز است. همین گزارشات تخمین می‌زنند تا سال 2012 تعداد کودکان مفقودی گزارش شده فقط در آمریکا به بیش از یک میلیون نفر در سال خواهد رسید. اگرچه تعداد زیادی از این موارد، فرار از خانه یا دزدیده شدن توسط سایر اعضای خانواده میباشد، اما تعداد بسیاری نیز کودکانی هستند که هیچگاه خبر و اثری از آنها یافت نشده و نخواهد شد. آمار رسمی کودکان مفقودی در کانادا و اروپا نیز وحشتناک است.اگر وضع "جهان اول" چنین است، خدا میداند درکشورهای "جهان سوم" یا "در حال توسعه" چه خبر است. از همه بدتر وضع مناطق جنگی همانند عراق، افغانستان و خصوصا فلسطین و دیگر کشورهای بحران‌زده میباشد، که خدا میداند چه تعداد کودکان معصوم از آنها دزدیده شده و برای انجام مناسک شیطانی به کشورهای دیگر منتقل شده‌اند. مگر این عادل حمود نویسنده روزنامه مصری الاهرام نبود که در 28 اکتبر 2000 نوشت: "اجساد کودکان فلسطینی در حالی که از خون خالی شده‌اند مرتبا در اسرائیل یافت می‌شوند"؟ شما این را تعمیم بدهید به تمامی کشورهای جنگ‌زده که پای سربازان اسرائیلی و آمریکایی و سایر احزاب شیطان به آنها باز شده است.
...

 

در پایان مطالعه مقاله و کلیپ و منابع موجود، دیگر گمان نمی‌کنم به تصویر بالا به دید کاریکاتور نگاه کنید. دیگر گمان نمی‌کنم تنها با لبخندی ساده از کنار این عکس بگذرید.
........................
در اینجا سعی کردیم چکیده‌ای از مطالب مطرح شده در مقاله اصلی را مطرح کنیم اما اینکار بسیار دشوار است. از یک طرف مشروح و اسناد موارد مطرح شده را به دلیل طولانی بودن نیاوردیم و از طرفی بسیاری مطالب و حقایق دیگر که ارتباط تنگاتنگی با موضوع قربانی کردن انسان داشتند را بنا به همان دلیل قبل مطرح نکردیم. بنابراین همگان را دعوت می‌کنیم مقاله اصلی و کلیپ تصویری این مطلب را حتما دانلود کرده و با دقت مطالعه و مشاهده نمایند. اسناد و منابع و مراجع تمامی مسائل مطرح شده، در مقاله و کلیپ همراه آن موجود می‌باشد.
دوستان و عزیزان برای یکایک کلمات و جملات این مقاله زحمت زیادی کشیده شده و تحقیقات زیادی صورت گرفته است. حتما و حتما تاکید می‌کنم که لااقل دو بار مقاله را مطالعه کنید. حجم مطالب و حقایق موجود در مقاله بسیار زیاد بوده و مطمئنا نیاز به مرور چندباره دارد. این مقاله به نام نامی امیرالمومنین حضرت علی علیه‌السلام، در 110 صفحه تنظیم شده است.
از آنجایی که معتقدیم درک مطالب به صورت تصویری برای مخاطب راحت‌تر بوده و از طرفی بعضی مسائل و حقایق را نمی‌توان توصیف کرد، تلاش کردیم چکیده‌ای از مهمترین مطالب مطرح شده در مقاله را همراه با مطالب تکمیلی و کلیپ‌های تصویری که در مستند به آنها ارجاع داده شده، در قالب مستندی تصویری تهیه و ارائه کنیم. مقاله و مستند مکمل یکدیگر بوده و مطالعه و مشاهده هر دوی آنها را توصیه می کنیم.


برای عزیزانی که تمایل دارند به منابع اصلی مقاله دسترسی داشته باشند مهمترین آنها را برای دانلود در اختیار دوستان قرار می دهیم. این کتابها عبارتند از:
Biggest World Secrets
Jewish Ritual Murder
Matzo of Zion
Ritual Murder Investigation
Thanks for the Memories - The Truth has Set Me Free
The Franklin Cover-Up
+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 10:13  توسط رسول ملکیان اصفهانی | 
 
ترابط يا تقابل عقل و وحي در فرهنگ و تمدن اسلامي

 
عقل

واژه ‌"عقل‌" مشترك لفظي است و داراي معاني مختلف و متعددي است. فارابي در رسالة ‌عقل‌ هفتاد و دو معنا براي ‌عقل‌ قائل است.3 اشتراك لفظي ‌عقل‌ زمينه بروز بسياري از اشكالات رابطه ‌عقل‌ و وحي را باعث مي‌شود.

معناي لغوي عقل

واژة عربي ‌"عقل‌" اسمي است گرفته شده از عَقَلَ كه به معناي "خرد"، "دانش"، "دريافت"، "فهم" و "قيد" است. دورانديش، بيدار، مصلحت بين، گره گشا، ذوفنون، حيله گر، رنگ آميز، متين، دل خام، طينت، ناقص، تيره، روشن بين، بلندبازو، خرد، خردمندي، ردا، روبه، روع، زبر، زوزه، زور، زير، طعم، ظرافت، فرزانگي، كيس، كياست، لب، پناه جستن، جاي پناه و دل،4 قلعه و دژ، تدبير و ادراك. از ديگر معاني عقل به شمار مي‌آيد.5

عقل در معناي اصطلاحي:

1. ‌عقل‌ در معناي متعارف آن: فارابي ‌عقل‌ را در نگاه عوام به تشخيص مصلحت و منفعت تعريف مي‌كند.6 ابن سينا و ملاصدرا نيز همين معنا را در آثار خود به كار برده اند.7
2. ‌عقل‌ به معناي اخلاقي: ابن سينا در تعريف آن مي‌گويد: قوه‌اي از قواي نفس كه به وسيله آن مي‌توان بين امور قبيح و حسن فرق گذاشت.8
3. ‌عقل‌ در قرآن: در قرآن از اين واژه منبع معرفت قصد شده است.تعبيراتي كه در قرآن براي اين منبع معرفت به كار رفته است بسيار است. از جمله: ‌عقل‌، لب، فؤاد، نُهي، صدر، روع و نفس.9 علاوه بر اين، تعبيرات ديگري دربارة كار عقل در قرآن آمده از جمله: ذكر، فكر، قصد، شعور، بصيرت و درايت.10
4. ‌عقل‌ در اصطلاح عرفا: در اصطلاح عرفا، عقل در دو معنا به كار رفته است اول عقل معاش كه همان وسيله تميز (فرق گذاشتن) است11 دوم عقل معاد كه به تعبير پيامبر(ص) نوري است در قلب كه به وسيله آن بين حق و باطل فرق گذاشته مي‌شود.12
5. ‌عقل‌ در اصطلاح فلاسفه: عقل قوه‌اي است براي نفس ناطقه و قوة عاقله چيزي مغاير با نفس ناطقه است. در اينجا نفس فاعل و عقل وسيله‌اي براي آن محسوب مي‌شود مانند چاقو براي قصاب13 يا به عبارت ديگرعقلي كه سبب معرفت به معناي علم و فلسفه مي‌شود.14
انديشيدن عقلاني روشي براي كسب معرفت است. در حالي كه فلسفه، علمي با موضوع و نظام خاصي است كه انديشيدن عقلاني روش آن شمرده مي‌‌شود؛ به همين جهت كاوش فلسفي يا تفلسف فقط انديشيدن عقلاني نيست بلكه انديشيدن دربارة موضوع يا نظامي خاص است.15

ويژگي‌هاي ‌عقل‌

1. اعتبار و ارزش عقل را خود عقل تأييد و تصديق مي‌‌كند.

اعتبار و ارزش عقل توسط خود عقل تأييد و تصديق مي‌‌شود. به عبارت ديگر حجيت براي عقل از لوازم ذاتي و لاينفك بوده و آنچه از لوازم ذاتي به شمار مي‌‌آيد قابل جعل نخواهد بود. وقتي حجيت براي عقل قابل جعل نباشد قابل رفع نيز نخواهد بود. به اين ترتيب عقل در حد ذات خود حجت و معتبر بوده و طبق سخن ابوحامد غزالي، عقل حاكمي است كه هرگز معزول نمي‌گردد.16

2. عقل مي‌‌تواند خودش را زير سيطرة پرسش برده و آن را مورد انتقاد قرار دهد.

اگر ويژگي مرتبه‌اي عقل را در نظر بگيريم عقل مي‌‌تواند بر همة امور برتري داشته باشد و آنها را مورد سئوال قرار دهد در حالي كه هيچ موجود ديگري نمي‌تواند عقل را زير سيطره پرسش خود قرار دهد. درست است كه عقل پرسشگر است ولي پاسخ به اين پرسش‌ها نيز كار عقل است و هيچ موجود ديگري نمي‌تواند از عهده پاسخ به آن برآيد. اين خصلت در عقل به اندازه‌اي نيرومند است كه حتي مي‌‌تواند خودش را مورد نقد قرار دهد.17
تبيين و تأييد پرسش‌هاي اساسي چيستي، هستي و چرايي به وسيلة عقل پاسخ گفته مي‌‌شود. با طرح اين پرسش‌ها انسان از مرحلة وجود مادي خويش پا فراتر گذاشته و به عالم متافيزيك وارد مي‌‌گردد در همين پرسش‌هاي سه گانه است كه بعد عقل انسان آشكار گشته و ژرفاي خود آگاهي او بروز مي‌كند به گونه‌اي كه عقل ورزي براي انسان همانند نفس كشيدن براي ادامة حيات ضرورت دارد. عقل در مقام اثبات مي‌‌تواند وجود عالم متافيزيك را اثبات كند امّا بيان چيستي و ماهيت و جزئيات آن را كه وحي پاسخ گفته است تأييد و تبيين مي‌‌كند.

3. عقل انسان رااز مرحله نقص وناتواني به مقام فعليت و كمال مي‌‌رساند18

آنچه انسان را از مرحلة بالقوه بودن بيرون مي‌‌آورد و به سوي فعليّت رهسپار مي‌‌سازد و آنچه سرانجام انسان در مرحله كمال خود به آن نائل مي‌‌گردد عقل است. به عبارت ديگر اگر نور عقل تحقق واقعي نداشته باشد انسان نمي‌تواند از مرحلة نقص و ناتواني به مقام كمال و فعليّت دست يابد و از جهان بُعد و اجسام به عالم روح و انوار راه يابد.19
مولانا سه ويژگي براي عقل بيان مي‌‌كند:
"عقل موجودي آسماني، حق جو و حق پو است همانند فرشته"
چون فرشته و عقل كه ايشان يك بدند
بهر حكمت‌هايش دو صورت شدند
همچنين، عقل در پي نزاع و جنگ بر تغيير مسائل دنيوي نيست بلكه همدلي همّ و غم آن خداوند است.
عقل زين فكر ما آگاه نيست
در دماغش جز غم الله نيست.20
ويژگي ديگر عقل آن است كه عنصري ضد شهوت است.21

محدوديت‌هاي عقل

اساس ظهور دين و ضرورت وحي به محدوديت‌هاي عقل در چيستي و چرايي پاسخ به سئوالات بنيادين زندگي انسان است. وحي از آنجايي كه با علم لايزال الهي گره مي‌‌خورد چون و چرايي ندارد و مطابق با واقع است يعني حقيقت محض. اما عقل بنابر محدوديت‌هاي خاصي كه دارد در مواردي نمي‌تواند آنچنان كه بايد و شايد حكم دهد. اين محدوديت در حوزة عيوب و اشكال و خرده‌گيري بر عقل نيست بلكه خاصيت و طبيعت عقل ايجاب مي‌‌كند كه آن محدوديت را دارا باشد مثل اينكه بگوييم سنگ، سخت است. سنگ در مقام سختي خود هيچ اشكال و عيبي بر آن مترتب نيست بلكه جزء ويژگي‌هاي لاينفك و ذاتي سنگ، سختي آن است بنابراين به هيچ وجه قصد ما بيان عيوب و اشكالات عقل نيست بلكه بيان اين محدوديت‌ها خود جزو ويژگي‌هاي عقل است.

جايگاه و اهميت عقل در قرآن

يكي از عالي‌ترين و والاترين مفاهيم و تعابيري كه قرآن به عنوان ركن اساسي سعادت آدمي معرفي مي‌‌نمايد، عقل است. در بسياري از آيات كه عقل به عنوان شالوده و ركن آن است هدف از نزول آيات الهي را تعقل و انديشة مردم ذكر مي‌‌كند و با تعبير "لعل" كه در اين گونه موارد براي بيان هدف است اين حقيقت را آشكار مي‌‌سازد. بعضي ديگر از آيات قرآن مطلب را از اين فراتر برده و با لحن سرزنش باري مردم را به خاطر عدم تفكر و تعقل مورد مؤاخذه قرار داده و مي‌فرمايد: "أَفَلا تَعْقِلُونَ"22 و در آيات ديگري همين معنا را به صورت جمله شرطيه ذكر كرده مي‌‌فرمايد: "قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ"23 اين سه تعبير مختلف (لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ - أَفَلا تَعْقِلُونَ - إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ) به وضوح اين حقيقت را روشن مي‌‌سازد كه خداوند نيروي تعقل را در اختيار انسان نهاده كه براي درك واقعيت‌ها از آن استفاده كند و اگر نكند در خور ملامت و توبيخ است.
اهميت عقل و خرد در طريق شناخت حق با اشاره به نشانه‌هاي خدا در آفرينش آسمانها و زمين و آمد و شد شب و روز مشخص مي‌‌شود. چنانكه درك اين آيات براي اولواالالباب ميسر است كه آن‌ها انديشمنداني هستند كه فكر و عقلشان به مرحلة خلوص رسيده و از شوائب اوهام پاك شده است. آن‌ها هستند كه از دقايق نظام آفرينش آگاه مي‌شوند و در ماوراي آن جمال دل آراي خدا را مي‌بينند.
همچنين در جاي جاي قرآن از مراتب معرفت انسان ياد مي‌كند. براي مثال خارج شدن انسان از شكم مادر در حالي كه هيچ نمي‌دانست، نخست "نيروي شنوايي" سپس "بينايي"، سپس "افئده" كه با آن واقعيات ماوراء حس را ادراك مي‌نمايد و بعد از آن "فؤاد" عقل برافروخته و پخته است و اين سير و صعود به اوج معرفت والاي انساني اهميت‌عقل‌ را نشان مي‌دهد.24
همچنين عقل جهت تذكر و بيداري و باز داشتن انسان از زشتي‌ها و قبايح كه مقام نهي است و صدر كه به معناي بخش مقدم و اعلاي وجود آدمي (سينه) است و همچنين "روح الهي" همان گوهر عقل است كه به خاطر اهميتش به خداوند اضافه شده وگرنه خداوند نه روح دارد و نه جسم و درست به خاطر همين روح الهي بود كه تمام ملائكه مقربين و فرشتگان با عظمت بارگاه حق مي‌بايست براي آدم سجده كنند و الّا خاك و گل هرگز ارزش چنين مرتبه‌اي را نداشت و اين تأكيد مهمي است بر ارزش عقل و خرد. قرآن تصريح مي‌كند در آفرينش به "نفس" (روح و عقل) انسان و آفريدگار نفس قسم ياد مي‌كند و سپس مي‌افزايد: بعد از آنكه خداوند اين روح را آفريد و موزون ساخت راه‌هاي فجور و تقوا (كجي و راستي) را به او الهام كرد كه اين خود اشارة لطيفي است به ادراكات فطري انسان كه از روز نخست در درون جان او از طريق تعليم الهي نهاده شده است.25
يكي از دلايل اصلي قرآن كريم براي بهره برداري از نيروي عقل بحث تذكر است. تذكر به معني حفظ و يادآوري مطالب يكي از كارهاي مهم عقل است كه اگر نبود انسان از علوم خود هيچ بهره‌اي نمي‌برد.
باز در اينجا به تعبيرات مختلف در قرآن بر مي‌خوريم: گاه مطلب را مانند آيه فوق با جملة "لَعَلَّ" كه در اينگونه موارد براي بيان هدف است مطرح مي‌سازد و گاه به صورت توبيخ و سرزنش "أَفَلا تَتَذَكَّرُونَ"26 و گاه به عنوان سرزنش از افرادي كه انديشة خود را به كار نمي‌اندازند و حقايق را حفظ و يادآوري نمي‌كنند "قَلِيلا مَا تَتَذَكَّرُونَ"27 يا بعد از آنكه در يك استفهام انكاري مي‌پرسد آيا "نابينا" و "بينا" يكسان است؟ با لحن سرزنش آميزي مي‌گويد: آيا فكر نمي‌كنيد؟! و فكر در واقع به معناي تجزيه و تحليل مسائل مختلف براي راهيابي به عمق آنهاست و طريقي است براي فهم بهتر و بيشتر. باز در اينجا تعبيرات متنوع است. گاه مي‌گويد:"لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ"28 شايد شما انديشه كنيد. گاه مي‌گويد:"لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ"29 براي جمعيتي كه تفكر مي‌كنند. و گاه مي‌فرمايد: "أَوَلَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ"؛30 آيا آنها در دل خود نينديشيدند؟. معناي فهم و درك عميق، يكي ديگر از دلايل اساسي قرآن براي اهميت درك و فهم صحيح است. گاه "لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ"31 و گاه "لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ"32 براي گروهي كه مي‌فهمند و در جاي ديگر "لَوْ كَانُوا يَفْقَهُونَ"33؛ ‌اگر آنها مي‌فهميدند. و در ديگر مورد "بَلْ كَانُوا لا يَفْقَهُونَ إِلا قَلِيلا"34: آنها جز كمي نمي‌فهمند كه همه بيانگر اهميت فوق العاده مسئله تفقه و ادراك عقلي است. همچنين قرآن در آيات زيادي گروهي كه شعور خود را به كار نمي‌گيرند را با تعبيرات مختلفي مورد مذمت قرار داده است.35
چگونه مي‌توانيم آياتي كه به آنها اشاره شد مثلاً آية شريفة "هُوَ الأوَّلُ وَالآخِرُ وَالظَّاهِرُ..."36 را شناخت؟ چگونه مي‌توان به فرازهاي بسيار بلند سخنان امير مؤمنان علي(ع) كه در نهج البلاغه آمده است دست يافت؟
پس انسانِ قرآني عمل خويشتن را تعطيل نمي‌كند و باب تفكر و تعقّل را نمي‌بندد؛ بلكه به تربيت عقلي و تمرين تفكر در امور پديده‌هاي عالم وجود مي‌پردازد. از سنجه‌هاي مهم معرفت شناختي او در هستي شناسي، انسان شناسي و اسلام شناسي هر آينه عقل و عقلانيت است و انسان قرآني عقل محور است و هرگز خود را از اين نعمت الهي و حجت و پيامبر دروني محروم نمي‌كند بلكه چراغ عقل را همواره روشن نگه داشته و از شعاع‌هاي نوري در عرصه معرفت و معنويت استفاده مي‌كند تا سراج عقل او را به صراط وحي رهنمون شود و عقلانيت ابزاري و تكنولوژيك را با عقلانيت ديني و وحياني گره بزند و راه ولايت الهي را در پيش گيرد و از حاكميت نفسِ امّاره و مسوّله در حيات مادي و معنوي خويش بپرهيزد. نه عقل را قرباني علم و نه علم را فداي عقل كند. نه عقل را در پاي وحي ذبح كند و نه وحي را در ساحت عقل به فراموشي بسپارد كه هرگاه عقل و عقلانيت رخت بر بست از وحيانيت و ديانت نيز خبري نخواهد بود چنانكه هرگاه وحي و معنويت در زندگي انسان افول كند و به انزوا كشيده شود از عقلانيت نيز خبري نيست و تجربة تاريخي فراروي بشر به ويژه در قرون اخير شاهد صادق بر مدعاي ماست. پس انسانِ قرآني بيش از هر انسان ديگري كه به مكتب‌هاي رقيب تعلّق دارد انسان عقلاني و اهل خردورزي و انديشه محوري و داراي عقل آزاد و آزادي عقلي و به بيان ديگر اولواالالباب است؛ البته تعقّل با تعبّد سازگار است بلكه مكمّل همديگرند اما تعقل با تعلّق يا تعيين ناسازگار و غير قابل جمعند و انسان قرآني رهيده از لغزشگاه‌هاي معرفت عقلي و آزاد شده از موانع نظري و عملي عقل انديشي و انديشة عقلاني است تا به معرفت ناب و حكمت زلال دست يابد و عقل نظري و عملي خويش را فعال سازد و تكامل بخشد و از عقل بالقوه به عقل بالمستفاد و استعلايي تا مرحلة عقل شهودي و شهود عقلاني دست يازد و در حيات انسان قرآني در هيچ مرحله‌اي عقل دچار غروب و زوال نشده و به محاق كشيده نمي‌شود تا غيبت داشته باشد بلكه هماره در مشرق حيات انسان قرآني طالع و در كانون زندگي فردي، خانوادگي، اجتماعي، مادي، معنوي، دنيايي و آخرتي‌اش حضور دارد و...37

اهميت و مقام عقل در روايات اسلامي

در روايات اسلامي بيش از آنچه تصور شود به گوهر عقل و خرد بها داده شده است. و به عنوان "اساس دين"، "رهوارترين مركب"، "بهترين دوست" و بالاخره معيار و "ميزان براي تقرب الي الله" و "كسب پاداش" معرفي گرديده است.38
اينك به ذكر پاره‌اي اندك از اين روايات اكتفا مي‌كنيم.
1. پيامبر اكرم (ص) فرمود: "قوام المرء عقله ولادين لمن لاعقل له؛ اساس موجوديت انسان عقل اوست و آن كس كه عقل ندارد دين ندارد."39
2. و همچنين مي‌فرمايد :"ما قسم الله للعباد شيئاً افضل من العقل... و ما ادي فرائض الله حتي عقله عنه و لا بلغ...؛ خداوند متعال ميان بندگانش نعمتي برتر از عقل تقسيم نكرده است و بندگان فرائض الهي را به جا نمي‌آورند تا آنها را با عقل خود دريابد و..."40
3. امير مؤمنان علي (ع) مي‌فرمايد: "لاغني كالعقل و لا فقر كالجهل؛ هيچ بي‌نيازي همچون عقل و هيچ فقري همچون جهل نيست."41
4. همچنين مي‌فرمايد:"ان الله تبارك وتعالي يحاسب الناس علي قدرماآتاهم من العقول في دار الدنيا؛ خداوند متعال مردم را به مقدار عقلي كه در دنيا به آنها داده است محاسبه مي‌كند."42
5. در حديثي از امام صادق (ع) آمده است "ان الثواب علي قدر العقل؛ ثواب و پاداش عمل به نسبت عقل است."43

معاني وحي در قرآن كريم

1. تدبير عالم44 2. الهام45 3. اشاره46 4. غريزه47 5. وسوسه48 6. وحي رسالي.49
وحي در قرآن، غالباً از سنخ علم و ادراك است و علم و ادراك نحوة خاص وجود است كه منزه از ماهيّت مي‌باشد هرچند ماهيت او را همراهي كند. بنابراين وحي مفهومي برگرفته از هستي است. از اين رو ماهيّت ندارد و نمي‌توان آن را از طريق جنس و فصل و حد و رسم تعريف كرد پس وحي تحت هيچ مقولة ماهوي قرار نمي‌گيرد و مفهوم آن مانند معناي هستي داراي مصداقي است كه آن مصداق مراتب مختلف دارد.50

ويژگي‌هاي وحي

1. وحي غالباً ازجنس تعليم است بنابراين ويژگي‌هاي مستور، سريع و مرموزبودن را داراست پس تعليم علني و در حضور ديگران و تعلين كند و تدريجي و تعليم بدون رمز، كليد و قفل وحي نيست.51
2. هرچند معناي جامع وحي يكي است و به طور مشترك معنوي مطرح است ما بين مصاديق آن تفاوت عميقي وجود دارد به قدري كه زمينة احتمال اشتراك لفظي را فراهم مي‌كند.
3. وحي انبيا ويژگي‌هايي دارد كه هرگز نبايد با ساير مصاديق ـ حتي باتجربة ديني عارفان- اشتباه شود.52
4. آنچه را پيامبران به نام وحي ادراك مي‌كنند قطعاً نياز به تكرار و پشتوانة برهان عقلي يا سند معتبر نقلي ندارد.53
5. پيامبران در اثر نيل به مقامي كه در آنجا اصلاً باطل وجود ندارد حق صريح را شفاف و روشن مي‌ديدند و دريافت مي‌كردند زيرا در بارگاه حق جز حق نيست و آنجا جولانگاه باطل و دروغ و خلاف نيست و وسوسة شيطان به آن راه ندارد.54

ترابط عقل و دين در فرهنگ اسلامي

اسلام در باب رابطة عقل و دين بر آن است كه عقل و دين دو موهبت الهي است كه خداوند به بشر ارزاني داشته آدمي باعقل و دين مي‌تواند به سعادت جاودانه برسد.عقل، دين را و دين عقل را تأييد مي‌كند. با ورود وحي به عرصة فرهنگ انسانيّت، بشر از انحطاط و سقوط رها و درهاي شكوه و تعالي به روي او باز و خرد‌ها، بارور و دوران رشد و شكوفايي خرد ورزي آغاز و عقلانيّت باليده و بارور شد تا جايي كه انسان را به مقامي بالاي فرشتگان نويد داد و به قلة ارجمند دانش ارتقا بخشيد و از همه برتر بشر توانست به پايه‌اي برتر از عقل و دست آورد‌هاي عقلاني دست يازد و مرتبه‌اي بالاي فرشتگان رااحراز كند.55
وحي اسلامي سرچشمه‌اي براي پاره‌اي از افكار فلسفي محض است. قرآن و سنّت به موضوعات و مسائل فلسفي پرداخته اند و فلسفه اسلامي آنها را از نصوص ديني به عاريت مي‌گيرد؛ يعني فلسفه در مقام گردآوري و گزينش مسائل و مبناسازي از اسلام الهام مي‌گيرد و حتي دين در ابداع مفاهيم يا چگونگي استدلال به عقل فلسفي مدد مي‌رساند مانند تأثير پذيري فلسفة اسلامي از دين اسلام در مسائلي مانند تجلي خداوند در همة ممكنات، علم الهي، سلسله مراتب هستي، جايگاه انسان در جهان، چگونگي ربط حادث به قديم، معاد جسماني و روحاني، تجرد نفس، حيات برزخي و... فلسفه اسلامي به گونه‌اي با مفاهيم قرآني و روايي آميخته است كه بدون درك متون ديني آگاهي از فلسفه اسلامي ميسّر نيست؛ مفاهيمي مانند انيّت، قضا و قدر، لوح محفوظ، قلم، ام الكتاب، تجلي و... كه جملگي از شريعت اسلامي و وحي و احاديث اصطياد شده‌اند56 پس با وجود تفكيك عقل و وحي، معاضدت عقل و فلسفه به مدد وحي و اسلام امري مسلّم است.
علامه طباطبائي، عقل را شريف‌ترين نيرو در وجود انسان مي‌داند كه قرآن در بيش از 300 مورد مردم را به استفاده از آن دعوت كرده است.57
علامه، جايگاه تعقل و تفكر در اسلام را بسي ارج مي‌نهد و مي‌نويسد: "خداوند در قرآن و حتي در يك آيه نيز بندگان خود را امر نفرموده كه نفهميده به قرآن يا به هر چيزي كه از جانب اوست ايمان آورند و يا راهي را كوركورانه بپيمايند حتي قوانين و كلامي را كه براي بندگان خود وضع كرده و عقل بشري به تفصيل ملاك‌هاي آن را درك نمي‌كند به چيزهايي كه در مجراي احتياجات قرار دارد علت آورده است.58
قرآن نه تنها در آيه 125 سوره نحل رسول گرامي‌اش را امر كرده تا علاوه بر موعظه حسنه و مجادله در دعوت خود ازمردم به سوي حق تعالي از حكمت ـ ظاهراً منظور ازحكمت، همان برهان است- بهره گيرند بلكه خود نيزبه پيامبر اكرم(ص) استدلالي را براي اثبات حقي يا از بين بردن باطلي مي‌آموزد.59
علامه، مقام تفكر را تا آن حد بزرگ مي‌داند كه زندگي با ارزش را ـ به هر سنت و آئين پايبند باشيم- و در هر راه رفته شده و ابتدايي كه قدم برداريم در گرو فكر با ارزش مي‌دانند.
از اين سخنان علامه طباطبائي مي‌توان به جايگاه بس بلند عقل نزد ايشان دست يافت. اما نمي‌توان دريافت كه عقل را به رغم اين مقام رفيعش تا چه حد در درك حقايق وحي معتبر مي‌شناسد.
علامه بر خلاف ديگر مفسران، مستقلاً و به تفصيل از اعتبار عقل در درك وحي سخن نگفته است بنابراين بايد در ضمن مباحثي كه مي‌توانند نوعاً با اين موضوع مرتبط باشند به جستجوي نظر ايشان پرداخت.
علامه معتقد است: آياتي نظير آيه شريفه 82، سوره نساء، به طور آشكار دلالت دارند بر اينكه معارف قرآن را مي‌توان با بحث و كنجكاوي در آيات به دست آورد و به آن وسيله اختلافي را كه در نظر ابتدايي بين بعضي آيات با بعضي ديگر ديده مي‌شود مرتفع ساخت.60 ايشان ضرورت رجوع به سنت را در شرح و تفصيل احكام مي‌داند: "... ولي در شرح و تفصيل احكام فرعي چاره‌اي نيست جز استفاده از بيانات نبوي چنانچه خود قرآن شريف هم از اين قبيل مطالب را به توضيحات رسول اكرم (ص) ارجاع داده است." ]بنابراين[ ما مقصد وحي را تا آنجا كه به ما ارتباط دارد از راه خرد مي‌توانيم درك كنيم. آري قسمتي از آن را مستقيماً و بلا واسطه و قسمتي از آن (احكام) را با بيان مبلغ وحي. نزد علامه تعقل و تدبري كه قرآن به آن دعوت كرده است و ‌عقل‌ و خردي كه در تفسير قرآن به كار مي‌آيد آن شيوه تفكري است كه بر اصول منطقي مبتني باشد.61 ايشان به دفاع ازاين نحوه تفكر مي‌پردازد و در جواب به تصور حاكم بر اذهان عموم دينداران مي‌نويسد: "... محتاج نبودن قرآن و احاديث و بي نيازي آن دو از ضميمه‌هاي ديگر مطلبي است و محتاج نبودن كسي كه تمسك به قرآن و احاديث مي‌جويد و مي‌خواهد آن دو را فرا بگيرد مطلبي ديگر! قرآن و احاديث تمام احتياجات بشري را بيان مي‌كند اما كساني كه مي‌خواهند مطالب قرآن و حديث را فراگيرند براي درك صحيح خود احتياج به يك روش استدلال صحيح دارند... ] و نيز[ قرآن و حديث خود به كار بردن راه‌هاي ‌عقل‌ صحيح را - كه حتماً همان مقدمات بديهي و مبتني بر بديهيات است- تجويز كرده مردم را به طرف آنها دعوت مي‌كند".
علامه طباطبائي همچنين تفكر منطقي را در تفسير قرآن معتبر مي‌شمارد و مهمتر از آن اينكه در عين حال خطاپذيري آن را هم انكار نمي‌كند. پذيرش اين مبنا كه خطا پذيري ـ بي‌آنكه در خور سرزنش تلقي شود ـ از لوازم بشري بودن است و برائت از هر عيب و نقصان تنها مخصوص خداوند است. حاصل تغيير نگرش انديشمندان به انسان و جايگاه و ارزش او در جهان در قياس با خداوند بي‌بديل و كمال علي الاطلاق است.
چنانچه علامه طباطبائي در جواب آناني كه راه منطق و ‌عقل‌ را خطر بزرگي مي‌دانند كه آن افتادن دائمي يا اغلبي به غلط و خلاف واقع است مي‌گويد: "... احاطه به تمام مطالب قرآن و احاديث و رموز و اسرار زياد آنها با وسعت عجيب آن جز براي اندك و بسيار اندكي از مردم كه فرورفته در تدبير و تفكر معارف ديني بوده به تمام احكام فردي و اجتماعي و اعتقادي، اصلي و فرعي آن و... ميسر نخواهد بود و اين محال است كه انسان مجهز به يك جهاز تكويني براي كارهاي بيرون از حد قدرتش شود و يا شرعاً او را به مافوق طاقتش مكلف سازند. بنابراين تنها چيزي كه بر مردم لازم است اين است كه مقاصد دين را با همان روش معمول خودشان كه در زندگي فردي و اجتماعي شان به كار مي‌برند كه همان ترتيب معلومات براي رسيدن به مجهولات است درك كرده و بفهمند. معلومات شرعي هم از جمله همان معلومات است زيرا برهان، بر صدق و راستي آنها گواهي مي‌دهد."62
انسانِ قرآني به جوهرة وجودي خود يعني ‌عقل‌ معرفتِ يافته و آن را پايه و ماية حركت تكاملي خويش در حوزه‌هاي علمي و عملي مي‌كند چه اين كه در اسلام اصالت از آن ‌عقل‌ و معرفت عقلي است و مسأله سنديت و حجيت ‌عقل‌ از نظر اسلام در جاي خودش ثابت است كه هم به صورت ايجابي- اثباتي بر روي عنصر ‌عقل‌ و انديشه ورزي تأكيد و تكرار دارد و هم به گونه سلبي - نفياني كساني را كه اهل انديشه در قول و قدم و قال و فعل خويش نيستند نكوهيده است.63 پس انسانِ قرآني از آزاد انديشي، تفكّر خلّاق و ‌عقل‌ شكوفا شده در پرتو وحي يا عقلانيت ديني، كاربرد ‌عقل‌ در تصديق و تكذيب‌هاي معرفتي - معنويتي دارد و در هندسة معرفتي و كانون حياتي او ‌عقل‌ از منزلت و مقام والايي بهره ور است كه هم در هستي شناسي و هم در انسان شناسي، ‌عقل‌ در معارف اسلامي جايگاه ارزشمندي دارد64 كه به تعبير استاد علامه جوادي آملي: ‌عقل‌ به معناي جامع تجربي و تجريدي آن از ادّلة شرع و از لحاظ هندسة معرفتي زير مجموعه منابع معرفتي عقايد، اخلاق، فقه و حقوق ديني است و حرمت آن همانند احترام دليل نقلي، محفوظ است و هرگز برابر دين قرار ندارد...65
با توجه به مطالب پيش گفته در فرهنگ اسلامي بين ‌عقل‌ و وحي نه تنها تعارضي نيست بلكه اين دو ساحت داراي ارتباطي عميق با يكديگرند با اين وجود هنوز اين سئوال مطرح است كه متفكران اسلامي با توجه به محدوديت‌هاي ‌عقل‌ اوج كمال و نهايت درك ‌عقل‌ را تا چه مرحله‌اي مي‌دانند. در فرهنگ اسلامي به ويژه در ميان عرفا و اهل حكمت با بحث طور ماوراي عقل به اين مسأله پاسخ گفته اند. البته قبل از بيان اين مسأله بايد توجه داشت كه رسيدن به طور ماوراي ‌عقل‌ با ‌عقل‌ حسي امكان‌پذير نيست بلكه نيازمند عقلي است به نام ‌عقل‌ وحيي.

سير ‌عقل‌ به ماوراي ‌عقل‌

همانگونه كه بيان شد ‌عقل‌ بنابر آن خصلت‌هاي خاص خود حد و حدودي دارد و در سير به مقصد كوي دوست مي‌تواند تا مرتبه‌ و مرحله‌اي پيش رود و هرچند اهميت و اعتبار بسيار دارد اما اوج كمال و قرب انساني به جايي مي‌رسد كه: طوري است ماوراي طور عقل و ‌عقل‌ ديگر در آن ميدان جولاني ندارد. اين نظر تقريباً بسياري از صاحب نظران و عرفا از قبيل عين القضاه و ديگران است.
اين اشخاص ضمن اينكه اهل ‌عقل‌ و استدلال و نظرند همواره مي‌كوشند كه از مرحلة ‌عقل‌ و استدلال فراتر روند و در ماوراي جهان نظر به تماشا بپردازند. به عبارت ديگر مي‌توان گفت: اين اشخاص كساني هستند كه با دست ‌عقل‌ و تلاش انديشه به ناتواني ‌عقل‌ و انديشه واقف مي‌شوند و در اينجاست كه بايدگفت ‌عقل‌ است كه مي‌كوشد خود را از ميان بردارد و به ماوراي خويشتن خويش راه پيدا كند. فرا رفتن ‌عقل‌ به ماوراي ‌عقل‌ كار ‌عقل ‌است و عظمت آن نيز در همين شكستن و فرارفتن از خويش آشكار مي‌گردد.البته نكتة بسيار جالبي كه دراين ميان وجود دارد اين است كه ازآنچه اين صاحب نظران بيان مي‌دارند براي مثال از فصل اول كتاب زبده الحقايق عين‌القضاه چنين برداشت مي‌شود كه او ضمن اينكه براي‌ عقل‌ و انديشه اهميت فراوان قائل است توقف ‌عقل‌ و انديشه را در هيچ يك از مراحل آن جايز نمي‌داند.66
رفتن ‌عقل‌ به ماورا در واقع دوام سير ‌عقل‌ است. سير و سلوك انسان حد و اندازه ندارد و ‌عقل‌ او نيز همواره در تلاش و كوشش است. توقف ‌عقل‌ به حكم خود ‌عقل‌ انجام مي‌پذيرد و آنجا كه ‌عقل‌ حكم به توقف مي‌كند در واقع به ماوراي خود راه مي‌يابد اگر توجه داشته باشيم كه حكم به توقف ‌عقل‌ از خود ‌عقل‌ ناشي مي‌شود از اين واقعيت نيز غافل نخواهيم بود كه ‌عقل‌ از آن جهت كه محكوم به توقف است پايان پذيرفته و از آن جهت كه حكم به توقف مي‌كند سير خود را به ماوراي ‌عقل‌ ادامه مي‌دهد.
آنجا كه ‌عقل‌ خود را مي‌شكند، هم فاعل شكستن است و هم شكسته شدن خويش را مي‌پذيرد. شكسته شدن پايان يافتن است ولي عمل شكستن ادامه راه و طي طريق خواهد بود.67
عقل وحيي بر خلاف ‌عقل‌ حسي به تقليد و تجربه حسي حيواني ناظر نيست. در معقول خويش هم مستغرق و مكاشف مي‌ماند در نظاره و شهود آن هرگز به اين سو و آن سو منحرف نمي‌شود و هيچگاه هم خود را دچار ترديد و سرگرداني نمي‌يابد. صوفيه و بعضي حكماء آن را طور ماوراء عقل مي‌خوانند و امام غزالي در المنقذ من الضلال سير ‌عقل‌ را در مراتب يقين به آنجا منتهي مي‌يابد.68
عقل وحيي در نزد اولياء مثل آنچه احياناً در مورد انبيا روي داده است كه گاه از طريق رؤياي صادقه القا و الهام مي‌شود، چنانكه در قصة "پادشاه و كنيزك"69 و قصه "پير چنگي"70، رؤيا وسيله الهام است. اين نكته مخصوصاً از آن روست كه در رؤيا چون انسان از خودي خود غافل است، تعلقش به ما سوا كه خودي او مجلاي آن است تا حدي قطع مي‌شود. و از همين قطع تعلق با ما سوا است كه تصوير حقايق مجرد يا آنچه مولانا آن را "عكس مه رويان بستان خدا" مي‌خواند در خواب بلاواسطه بر جان و قلب اولياء الهام و اشراق مي‌شود و خواب آنها بر خلاف خواب عامه تنها انعكاس آرزوهاي تحقق ناپذير نظير آنچه في المثل خفاش در آرزوي مرگ آفتاب ممكن است ببيند نيست. فقط از آن رو كه حس در هنگام خواب با جان آنها كه آماده اتصال با حقايق است تنازع و تعارض ندارد.
آن خيالاتي كه دام اولياست
عكس مه‌رويان بستان خداست
آن خيالي كه شه اندر خواب ديد
در رخ مهمان همي آمد پديد71
از متأخران هم امثال صدر المتألهين و ملا عبدالرزاق لاهيجي، طور ماوراء ‌عقل‌ را در مفهوم وحي تصديق كرده اند و اذعان دارند آنچه در اين طور بر ‌عقل‌ وحيي كشف مي‌شود مخالف با ‌عقل‌ برهاني يا متضمن امري كه برهان و قياس خلاف آن را ثابت كند نيست بلكه امري است كه نمي‌توان با برهان و قياس به آن رسيد. به هر حال ‌عقل‌ برهاني آن را امري يقيني نمي‌تواند بيابد.72

پي‌نوشت‌ها:

1. مدرس دروس انديشه اسلامي در دانشگاه آزاد اسلامي واحد شهر مجلسي.
2. دانشجوي دكتري (گرايش مباني نظري) دانشگاه پيام نور.
3 . فارابي، ابو نصر، مقاله في معاني العقل، به اهتمام بويج، ص3.
4 . شاد، محمد پاشا، فرهنگ آنندراج، به كوشش محمد دبير سياقي، ج4، ص2969.
5 . نفيسي، علي اكبر، فرهنگ نفيسي (ناظم الاطبا)، مقدمه محمد علي فروغي، ج4، ص2386.
6 . فارابي، ابو نصر، مقاله في معاني العقل، به اهتمام بويج، ص3.
7 . ابن سينا، حسين بن عبدالله، الاشارات و التنبيهات (مع الشرح خواجه نصيرالدين طوسي)، ج3، ص 419.
8 . همان، ص88.
9 . مكارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، ج1، ص141.
10 . همان، ص 140.
11 . رازي، نجم الدين، رساله عشق و عقل، ص50.
12 . جامي، عبدالرحمان، اشعه المعات، ص 263.
13 . جرجاني، علي بن محمد، التعريفات، ص 65.
14 . افشار، ايرج، ابونصر فارابي(مجموعه خطابه‌هاي تحقيقي)، ص 52.
15 . حسني، 1384: ص 60.
16 . ابراهيمي ديناني، غلامحسين، دفتر ‌عقل‌ و آيت عشق، ج1، ص 52.
17 . همان، ص 53.
18 . ابن سينا، ج2، ص 354.
19 . ابراهيمي ديناني، غلام حسين، دفتر ‌عقل‌ و آيت عشق، ج2، ص34.
20 . مولوي، جلال الدين محمد، مثنوي معنوي، طبع نيكلسون، دفتر اول.
21 . نصر اصفهاني، محمد رضا، فرزانگي و شيدايي، ص29.
22 . انعام/ 32.
23 .حديد/ 17.
24 . مكارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، ج1، ص150.
25 . همان، ص 156.
26 . انعام /80، هود /24، نحل /90، مؤمنون /85، صافات / 155.
27 . نحل / 62.
28 . بقره / 219.
29 . يونس / 24، رعد /3، نحل / 11.
30 . روم / 8.
31 . انعام / 65.
32 . انعام/ 198.
33 . توبه / 81.
34 . فتح/ 15.
35 . شعرا/113، حجرات/2، بقره/9، آل عمران /69، انعام /26، انعام /123، مؤمنون/56.
36 . حديد/3.
37 . طباطبايي، الميزان،‌ ج10، ص84-85 تفسير آية 15-19 سوره مائده و ج 7، ص 179.
38 . مكارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، ج1، ص 158.
39 . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، ج1، ص94.
40 . همان.
41 . فيض الاسلام، علي نقي، ترجمه و شرح نهج البلاغه، كلمات قصار.
42 . مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، ج1، ص106.
43 . كليني، محمدبن يعقوب، اصول كافي، ج1، ص12
44 . فُصلّت / 9
45 . قصص / 6.
46 . مريم / 11.
47 . نحل / 67.
48 . انعام / 121.
49 . نساء / 163.
50 . جوادي آملي، عبدالله، تفسير موضوعي قرآن كريم، ج 3، ص 53.
51 . همان، ص54.
52 . همان، ص 56.
53 . همان، ص 92.
54 . همان، ص 193.
55 . همان، ص 119.
56 . جوادي آملي، عبدالله، شرح حكمت متعاليه، ص 345.
57 . طباطبايي، علامه محمد حسين، الميزان، ج5، ص 255.
58 . مانند آيه 45، عنكبوت يا آيه 83 بقره و آيه 6 مائده.
59 . همان، ص267، و نيز همان ج12، ص 371.
60 . همان، ج3، ص 84.
61 . همان، ج3، ص 256و 267.
62 . همان، ج5، ص 263.
63 . بقره / 111.
64 . جوادي آملي، عبدالله، ادب فناي مقربان، ج 2، ص 20 -22.
65 . جوادي آملي، عبدالله، تفسير انسان به انسان، ص32.
66 . ابراهيمي ديناني، غلامحسين، دفتر ‌عقل‌ و آيت عشق، ج2،ص 418.
.67 همان، ص 420.
68 . زرين كوب، عبدالحسين، سرِ ني، ص538.
69 . مولوي، جلال الدين محمد، مثنوي معنوي، طبع نيكلسون، ابيات 63.
70 . همان، ابيات 21 تا 40.
71 . همان، ابيات 72 و 73.
72 . زرين كوب، عبدالحسين، سرِ ني، ص 542.

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 7:48  توسط رسول ملکیان اصفهانی | 
 
نگاهى به مساله عقل در معرفت دينى

حسين شفيعى زاده

«با مرورى بر آيات و رواياتى كه درباره‏ى ستايش عقل، ترغيب وتحريك به تعقل و فعليت رساندن «لب‏» (خرد محض) و «نهى‏» (درك خردمندانه) وارد شده است، مى‏توان به جرات گفت: «هيچ مكتب و جهان‏بينى بشرى به مانند اسلام، اهميت‏به درك‏هاى عقلانى و خردمندانه نداده است‏».
از مجموع آيات و رواياتى كه درباره‏ى «تعقل، لب و نهى‏» وارد شده است معلوم مى‏شود كه مقصود از تعقل و مفاهيم مشابه آن، عقل نظرى معمولى نيست كه خير و شر، هدفها و مبادى اعلاى زندگى، احساس تعهد برين و نظارت الهى بر انسان و جهان را در ديدگاه خود نمى‏بيند. و كارى جز تنظيم واحدهاى محدود به اصالت‏سودجويى و خودمحورى ندارد. بلكه مقصود آيات قرآن آن عقل است كه، با هماهنگى وجدان و فطرت و هدفگيرى‏هاى معقول براى «حيات معقول‏» فعاليت مى‏نمايد. و راه را براى پيشرفت مادى و معنوى انسانها هموار مى‏كند. (1)

معناى لغوى عقل

«عقل‏» هم معنى مصدرى دارد كه آن عبارت است از: درك كامل چيزى; و هم معنى اسمى دارد و آن همان نفس و روح انسان است. نه يكى از قواى فرعى نفس مانند: حافظه، باصره و امثال آن، آن طور كه بعضى خيال مى‏كنند. (2)
اصل در معناى «عقل‏» بستن و نگهداشتن است. و به اين مناسبت ادراكى كه انسان دل بر آن مى‏بندد و چيزى را با آن درك مى‏كند «عقل‏» ناميده مى‏شود. و همچنين قوه‏اى كه گفته مى‏شود يكى از قواى انسانى است و به واسطه‏ى آن خير و شر وحق وباطل را از يكديگر تشخيص مى‏دهد، «عقل‏» نام دارد، و مقابل آن جنون، سفه (3) ، حمق و جهل است كه هر كدام به اعتبارى استعمال مى‏شود.
وخلاصه عقل عبارت است از «استقامت تفكر».
معانى مذكور اهم مفاهيمى است كه براى عقل در كتب لغت ذكر گرديده است. و در كنار آن در بيان ماهيت عقل تعاريف و اصطلاحاتى از سوى علما و دانشمندان منقول و معقول ذكر گرديده است كه به قسمتى از آنها در اين مقال بسنده مى‏كنيم. از جمله علامه مجلسى رحمه الله در كتاب مرآة العقول (4) فهميدن روايات باب عقل را متوقف بر روشن شدن ماهيت عقل دانسته، مى‏فرمايد:
«ثم اعلم ان‏فهم اخبار ابواب العقل يتوقف على بيان ماهية العقل و اختلاف الاراء والمصطلحات فيه‏».
سپس در بيان مفهوم و معناى عقل مجددا از ماده‏ى عقل در صيغه‏ى باب تفعل استفاده نموده و تعقل اشيا و فهم آنها را به عنوان معناى اصيل لغوى عقل ذكر نموده‏اند.

معناى اصطلاحى عقل

علامه مجلسى در بيان معنا و اطلاقات اصطلاحى عقل، شش مورد را ذكر فرموده‏اند كه عبارتند از:
1. هو قوة ادراك الخير والشر والتميز بينهما، والتمكن من معرفة اسباب الامور ذوات الاسباب، وما يؤدى اليها وما يمنع منها، والعقل بهذا المعنى مناط التكليف والثواب والعقاب.
عقل، نيروى درك نيك و بد است و جدا نمودن ميان آن دو، و توانايى شناخت اسباب پديده‏هاى سبب‏دار، و آنچه منجر به آنها مى‏شود و آنچه مانع از آنهاست.
2. ملكه و حالتى در نفس كه آدمى را به سوى كارهاى خوب و سودمند فرا مى‏خواند و ازبديها و آسيب‏ها پرهيز مى‏دهد.
3. نيرويى كه انسان آن را در نظام بخشيدن به امور زندگى خود به كار مى‏گيرد... و عقل معاش نيز ناميده مى‏شود.
4. مراتب آمادگى و استعداد نفس و روح آدمى براى به دست آوردن نظرها... كه براى آن چهار مرتبه‏ى ; عقل هيولانى، عقل بالملكه، عقل بالفعل، عقل مستفاد (5) نيز ثابت كرده‏اند.
5. نفس ناطقه‏ى انسانى كه با آن از ديگر حيوانات تفكيك مى‏گردد.
6. آنچه فلاسفه تحت عنوان جوهر مجرد و قديمى مطرح نموده‏اند. كه هيچ‏گونه سنخيتى با ماده چه در ذات و چه در فعل ندارد. (6)
معانى ديگرى نيز در منابع روايى توسط علماى برجسته نظير ملاصدرا و ديگران ذكر گرديده از قبيل:
جوهر مفارق، راى مشترك، جزئى از نفس، قدرت وقوت نفس، (7) قوه‏ى ادراك معانى كلى و دريافت روابط و مناسبات ميان اشياء، قوه استدلال و استخراج نظرى، قدرت تطبيق، تقسيم و تحليل.
ملا صدرا مى‏گويد: «تمام معناهاى عقل در اين مشتركند كه; عقل جسم و جسمانى نيست و صفت جسمانى نيز قرار نمى‏گيرد». (8)

واژه‏ى لب و نهى

منظور از لب مفرد «الباب‏» مغز يا خرد است زيرا خرد در انسان به منزله‏ى مغز است در پوست; و در قرآن به همين معنى استعمال شده و گويا لفظ «عقل‏» به معنايى كه امروز معروف است از اسمايى است كه بعد از عصر نزول قرآن به واسطه‏ى غلبه حادث شده و از اين جهت در قرآن زياد استعمال نشده و تنها افعالى كه از ماده‏ى آن است مانند: «يعقلون‏» استعمال گرديده است. (9)
علامه فيومى صاحب كتاب مصباح المنير در ذيل اين كلمه آورده است:
«(لب‏» النخلة قلبها ولب الجوز واللوز ونحوهما ما في جوفه والجمع ; لبوب واللباب مثل غراب لغة فيه ولب كل شى‏ء خالصه‏» (10) كه تقريبا همان معناى فوق الذكر مى‏باشد. و بنابر آنچه از آيات قرآن استفاده مى‏شود، منظور از لب «خرد محض‏» مى‏باشد.
و نهى; عبارت است از درك خردمندانه چنان چه صاحب مصباح المنير آن را اين‏گونه معنا كرده است;... «والنهية; العقل لانها تنهى عن القبيح‏». (11)

اطلاق عقل بر ادراك

صاحب الميزان در اين رابطه مى‏فرمايند: اطلاق لفظ «عقل‏»بر ادراك از اين نظر است كه در ادراك دل بستن به تصديق وجود دارد. و خدا جبلى انسان قرار داده كه حق و باطل را در علوم نظرى و خير و شر و منفعت و مضرت را در علوم عملى تشخيص دهد.(و دل بر تصديق به آنها ببندد).
توضيح آن كه: پروردگار متعال انسان را طورى آفريده كه در آغاز پيدايش خودش را بشناسد،و او را با حواس ظاهرى و باطنى مجهز ساخته تا ظواهر اشيا و همچنين معانى روحى را كه به وسيله آنها با اشيا خارجى ارتباط پيدا مى‏كند مانند اراده و كراهت و حب و بغض و خوف و رجا درك نمايد، و در آنها تصرفاتى از قبيل مرتب ساختن، جدا كردن، تخصيص و تعميم دادن وغيره انجام دهد، و در امور نظرى كه خارج از مرحله عمل است قضاوتهاى نظرى، و در امور مربوط به عمل قضاوتهاى عملى بنمايد، و همه طبق موازينى است كه فطرت اصلى تشخيص مى‏دهد، و آن همان عقل است.
ولى گاهى بعضى از قواى انسانى بر بعضى ديگر چيره شده و حكم ساير قوا را ضعيف يا باطل مى‏سازد مانند موارد غلبه شهوت و غضب، در اين صورت از شاهراه اعتدال بيرون رفته و به دره‏هاى افراط و تفريط سقوط مى‏كند. در اينجا عامل عقلى عمل خود را سالم انجام نداده و مانند يك قاضى است كه از روى مدارك جعلى و شهادتهاى دروغى بر خلاف حق حكم كرده باشد، گرچه قصد حكم باطل هم نداشته است. قاضى اين چنينى از يك نظر قاضى است و از يك نظر نيست، همچنين انسان در مواردى (كه احساسات درونى، مطالب بى واقعيتى را، به صورت معلومات در نظرش جلوه مى‏دهد) قضاوتهاى غلطى مى‏كند و آن را از روى مسامحه به عقل نسبت مى‏دهد، ولى در واقع مربوط به عقل نيست، چون در اين مواقع از سلامت فطرت و روش صحيح واقع‏بينى خارج شده است. (12)

عقل در منطق قرآن

در منطق قرآن كريم عقل نيرويى است كه انسان در امور دينى از آن منتفع مى‏شود. و او را به معارف حقيقى و اعمال شايسته رهبرى مى‏نمايد و در صورتى كه از اين مسير منحرف گردد ديگر عقل ناميده نمى‏شود گرچه در امور دنيوى عمل خود را انجام دهد.
قرآن كريم مى‏فرمايد: «وقالوا لو كنا نسمع او نعقل ماكنا في اصحاب السعير» . (13)
و در آيه 46 سوره حج مى‏فرمايد: «افلم يسيروا فى الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها او آذان يسمعون بها فانها لا تعمى الابصار و لكن تعمى القلوب التى في الصدور» .
چنانچه ملاحظه مى‏شود لفظ «عقل‏» در اين آيات به معناى علمى است كه انسان مستقلا از آن استفاده مى‏كند و لفظ «سمع‏» به معناى ادراكى است كه به كمك غير از آن بهره‏مند مى‏شود، استعمال شده به شرط اين كه هر دو با فطرت سليم همراه باشد.
و در سوره بقره مى‏فرمايد: «ومن يرغب عن ملة ابراهيم الا من سفه نفسه‏». (14)
و در بيان آن گفته شده كه اين آيه مانند عكس نقيض حديث مشهور است كه: «العقل ما عبد به الرحمن...» (15) : يعنى عقل آن است كه با آن پرستش خدا شود...».
صاحب الميزان سپس مى‏فرمايند: از آنچه گفته شد روشن گرديد كه منظور از «عقل‏» در قرآن شريف ادراكى است كه در صورت سلامت‏به طور تام براى انسان حاصل مى‏شود، و از اينجا معناى جمله «كذلك يبين الله لكم آياته لعلكم تعقلون‏» به دست مى‏آيد، زيرا بيان متمم است وعلم، مقدمه و وسيله تعقل، چنانچه در سوره زمر مى‏فرمايد:
«و تلك الامثال نضربها للناس و ما يعقلها الا العالمون‏». (16)

حجيت عقل در نگاه وحى

قرآن كريم به صورتهاى گوناگون بر سنديت وحجيت عقل در معارف الهى صحه گذاشته و بر تعقل و تفكر در نظام آفرينش تشويق و تاكيد كرده است. گاهى راجع به يك موضوع مى‏توان آيات متعددى را يافت كه مفاد آنها اين است كه غرض از طرح اين موضوع تعقل وتفكر درباره‏ى آن بوده است.
از ديدگاه قرآن، كسانى كه از انديشه‏ى خود سود نمى‏برند به عنوان بدترين جنبدگان مى‏باشند چنان كه مى‏فرمايد:
«ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لا يعقلون‏». (17)
«بدترين جنبدگان كسانى هستند كه كر و گنگ‏اند و انديشه نمى‏ورزند».
در جاى ديگر پس از طرح يك مسئله‏ى غامض و دقيق توحيدى يادآور مى‏شود آنان كه اهل تعقل نيستند گرفتار نوعى پليدى مى‏باشند، مى‏فرمايد:
«و ما كان لنفس ان تؤمن الا باذن الله و يجعل الرجس على الذين لا يعقلون‏». (18)
«هيچ كس را نرسد كه جز با اذن خدا ايمان آرد. و بر آنان كه عقل خويش را به كار نمى‏بندند پليدى قرار مى‏دهد».
اصولا منطق قرآن، منطق دليل و برهان است، و همه جا از صاحبان عقايد مى‏خواهد تا بر اثبات عقيده‏ى خود برهان آورند:
«قل هاتوا برهانكم‏»: (19) «بگو برهانتان را ارائه دهيد».
و خود نيز بر دعاوى خود اقامه برهان مى‏كند چنان كه در اثبات يگانگى خدا مى‏گويد:
«لو كان فيهما آلهة الا الله لفسدتا» (20)
:«اگر در آسمان و زمين غير از «الله‏» خدايان ديگرى بود، آن دو تباه مى‏شدند(يا اصلا موجود نمى‏شدند، ويا دچار هرج ومرج و بى‏نظمى مى‏شدند)».
درباره‏ى يكى از صفات هدايتگران يعنى هدايت‏يافته بودن خود آنان مى‏فرمايد:
«ا فمن يهدى الى الحق احق ان يتبع ام من لا يهدى الا ان يهدى فما لكم كيف تحكمون‏». (21)
«آيا كسى كه به حق هدايت مى‏كند سزاوار است تبعيت‏شود يا كسى كه تا هدايت نشود راه هدايت را نمى‏داند؟ پس چگونه داورى مى‏كنيد؟!».
قرآن حجيت و اعتبار عقل را نه تنها در قلمرو حكمت نظرى و اثبات وجود خدا و صفات ذاتى او به رسميت مى‏شناسد، بلكه در قلمرو حكمت عملى وحسن وقبح افعال نيز پذيرفته است.
چنان كه در بسيارى از آيات، رسالت پيامبر را تذكر، موعظه، امر به معروف و نهى از منكر مى‏داند، و واضح است كه تذكر و موعظه در جايى است كه مخاطب خود حسن و قبح و سود و زيان‏كارى را مى‏داند، ولى چون دچار غفلت‏شده و يا احتمال غفلت زدگى در مورد او مى‏رود، به تذكر و وعظ نياز دارد. چنان كه مى‏فرمايد:
«ان الله يامر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى يعظكم لعلكم تذكرون‏». (22)
«خدا به عدل و احسان و پرداخت‏حقوق خويشاوندان امر مى‏كند، و از زشتى‏ها و ناروايى‏ها و تعدى به ديگران نهى مى‏كند و بدين طريق شما را موعظه مى‏كند، شايد به خود آييد».
مفاد آيه اين است كه انسان خوبى عدل و احسان و دادن حقوق خويشاوندان و نيز زشتى كارهاى ناروا را مى‏داند، و امر خدا نقش ارشادى و يادآورى دارد. چنان كه در جايى ديگر رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را امر به معروف و نهى از منكر دانسته، مى‏فرمايد:
«يامرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر». (23)
بايد توجه داشت كه سخن در اثبات حجيت و اعتبار عقل است نه در كافى و وافى بودن آن در اثبات همه‏ى مقاصد دينى! (24)

معرفت عقلى در روايات اسلامى

حجيت عقل و اهميت‏بحث عقلى در روايات روشن است، در اينجا نمونه‏هايى از استدلالات عقلى در باب معرفت دينى كه از سوى پيشوايان معصوم عليهم السلام ارايه گرديده را يادآور مى‏شويم:
الف) فردى يهودى نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمد و مسايلى را از او پرسيد، از آن جمله اين كه سؤال كرد به چه دليل مى‏گويى خدا به كسى ظلم نمى‏كند؟
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پاسخ داد:
«لعلمه بقبحه و استغنائه عنه‏» (25)
«چون خدا زشتى ظلم را مى‏داند، و نيازى هم به اين كار ندارد».
همانگونه كه ملاحظه مى‏شود استدلال فوق يك استدلال عقلى است; و آن اين كه انگيزه‏ى ظلم در خدا نيست. زيرا انگيزه‏ى ظلم يا جهالت است‏يا نيازمندى; و اين دو در خدا راه ندارد. بنابراين صدور ظلم از خدا محال است، و اين همان استدلالى است كه متكلمان عدليه در كتب كلامى بر اثبات تنزه خدا از فعل قبيح اقامه نموده‏اند.
ب) امام على عليه السلام ، در اثبات اين كه انسان فاعل مختار است، و قضا و قدر الهى مايه‏ى جبر نمى‏باشد، فرمود:
«اگر قضا و قدر الهى مايه‏ى مجبور بودن انسان مى‏بود، امر و نهى، وعد و وعيد، ثواب و عقاب لغو و ناروا بود». (26)
ج) و در اثبات يگانگى خدا فرمود:
«اگر خدا شريك مى‏داشت، مى‏بايست رسولانى براى هدايت‏بشر بفرستد، پس چون فرستادگان الهى فقط از جانب يك خدا آمده‏اند، معلوم مى‏شود يك خدا بيش وجود ندارد». (27)
مبناى اين استدلال يك اصل عقلى است و آن اين كه: الوهيت‏بدون ربوبيت معنا ندارد; زيرا معقول نيست كه آفريدگار نسبت‏به آفريده‏هاى خود بى‏تفاوت باشد و به هدايت و تربيت آنها اقدام نكند، و يكى از مظاهر ربوبيت، ربوبيت تشريعى در مورد انسانهاست; كه از راه فرستادن پيامبران و شرايع الهى تحقق مى‏يابد. بر مبناى اين اصل عقلى با استفاده از قياس استثنايى چنين استدلال مى‏شود كه:
(اگر غير از «الله‏» خداى ديگرى بود بايد براى هدايت‏خلق پيامبر مى‏فرستاد).
و تالى باطل است، چون (همه‏ى پيامبران از سوى «الله‏» آمده‏اند).
در نتيجه مقدم نيز باطل خواهد بود و (خدايى غير از «الله‏» نيست).
د) امام صادق عليه السلام درباره جايگاه والاى عقل و نقش آن در شناخت‏خدا و نيز شناخت‏خوبيها و بديها فرمود:
مبدا و سرآغاز امور و قوت و آبادانى آنها و آنچه (از چيزى) جز به واسطه‏ى آن نفعى به دست نمى‏آيد، عقل است كه خدا انسانها را به آن آراسته، و روشنى بخش آنان قرار داده است. پس بندگان به واسطه‏ى عقل آفريدگار خود را شناخته، و خوب را از بد تميز داده‏اند، و شناخته‏اندكه تاريكى در نادانى و روشنايى در آگهى است، اين آن چيزى است كه عقل آنان را به آن رهنمون شده است.
از آن حضرت سؤال شد «آيا بندگان مى‏توانند به دلالت عقل اكتفا كنند؟».
امام عليه السلام پاسخ فرمود:
«انسانهاى عاقل در پرتو عقل حقانيت و ربوبيت‏خدا را مى‏شناسند و مى‏فهمند كه خدا امورى را مى‏پسندد و امورى را ناروا مى‏داند و در اين صورت مسئله اطاعت و عصيت‏خدا مطرح مى‏شود. و از طرفى عقل او در اين مورد نمى‏تواند راهنماى او باشد (مصاديق طاعت و معصيت را تشخيص نمى‏دهد) بنابراين، بايد از طريق ديگرى بر اين امور آگاه شود و اگر اين آگاهى را به دست نياورد از عقل خود بهره‏مند نخواهد شد، (28) بنابراين بر انسان عاقل واجب است در تحليل دانش و ادب كه جز به واسطه‏ى آن حياتش قوام نمى‏يابد بكوشد». (29)
اگر كسى به كتابهاى حديث‏شيعه رجوع نمايد به روشنى به اين نكته پى خواهد برد كه; «در مكتب اهل بيت عقل و استدلال عقلى در معارف الهى جايگاه مهمى دارد» و با در نظر گرفتن سطح آگاهى و قدرت ذهن و ورزيدگى فكر مخاطبان از روشهاى مختلف استدلال عقلى (برهان، جدل،خطابه) استفاده شده است. اين مطلب به پايه‏اى از وضوح است كه ذكر نمونه سبب اطاله مى‏گردد.
همين امر سبب شده است كه تفكر شيعى در مسير تفكر عقلى و فلسفى هدايت‏شود. و فيلسوفان شيعه با الهام گرفتن از معارف بلندى كه در احاديث ائمه‏ى اهل بيت عليهم السلام وارد شده است، فلسفه الهى را بارورتر وبالنده‏تر سازند. اين حقيقتى است كه برخى از مستشرقان نيز آن را يافته‏اند، چنان كه هانرى كربن فرانسوى مى‏گويد:
«نهج البلاغه را مى‏توان به عنوان يكى از مهمترين منابع اصول عقايد دانست كه از طرف متفكران شيعى تعليم شده است، فلسفه شيعى تركيب و سيماى مخصوص خود را از اين منبع گرفته است‏». (30)

عقل ستيزى!

با تمام اوصافى كه درباره‏ى «عقل‏» گفته شد،و با تمام موقعيتى كه اين گوهر گرانبهاى انسانى در آيات و روايات دارد، با كمال تعجب افرادى در گوشه و كنار مى‏بينيم كه زبان به مذمت عقل گشوده، و از اين كه عاقلند ناليده‏اند! و از اين سخن عجيبتر دلايلى است‏يا صحيحتر بهانه‏هايى است كه براى آن ذكر مى‏كنند!
گاه مى‏گويند «عقل‏» انسان را محدود مى‏كند، و خوب و بد و حلال و حرام و درست و ادرست‏بر سر راه انسان مى‏گذارد، و آزادى انسان را تا حد زيادى سلب مى‏كند! چه خوب بود كه اين عقل نبود و ما ز هر نظر آزاد بوديم، آزاد!...
و گاه مى‏گويند اين عقل درد آفرين است، انسان هوشيار و حساس آسايشى ندارد، ولى آدم كم عقل و بى‏عقل شاد و خرم و خندان است و به گفته‏ى شاعر آنها:
دشمن جان من است،عقل من و هوش من
كاش گشاده نبود چشم من و گوش من!
يا به گفته ديگرى:
عاقل مباش تا غم ديوانگان خورى
ديوانه باش تا غم تو عاقلان خورند!
يا به گفته ديگرى:
خوش عالمى است عالم ديوانگى
اگر موى دماغ ما نشود شخص عاقلى!
ولى روشن است كه اينها جز يك مشت‏سفسطه يا مزاح يا كنايه براى مفاهيم ديگر نيست. و گويندگان اشعار فوق بسيار بعيد به نظر مى‏رسد كه منظورشان مذمت عقل باشد. بلكه به طور كنايه مى‏خواهند اين واقعيت را تفهيم كنند كه; در اطراف خود مسايل دردناكى را مى‏بينند كه مردم از آن غافلند.
يا اين كه منظورشان از اين ديوانگى نوعى مفهوم عرفانى آن است‏يعنى عاشق بيقرار حق بودن، و همه چيز دنياى مادى را در پاى آن قربانى كردن.
به هر حال، درست است كه عقل انسان را محدود مى‏كند، ولى اين محدوديت افتخار انسان و مايه تكامل او است. اين درست‏به اين ماند كه كسى بگويد: آگاهى بر علم طب، انسان را در انتخاب نوع غذا، و مسايل ديگر زندگى، تا حد زيادى محدود مى‏كند. آيا اين محدوديت عيب است؟ يا سبب سلامت انسان و نجات او از بيماريها و گاه مسموميتهاى كشنده است؟!
و اما اين كه عقل هميشه بارى از غم بر دل انسان مى‏گذارد، اين نيز افتخار است، و نشانه‏ى كمال! آيا انسان اگر طبق مثل معروف «سقراطى باشد ضعيف و لاغر بهتر است، يا خوكى باشد فربه و چاق‏»؟!
بله اگر ما مساله تكامل انسان را به كلى ناديده بگيريم، و اصل را بر لذت مادى زودگذر بگذاريم، آن چنان كه گروهى از ماديين كه طرفدار اصالت لذتند مى‏گويند; ممكن است‏بعضى از اين سخنان درست‏باشد، ولى با ديدگاه يك انسان موحد كه براى بشر حركت و رسالت و هدف و تكامل قايل است اين سخنان لغو بوده، از جايگاه علمى برخوردار نيست.
تازه ماديين طرفدار اصل لذت نيز مجبورند براى همان لذت، محدوديتهاى زيادى را از طريق قوانين اجتماعى بپذيرند. و غم و اندوه‏هايى را از اين رهگذر بر خود هموار كنند، و اينجاست كه مى‏فهميم اگر انسان از سرچشمه وحى و تعليمات انبيا دور بيفتد در چه پرتگاههايى سقوط خواهد كرد! (31)

عناوين قابل بحث و بررسى درباره عقل از ميان آيات و روايات

در پايان اين مقال كوتاه، عناوين و موضوعاتى كه از آيات و روايات استخراج شده، جهت تحقيق و بررسى بيشتر، فراروى محققان و خوانندگان گرامى قرار مى‏دهيم:
رابطه‏ى تعقل و يقين، تعقل و قناعت، تعقل و هدايت، تعقل و بصيرت، تعقل عن الله تعالى، تعقل و حيات (و در زندگى)يا نقش تعقل در زندگانى، عقل و تفكر(و رابطه و تفاوت آن دو) عقل و فلاح، عقل و علم، تعقل قلب، تعقل در عقاب، تعقل در آيات بينات، انسانهاى بى‏تعقل، تناسب عقل با كلام، بكم و عدم تعقل، تعقل در نبوت، تعليق تعقل به لعل در آيات و روايات ، رابطه‏ى تعقل با تقوا، تعقل در شب، تعقل در تلاوت ، تبعيض در تعقل، خلقت عقل ، رابطه‏ى عقل و حيا، رابطه‏ى عقل با دين، حقيقت عقل، شبه عقل، رابطه‏ى عقل و ثواب، برتر از عقل، كمال عقل، عقل و فهم، موعظه‏ى اهل عقل، قيمت عقل، مطيه‏ى عقل، قوت عقل و علامت آن،تعقيد تعلم با عقل، عقل و شناخت علمى، راه‏هاى ازدياد عقل، عوامل مؤثر در كمال عقل، عقل و جهل، جنود عقل، فلسفه اولويت در خلقت عقل، اكرام عقل از جانب حق تعالى، عقل و خرد، وزارت عقل، شناخت جنود عقل، عقل و ادب، حباء بودن عقل، رابطه‏ى تكلف عقل و عدم ازدياد آن، عقل و صداقت (معرفت صادق)، عقل و نقش آن بين انسان و خدا، عقل و عامة الانسان بودن آن، عقل و فطنت، تاييد عقل، قلت وكثرت عقل، عقل و نشان و راهنما بودن آن براى مؤمن، عقل سرمايه‏اى بازگشتنى‏تر از هر مال ديگر، عقل و حكمت، غور العقل، نقش عقل در تعمق حكمى، نقش حكمت در تعمق عقلى، عقل و شهوت، عقل اميرجنود...، عقل و صبر، حياى عقل، عقل و مجامله با مردم، عقل و مودت و دوستى با مردم، عقل و قلب،عقل ومروت، فقدان عقل، قناع و عقل، عقل و حمق، عقل و بلاهت، حسن عقل، دوست هر انسان، عقل و ثواب، ايجاز با عقل، هدم عقل، عقل و تاييد آن با نور الهى، عقل و عجين شدن نطفه با آن، ركوب عقل، انتفاع از عقل، سخافت عقل، استخفاف عقل، عقل و معاينه‏ى آخرت، رفع عقل از اهل دنيا، شدت در عقل، ذهاب عقل، تسلط بر عقل، تملك عقل، غلبه‏ى عقل، عقل قاتل هواى نفس (و مقتول آن)، فساد عقل، نقش عقل در تكميل حجج، صاحبان عقل، طاعات العقول، ضلت و گمراهى عقول، عقول امت، عقول الرجال، عقول متفكرين، عقول صبيان، عقول حائره، عقول بائره‏ى ناقصه، استدلال عقلى به كمك آنچه محسوس است، نوم العاقل، اقامة العاقل، عقل و راستگويى،عاقل غفور است،عقلاء صاحبان خرد هستند (العقلاء هم اولوا الالباب)، عقلاء و زهد،غير معقول، اعقل الناس، اعتبارات عقلى، رحمت عقلى، صورت عقليه، عالم عقل، مجاز عقلى، مقدمه عقلى، منطق تعقل، عقل عملى.

پى‏نوشت‏ها:

1. شناخت از ديدگاه علمى و از ديدگاه قرآن، علامه محمد تقى جعفرى‏رحمه الله ، ص 394-397.
2.تفسير الميزان، ج‏1، ذيل آيه شريفه‏ى 164، سوره بقره.
3. سفه: سبك عقل شدن، بى خردى كردن، خودسرى،(فرهنگ دو جلدى عميد، ج‏2، ص 1210).
4. مرآة العقول فى شرح اخبار آل الرسول، تاليف علامه محمد باقر مجلسى، ج‏1، حديث 1، ص 25.
5. و به عبارت ديگر قوه، قوه و استعداد، كمال، فوق كمال.
6. مرآة العقول، ج‏1، ص 27.
7. مفاتيح الغيب، صدر المتالهين شيرازى صفحه 135 با سه معناى ديگر كه به علت تكرار ذكر نشد.
8. شرح اصول كافى، ج‏1، ص 229.
9. تفسير الميزان:2، ذيل آيه شريفه‏ى 269، سوره بقره:«ما يذكر الا اولوا الالباب‏».
10. المصباح المنير، تاليف علامه فيومى، ص 238.
11. مدرك قبلى، ص 340.
12. تفسير الميزان، ج‏2، ذيل آيه شريفه 243، سوره بقره.
13. «و گفتند اگر ما مى‏شنيديم يا تعقل مى‏كرديم در ميان اهل آتش نبوديم‏» قرآن كريم، سوره ملك، آيه 10.
14. بقره/130.
15. اصول كافى، 1.
16. تفسير الميزان، ذيل آيه شريفه 243، سوره بقره.
17. انفال/22.
18. يونس/100.
19. بقره/111.
20. انبياء/22.
21. يونس/35.
22. نحل/90.
23. اعراف/157.
24. به نقل از مجله‏ى كلام اسلامى، سال پنجم، مسلسل 17،مقاله حجيت و اعتبار عقل در علم و دين، ربانى گلپايگانى.
25. توحيد صدوق، دار المعرفة، بيروت، ص 398.
26.همان مدرك، ص 380.
27. نهج البلاغه، بخش وصايا، وصيت امام عليه السلام به فرزندش امام حسن مجبتى عليه السلام .
28. به نقل ازمجله تخصصى كلام اسلامى ، سال پنجم، مسلسل 17، ص 28 و29.
29. اصول كافى، ج‏1، كتاب العقل والجهل، روايت 35.
30. تاريخ فلسفه اسلامى، ج‏1، نوشته پروفسور هانرى كربن، ترجمه دكتر اسد الله مبشرى، ص 38.
31. پيام قرآن، ج 1، ص 161-163.
+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 7:46  توسط رسول ملکیان اصفهانی | 
 
اعتبار عقل در دين

على ربانى گلپايگانى

حجيت و اعتبار عقل از ديدگاههاى مختلف قابل بحث و بررسى است: يكى از ديدگاه فيلسوفان علم، كه جايگاه عقل را در شناخت‏بشرى به طور كلى بررسى مى‏كنند; ديگرى از ديدگاه وحى و آموزشهاى دينى كه تا چه اندازه براى عقل ارزش واعتبار قائل شده است، و سوم از ديدگاه عالمان دينى مانند محدثان و متكلمان. ما در اين بحث‏به اختصار هر سه ديدگاه را بررسى مى‏كنيم:

1.جايگاه عقل در معرفت‏شناسى

فيلسوفان علم در مورد نقش وجايگاه عقل در شناخت‏بشر آراى مختلفى دارند كه دو نظريه عمده عبارت است از: اصالت تجربه و اصالت عقل.
الف. طرفداران اصالت تجربه: از نظر آنان هيچ قانون و اصل ماقبل تجربى وجود ندارد، و آنچه به عنوان اصول بديهى و عقلى قلمداد مى‏گردد، در واقع محصول تجربه ممتد بشر در تاريخ علم است، و اين اصول در آغاز چنين بداهتى نداشته‏اند و به تدريج‏به صورت قواعد مسلم و غير قابل ترديد در آمده‏اند. فيليسين شاله كه يكى از نمايندگان مكتب اصالت تجربه است در باره اصل يكنواختى طبيعت كه از مبادى معرفتهاى تجربى است مى‏گويد:
«آنچه بشر را از متحد الشكل ( يكسان) بودن طبيعت مطمئن مى‏سازد، تنها تجربه فردى نيست، بلكه تجاربى كه افراد بشر قبلا به عمل آورده‏اند و آثارى كه از تجارب انواع حيوانات در نتيجه تطور از آنها به وجود آمده حاصل گشته و آن آثار از راه وراثت در مغز آدمى جاى گرفته است، انسان را قادر و مجاز مى‏سازد كه سبت‏به يكسان بودن طبيعت‏يقين حاصل كند». (1)
ب. طرفداران اصالت عقل: از نظر آنان همه معرفتهاى بشرى اعم از معرفتهاى عقلى وعلمى مبتنى بر يك سلسله اصول عقلى و بديهى‏اند كه به عنوان اصول راهبر شناسايى به شمار مى‏روند، اين اصول عبارتند از:
1. اصل امتناع تناقض: اصل امتناع تناقض مبناى هرگونه تفكر، اعم از علمى و فلسفى و غير آن مى‏باشد، و اين اصل را نمى‏توان از طريق حس و تجربه به دست آورد، چون فرض بر اين است كه هيچ‏گاه متناقضين با هم جمع يا رفع نمى‏شوند تا بتوان از راه حس آن را شناخت.
2. اصل جهت كافى: اصل ديگر اصل جهت كافى است و مفاد آن اين است كه هر واقعيتى داراى جهت و وجه معقولى است. اگر عالم تجربى به كاوش درباره حوادث طبيعى مى‏پردازد، به خاطر اين است كه باور دارد كه حادثه‏هاى طبيعى بلاوجه رخ نداده ونمى‏دهند و كاوش علمى در صدد تفسير و توجيه آنها است، اين اصل نيز از معرفتهاى فطرى و بديهى است و از راه تجربه به دست نيامده است;زيرا نخستين تجربه‏اى كه واقع شده نيز مبتنى بر اصل مزبور است.
3. اصل عليت: اصل عقلى ديگرى كه مبناى استقراء و تجربه علمى است اصل عليت است كه از شاخه‏هاى اصل جهت كافى است; زيرا لازمه توجيه پذيرى حوادث طبيعى، تفسير وتبيين على آنها است. وبه عبارت ديگر: حادثه بدون علت از نظر عقل غير موجه و نامقبول است. بر پايه اين اصل عالم تجربى نخست فرضيه‏اى را به عنوان علت‏يك حادثه مطرح مى‏كند آنگاه با آزمايشهاى مكرر و گوناگون، درستى ونادرستى فرضيه خود را روشن مى‏سازد.
4. اصل يكنواختى طبيعت: تا اين جا او توانسته است علت‏حادثه را در مورد شمار معتنابهى از حوادث به دست آورد و اطمينان حاصل كند كه جز آنچه او از طريق آزمايشهاى مكرر و گوناگون به دست آورده چيز ديگرى در وقوع حادثه دخالت ندارد; ولى اين مقدار براى صدور يك قانون علمى كافى نيست، بلكه او بايد مطمئن شود كه پديده‏هاى ديگرى كه مشابه با موارد آزمون يافته مى‏باشند نيز همين حكم را دارند. و اين اطمينان از اصل عقلى و بديهى ديگرى به دست مى‏آيد كه عبارت است از: اصل يكنواختى طبيعت، يعنى اين كه طبيعت در موارد مشابه، يكسان عمل مى‏كند.
اكنون مى‏گوييم: هرگاه اين اصول عقلى و بديهى پذيرفته است، اصول و قوانين عقلى ديگرى نيز كه مستند و منتهى به آنها باشد نيز پذيرفتنى خواهد بود، و تفكيك در حجيت و اعتبار حكم عقل روا نيست; زيرا بازگشت آن به اجتماع نقيضين است، و توجيه اين تفكيك برپايه اولى و ثانوى يا بديهى و نظرى بودن حكم عقلى نيز پذيرفته نيست. اولى و ثانوى، وبديهى و نظرى بودن توجيه گر تفاوت مراتب ودرجات يك حقيقت است، نه بيانگر تباين نوعى مصاديق آن; زيرا فرض اين است كه عقل احكام ثانوى ونظرى خود را با استناد به احكام اولى و بديهى به دست آورده است، و با قبول مقدمه، قبول نتيجه ضرورى است، وگرنه اصل عليت‏خدشه دار خواهد شد.
بنابر اين، راه براى كاوشهاى عقلى و فلسفى پيرامون مسائل مربوط به ماوراء طبيعت والهيات بر بشر گشوده است،و سخن پوزيتيويستها كه بحثهاى مربوط به متافيزيك را بى حاصل و نافرجام دانسته‏اند، پندارى بيش نيست.

اشكال خطاهاى فكر و پاسخ آن

گاهى گفته مى‏شود تفاوت بحثهاى فلسفى و علمى در اين است كه در بحثهاى فلسفى تنها بايد از ابزار تفكر و تعقل استفاده كرد و راهى براى مشاهده حسى به سوى چنين بحثهايى وجود ندارد. برخلاف بحثهاى علمى كه مربوط به حوزه طبيعت است و مى‏توان موضوعات مورد بحث را از طريق حس مشاهده و آزمايش كرد، و از طرفى مراجعه به تاريخ فلسفه و الهيات نشان مى‏دهد كه فكر مصون از خطا و لغزش نيست، به گواه اين كه متفكران پيوسته آراى يكديگر را نقد كرده و هريك خطاى ديگرى را آشكار مى‏سازد.
پاسخ اين است كه اولا: خود اين استدلال نوعى تفكر عقلى است كه از دو مقدمه تشكيل شده است.
الف. فكر خطا مى‏كند.
ب. آنچه خطا مى‏كند قابل اعتماد نيست.
گرچه مقدمه نخست تجربى است ولى مقدمه دوم آن عقلى محض است، بنابر اين اگر اين اصل كه فكر قابل اعتماد نيست كليت دارد، شامل خود نيز مى‏شود.پس استدلال ياد شده نيز اعتبار نخواهد داشت، و به حكم امتناع رفع متناقضين بايد گفت: فكر قابل اعتماد است.
ثانيا: متفكران در عين اختلاف در پاره‏اى از نتيجه گيريهايى كه از طريق تفكر عقلى مى‏نمايند، در اصول و مبادى تفكر و نيز برخى از نتايج اتفاق نظر دارند.
ثالثا. خطا و لغزش رهروان دليل بر نادرستى راه نيست، بلكه ناشى از مجهز نبودن روندگان راه به وسايل و ادوات لازم، ويا رعايت نكردن شرايط و مقررات لازم در پيمودن راه مى‏باشد،كه گرچه بخشى از آن به خاطر نقص ذاتى و محدوديت فكرى انسان اجتناب ناپذير است، ولى بخشهايى از آن با كسب مهارت و ورزيدگى لازم قابل اجتناب است، و فلسفه تدوين علم منطق نيز همين بوده است.
رابعا: نتايج علوم تجربى نيز از حس ومشاهده تنها به دست نمى‏آيد، بلكه گذشته از اين كه مبتنى بر يك رشته اصول عقلى است كه قبلا به آنها اشاره شد، در استنتاج و تفسير يافته‏هاى حسى نيز استفاده از عقل و تفكر اجتناب ناپذير است، و همين تفسيرهاى فكرى است كه منشا خطا در ادراكات حسى وعلوم تجربى مى‏باشد.
هانس رايشنباخ (1891 1953) كه از طرفداران جدى تجربه گرايى است در باره نقش عقل در شناختهاى علمى مى‏گويد:
«عقل براى تنسيق شناخت‏يك ابزار ضرورى است كه بدون آن امور مجردتر ( پديده‏هاى طبيعى كه به حس نمى‏آيند) را نمى‏توان شناخت. حواس به من نشان نمى‏دهند كه سيارات در مدارهاى بيضوى به دور خورشيد حركت مى‏كنند، يا اين كه ماده از اتم تشكيل يافته است، با مشاهده حسى و نيز تعقل است كه به چنين حقايق مجردى مى‏توان راه برد.
چيزى كه عقل بر شناخت‏حس مى‏افزايد وارد ساختن روابط مجرد نظم و نسق است، اما اگر روابط مجرد دربردارنده احكامى در باره عينيات تازه نمى‏بودند، چندان اهميتى نمى‏داشتند اگر اين روابط مجرد حقايقى عام هستند، پس نه تنها در مورد مشاهده‏هاى بالفعل، بلكه در مورد مشاهده‏هايى كه هنوز به عمل نيامده‏اند نيز صادق‏اند، اين روابط نه تنها تجارب گذشته را توجيه مى‏كنند، همچنين پيش بينى‏هاى مربوط به تجارب آينده را نيز در برمى‏گيرند، اين است آن چيزى كه عقل بر شناخت مى‏افزايد، مشاهده در باره گذشته وحال به ما خبر مى‏دهد و عقل آينده را پيش بينى مى‏كند». (2)

سخنى از علامه طباطبايى

علامه طباطبايى در اين باره كلامى دارد كه با نقل آن بخش نخست از بحث‏خود را پايان مى‏دهيم:
«كسانى كه مى‏گويند: راه بحث در ماوراء طبيعت‏به واسطه كثرت خطا و لغزش هموار نبوده، اطمينان بخش نيست، پس اين راه را نبايد پيمود، به خلاف بحث در علوم ماديه كه توام با حس و تجربه مى‏باشد، اگر كسى به خود بيايد خواهد فهميد كه سخنى گفته‏اند نسنجيده; زيرا همين سخن اينها گفتگويى است در يك نظريه غير مادى، هرگز اين سخن و نظاير آن را از آزمايشهاى فيزيك وشيمى و مانند آن استخراج نكرده‏اند.
همان راهنمايى كه آنان را به سوى اطمينان بخش بودن بحثهاى حسى تجربى هدايت كرده و آنان نيز اضطرارا پذيرفته‏اند، در مورد ديگر نيز اگر هدايت كنند بايد بپذيرند.
كارى كه حس وتجربه مى‏كند اين است كه: حوادث و پديده‏هايى به وجود آورده يا نشان داده در معرض قضاوت مى‏گذارند، ولى قضاوت از آن چيز ديگرى است، و انسان قضاوت آن قاضى را در مورد حس و تجربه با يك حس و تجربه ديگرى نپذيرفته، بلكه اضطرارا و جبرا قبول نموده و قضاوت او در همه جا يكسان و بايستى است.
گذشته از اين، اگر راه اين بحث راه غلطى بود هرگز انسان با غريزه فطرى خود متوجه آن سامان نمى‏شد، چگونه متصور است كه يك موجود خارجى با حركت‏خارجى خود به سوى هدف و آرمانى متوجه شد در حالى كه نه «سوى‏» و نه «هدف‏» در خارج هيچ گونه وجودى نداشته باشد!». (3)

2. حجيت عقل در نگاه وحى

قرآن كريم به صورتهاى گوناگون بر سنديت و حجيت عقل در معارف الهى صحه گذاشته است، و بر تعقل و تفكر در نظام آفرينش تشويق و تاكيد كرده است، گاهى راجع به يك موضوع مى‏توان آيات متعددى را يافت كه مفاد آنها اين است كه غرض از طرح اين موضوع تعقل و تفكر در باره آن بوده است.
از ديدگاه قرآن، كسانى كه از انديشه خود سود نمى‏برند به عنوان بدترين جنبندگان مى‏باشند چنان كه مى‏فرمايد:
«ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لا يعقلون‏» (4)
بدترين جنبدگان كسانى هستند كه كر و گنگند وانديشه نمى‏ورزند.
در جاى ديگر پس از طرح يك مسئله غامض و دقيق توحيدى يادآور مى‏شود كه آنان كه اهل تعقل نيستند گرفتار نوعى پليدى مى‏باشند، چنان كه مى‏فرمايد:
«و ما كان لنفس ان تؤمن الا باذن الله و يجعل الرجس على الذين لا يعقلون‏». (5)
هيچ كس را نرسد كه جز با اذن خدا ايمان آورد، و بر آنان كه عقل خويش را بكار نمى‏بندند پليدى قرار مى‏دهد.
اصولا منطق قرآن، منطق دليل وبرهان است، و همه جا از صاحبان عقايد مى‏خواهد تا بر اثبات عقيده خود برهان آورند:
«قل هاتوا برهانكم‏» (6)
و خود نيز بر دعاوى خود اقامه برهان مى‏كند چنان كه در اثبات يگانگى خدا مى‏گويد:
«لو كان فيهما آلهة الا الله لفسدتا» (7)
اگر در آسمان و زمين غير از «الله‏» خدايان ديگرى بود، آن دو تباه مى‏شدند (يا اصلا موجود نمى‏شدند، ويا دچار هرج ومرج و بى نظمى مى‏شدند).
و در مورد اين كه از صفات هدايتگران اين است كه خود هدايت‏يافته باشند مى‏فرمايد:
«افمن يهدي الى الحق احق ان يتبع ام من يهدي الا ان يهدى فما لكم كيف تحكمون‏» (8)
آيا كسى كه به حق هدايت مى‏كند سزاوار است تبعيت‏شود يا كسى كه تا هدايت نشود راه هدايت را نمى‏داند، پس چگونه داورى مى‏كنيد؟
قرآن حجيت و اعتبار عقل را نه تنها در قلمرو حكمت نظرى و اثبات وجود خدا و صفات ذاتى او به رسميت مى‏شناسد، بلكه در قلمرو حكمت عملى وحسن و قبح افعال نيز پذيرفته است، چنان كه در بسيارى از آيات، رسالت پيامبر را تذكر، موعظه، امر به معروف و نهى از منكر مى‏داند، و واضح است كه تذكر و موعظه در جايى است كه مخاطب خود حسن و قبح و سود و زيان كارى را مى‏داند، ولى چون دچار غفلت‏شده و يا احتمال غفلت زدگى در مورد او مى‏رود، به تذكر و وعظ نياز دارد.چنان‏كه مى‏فرمايد:
«ان الله يامر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذي القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغي يعظكم لعلكم تذكرون‏». (9)
خدا به عدل و احسان و پرداخت‏حقوق خويشاوندان امر مى‏كند، و از زشتى‏ها و ناروايى‏ها و تعدى به ديگران نهى مى‏كند،(و بدين طريق) شما را موعظه مى‏كند، شايد به خود آييد.
مفاد آيه اين است كه انسان خوبى عدل و احسان و دادن حقوق خويشاوندان و نيز زشتى كارهاى ناروا را مى‏داند، و امر خدا نقش ارشادى ويادآورى دارد، چنان كه در جايى ديگر رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را امر به معروف و نهى ازمنكر دانسته، مى‏فرمايد:
«يامرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر». (10)
بايد توجه داشت كه سخن در اثبات حجيت و اعتبار عقل است نه در كافى و وافى بودن آن در اثبات همه مقاصد دينى.

ب. معرفت عقلى در روايات اسلامى

حجيت عقل و اهميت‏بحث عقلى در روايات اسلامى نيز روشن است، در اين جا نمونه‏هايى را يادآور مى‏شويم:
1. فردى يهودى نزد پيامبر اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم آمد و مسائلى را از او پرسيد، از آن جمله اين بود كه به چه دليل مى‏گويى خدا به كسى ظلم نمى‏كند؟
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پاسخ داد: «لعلمه بقبحه و استغنائه عنه‏» (11) ; چون خدا زشتى ظلم را مى‏داند، و نيازى هم به اين كار ندارد.
همان گونه كه ملاحظه مى‏فرماييد استدلال فوق يك استدلال عقلى است، و آن اين كه انگيزه ظلم در خدا نيست; زيرا انگيزه ظلم يا جهالت است‏يا نيازمندى، و اين دو در خدا راه ندارد، بنابر اين صدور ظلم از خدا محال است، و اين همان استدلالى است كه متكلمان عدليه در كتب كلامى بر اثبات تنزه خدا از فعل قبيح اقامه نموده‏اند.
2. امام على عليه السلام در اثبات اين كه انسان فاعل مختار است، و قضا و قدر الهى مايه جبر نمى‏باشد، فرمود: «اگر قضا و قدر الهى مايه مجبور بودن انسان مى‏بود، امر و نهى، وعد و وعيد، ثواب وعقاب لغو و ناروا بود». (12)
3. و در اثبات يگانگى خدا فرمود: اگر خدا شريك مى‏داشت مى‏بايست رسولانى براى هدايت‏بشر بفرستد، پس چون فرستادگان الهى فقط از جانب يك خدا آمده‏اند معلوم مى‏شود يك خدا بيش وجود ندارد. (13)
مبناى اين استدلال يك اصل عقلى است و آن اين كه الوهيت‏بدون ربوبيت معناندارد; زيرا معقول نيست كه آفريدگار نسبت‏به آفريده‏هاى خود بى تفاوت باشد و به هدايت تربيت آنها اقدام نكند، و يكى از مظاهر ربوبيت، ربوبيت تشريعى در مورد انسانهاست، كه از راه فرستادن پيامبران وشرايع الهى تحقق مى‏يابد، بر مبناى اين اصل عقلى با استفاده از قياس استثنايى چنين استدلال مى‏شود كه:
اگر غير از الله خداى ديگرى بود بايد براى هدايت‏خلق پيامبر مى‏فرستاد.
وتالى باطل است، چون همه پيامبران از سوى الله آمده‏اند.
در نتيجه مقدم نيز باطل خواهد، پس خدايى غير از الله نيست.
4. امام صادق عليه السلام درباره جايگاه والاى عقل و نقش آن در شناخت‏خدا و نيز شناخت‏خوبيها و بديها فرمود:
مبدا و سرآغاز امور و قوت و آبادانى آنها و آنچه از چيزى جز به واسطه آن نفعى به دست نمى‏آيد، عقل است كه خدا انسان‏ها را به آن آراسته، و روشنى بخش آنان قرار داده است. پس بندگان به واسطه عقل آفريدگار خود را شناخته، وخوب را از بد تميز داده‏اند، وشناخته‏اند كه تاريكى در نادانى و روشنايى در آگاهى است، اين آن چيزى است كه عقل آنان را به آن رهنمون شده است.
به آن حضرت گفته شد آيا بندگان مى‏توانند به دلالت عقل اكتفا كنند؟
امام عليه السلام پاسخ داد: انسانهاى عاقل در پرتو هدايت عقل حقانيت و بوبيت‏خدا را مى‏شناسند و مى‏فهمند كه خدا امورى را مى‏پسندد و امورى را ناروا مى‏داند و در اين صورت مسئله طاعت و معصيت‏خدا مطرح مى‏شود، و از طرفى عقل او در اين مورد نمى‏تواند راهنماى او باشد (مصاديق طاعت ومعصيت را تشخيص نمى‏دهد) بنابر اين، بايد از طريق ديگرى بر اين امور آگاه شود، و اگر اين آگاهى را به دست نياورد از عقل خود بهره‏مند نخواهد شد، بنابر اين بر انسان عاقل واجب است در تحصيل دانش و ادب كه جز به واسطه آن حياتش قوام نمى‏يابد بكوشد. (14)
اگر كسى به كتابهاى حديث‏شيعه رجوع نمايد به روشنى به اين نكته پى خواهد برد كه در مكتب اهل بيت عقل و استدلال عقلى در معارف الهى جايگاه مهمى دارد وبا در نظر گرفتن سطح آگاهى و قدرت ذهن و ورزيدگى فكر مخاطبان از روشهاى مختلف استدلال عقلى (برهان، جدل و خطابه) استفاده شده است، اين مطلب به پايه‏اى از وضوح است كه ذكر نمونه زايد به نظر مى‏رسد.
همين امر سبب شده است كه تفكر شيعى در مسير تفكر عقلى و فلسفى هدايت‏شود، و فيلسوفان شيعه با الهام گرفتن از معارف بلندى كه در احاديث ائمه اهل بيت عليهم السلام وارد شده است، فلسفه الهى را بارورتر وبالنده‏تر سازند. اين حقيقتى است كه برخى از مستشرقان نيز آن را يافته‏اند، چنان كه هانرى كربن فرانسوى مى‏گويد:
«نهج البلاغه را مى‏توان به عنوان يكى از مهمترين منابع اصول عقايد دانست كه از طرف متفكران شيعى تعليم شده است، فلسفه شيعه تركيب و سيماى مخصوص خود را از اين منبع گرفته است‏». (15)

3. تفكر عقلى از ديدگاه عالمان دينى

عالمان دينى در رابطه با تفكر عقلى مواضع مختلفى اتخاد كرده‏اند كه دو موضع عبارتند از: عقل‏گرايان وظاهرگرايان.
گروه نخست‏به معرفت‏هاى مستقل عقلى اذعان داشته و حجيت آن را در شناخت معارف واحكام الهى پذيرفته‏اند. نماينده برجسته اين مكتب، متكلمان اماميه و معتزله مى‏باشند چنان كه در فقه اماميه و حنفيه نيز عقل از مدارك و منابع احكام دينى به‏شمار مى‏رود. البته اعتماد به عقل در كلام معتزلى و فقه حنفى به افراط گراييده است، ولى در مكتب اماميه كه از تعاليم ائمه اهل بيت عليهم السلام الهام گرفته است، حد اعتدال رعايت‏شده است.
و گروه دوم به احكام و معرفتهاى مستقل عقلى معتقد نيستند، و راه شناخت عقايد و احكام دينى را منحصر در نصوص و ظواهر دينى مى‏دانند، نماينده اين طرز تفكر اهل الحديث و حنابله در جهان تسنن، واخباريون در جهان تشيع مى‏باشند. از نظر آنان تاويل ظواهر دينى جايز نيست واگر التزام به ظواهر دينى با مشكل تجسيم و تشبيه مواجه گردد نبايد به تاويل آن ظاهر پرداخت‏بلكه بايد در تفسير آن توقف نمود و فهم آن را به صاحب شريعت واگذار كرد. چنان كه عبد الكريم شهرستانى گفته است:
«بسيارى از علماى گذشته صفاتى ازلى مانند علم، قدرت، حيات، اراده، سمع، بصر، كلام، جلال، اكرام، جود، انعام، عزت وعظمت‏براى خدا اثبات مى‏كردند و ميان صفات ذات فعل فرقى قائل نبودند، و نيز صفات خبريه مانند: دست و صورت( يد، وجه) براى خدا اثبات مى‏كردند و از تاويل آنها خوددارى كرده مى‏گفتند: چون اين صفات در شرع وارد شده است آنها را براى خدا ثابت كرده، صفات خبريه مى‏ناميم، وبرخى از آنان در اين مورد راه مبالغه را پيش گرفته وگرفتار تشبيه شدند.
و از كسانى كه راه توقف را برگزيده از تاويل و تشبيه فاصله گرفتند مالك بن انس (م/179ه) است وى مى‏گفت: استواء خدا بر عرش معلوم است وچگونگى آن مجهول و ايمان به آن واجب و سؤال از آن بدعت است. احمد بن حنبل (م/241ه)، سفيان ثورى (م/161ه) و داود بن على اصفهانى و پيروان آنان نيز طرفدار همين عقيده بودند». (16)
صدر المتالهين در مقدمه اسفار از ظاهر گرايى اخباريون سخت ابراز تاسف كرده، مى‏گويد:
«گرفتار جماعتى شده‏ايم كه ديدگانشان از ديدن انوار واسرار حكمت ناتوان است، كسانى كه تعمق در معارف الهى و تدبر در آيات سبحانى را بدعت وهرگونه مخالفت‏با عقايد عاميانه را مايه ضلالت مى‏شمارند، گويى اينان حنابله از اهل حديثند كه مسئله واجب و ممكن وقديم و حادث بر ايشان از متشابهات است و تفكرشان از حدود اجسام وماديات بالاتر نمى‏رود». (17)

نقد نظريه ظاهر گرايان

اين نظريه هم با عقل مخالف است و هم با شرع; زيرا:
اولا: در قرآن و روايات معارف بلندى آمده است كه بدون بحث و تعمق عقلى نمى‏توان معانى آنها را به دست آورد، و از طرفى مى‏دانيم كه قرآن كتاب هدايت و تربيت است، وهدايت و تربيت در گرو معرفت و شناخت است، اگر ذكر اين معارف براى دايت‏بشر است، پس فهم ودرك آنها نيز مطلوب است، واگر فهم و درك آنها مطلوب است راه وصول به آن كه همان تفكر عقلى و تدبر در آيات الهى است نيز مطلوب خواهد بود.
ثانيا: آيات و روايات، تفكر و تدبر در آيات الهى را كارى پسنديده وارزشمند مى‏دانند، و خود قرآن و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم واهل بيت عصمت وطهارت عليهم السلام، راه تفكر و تعقل در معارف الهى را پيموده‏اند. هرگاه پيمودن اين راه مجاز نبود، به آن توصيه نمى‏شد. مرحوم علامه طباطبايى‏رحمه الله پس از نقل عقيده ياد شده مى‏گويد:
«عقل آنان را تخطئه مى‏كند، و آيات و روايات آنان را تصديق نمى‏كنند، زيرا آيات قرآن انسانها را بر تدبر در آيات الهى و كوشش در راه شناخت‏خدا و نشانه‏هاى او از طريق تذكر، تفكر و نظر تشويق مى‏كنند، احاديثى كه تواتر معنايى دارند نيز موافق آنند، و معنا ندارد كه به مقدمه امر شود و از نتيجه آن نهى گردد». (18)
مرحوم استاد شهيد مطهرى نيز در نقد اين عقيده گفته است:
«در قرآن و نهج البلاغه و خطب واحتجاجات و ادعيه، مسائلى مطرح شده از قبيل اطلاق و لا حدى و احاطه قيومى خداوند، و اين كه او هستى مطلق و نامحدود است، چيستى (ماهيت) ندارد، هيچ زمان و مكانى از او خالى نيست، وحدت او عددى نيست، زمان و مكان وعدد در مرتبه متاخر از او يعنى در مرتبه فعل او است، با همه چيز است ولى نه به تقارن، و بيرون از هر چيز است ولى نه به نحو انفصال وجدايى، همه چيز از او است و بازگشت همه چيز به سوى او است، او بسيط است و هيچ گونه جزء براى او فرض نمى‏شود، صفاتش عين ذاتش است، هم اول است و هم آخر و هم ظاهر است و هم باطن، كلام او عين فعل و ابداع او است و ....
هدف وحى از گزارش اين همه خبرها چه بوده است؟ آيا هدف اين بوده كه يك سلسله درس‏ها براى تدبر و تفكر و فهم و الهام گيرى القا كند و انديشه‏ها را تحريك و وادار به شناورى در درياى بيكران معارف الهى نمايد، يا اين كه هدف اين بوده كه يك سلسله مطالب حل ناشدنى و غير قابل فهم به منظور وادار كردن انديشه‏ها به تسليم و سكوت و قبول كوركورانه عرضه بدارد؟
اين دستور العمل نيست تا گفته شود وظيفه ما عمل است و بس، اينها يك سلسله مسائل نظرى است. اگر اين مسائل براى عقل بشر قابل فهم ودرك نيست در طرح آنها چه سودى است؟ درست مثل اين است كه معلمى بر سر كلاس اول ابتدايى مسائل مربوط به دوره دانشگاه را مطرح كند و از كودكان درخواست كند كه آنچه را مى‏گويم گرچه شما نمى‏فهميد ولى بپذيريد». (19)

حس گرايان دينى و تفكر عقلى

چنان كه مى‏دانيم در اروپا روش حسى و تجربى در شناخت طبيعت‏بر روش قياسى پيروز شد، پس از اين پيروزى اين فكر پيدا شد كه روش قياسى و تعقلى در هيچ جا اعتبار ندارد و تنها فلسفه قابل اعتماد فلسفه حسى است، و در بخش اول اين فصل به اختصار آن را نقد نموديم.
در جهان اسلام سابقه موج مخالفت‏با هرگونه تفكر وتعمق از طرف ظاهرگرايان از يك طرف، موفقيت‏هاى پى در پى روش حسى در شناخت طبيعت از طرف ديگر، و دشوارى تعمق و حل مسائل فلسفى از جانب سوم، گروهى از دانشمندان اسلامى را سخت‏به هيجان آورد و موجب پيدايش يك نظريه تلفيقى در ميان آنان شد مبنى بر اين كه گرچه تحقيق در مسائل الهيات رواست، ولى راه آن منحصر در روش حسى و تجربى است، همان راهى كه بشر را در شناخت طبيعت كامياب كرده است.
آنان مدعى شدند كه قرآن نيز تنها راه شناخت‏خداوند را مطالعه در طبيعت و مخلوقات با استفاده از روش حسى مى‏داند نه راه تفكر فلسفى. فريدوجدى در كتاب «على اظلال المذهب المادي‏» وسيد ابو الحسن ندوى در كتاب «ما ذا خسر العالم بانحطاط المسلمين‏» و نويسندگان اخوان المسلمين مانند سيد قطب و محمد قطب و نظاير آنان از طرفداران اين نظريه بوده‏اند.
«ندوى‏» بحث و فحص در مسائل مربوط به ذات و صفات خداوند، آغاز و انجام جهان و سرنوشت انسان را نوعى ناسپاسى در برابر پيامبران كه اطلاعاتى را به رايگان در اين فرضيه‏ها در اختيار بشر قرار داده‏اند دانسته است، و به حكم اين كه مبادى و مقدمات اين مسائل كه مربوط به ماوراء حس و طبيعت است، در اختيار بشر قرار ندارد، طرح اين مباحث را گام نهادن د رمنطقه‏اى تاريك و مجهول توصيف كرده است. (20)

نقد نظريه حس گرايان دينى

شكى نيست كه قرآن به مطالعه حسى طبيعت دعوت كرده و اصرار فراوانى هم روى اين موضوع دارد، ولى در كنار آن اولا: يك رشته معارف و عقايد را مطرح كرده است كه فهم آن از طريق معرفت‏حسى امكان ندارد، وثانيا: خود در اثبات بسيارى از معارف و عقايد از طريق برهان فلسفى استفاده كرده است كه به برخى از آنها اشاره كرديم. و در اين جا نمونه‏هايى از آيات مربوط به عقايد و معارفى كه اثبات و فهم آنها از طريق مطالعه حسى عالم طبيعت امكان پذير نيست را يادآور مى‏شويم:
1. «و الله على كل شي‏ء قدير»، (بقره/284); خدا بر هر چيزى تواناست (قدرت خدا فراگير است) .
2.«اينما تولوا فثم وجه الله‏»، (بقره/115); هرجا روى آوريد، خدا آنجاست.
3. «الله لا اله الا هو الحي القيوم‏»، (بقره/255); جز الله خدايى نيست، او زنده و قائم به ذات و حافظ موجودات است.
4.«وعنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو»، (انعام/59); كليدهاى غيب نزد او است، جز او كسى از آنها آگاه نيست.
5.«هو الله في السموات و في الارض‏»،(انعام/3); او است‏خدا، در آسمانها و زمين.
6. «قل هو الله احد الله الصمد لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد»، (سوره توحيد); او است‏خداى يكتا، خداى بى نياز، نه زاييده و نه زاييده شده، و هيچ‏كس همتاى او نيست.
7. «هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شي‏ء عليم‏»،(حديد/3); او است آغاز و پايان و آشكار و پنهان، و او به هر چيزى دانا است.
8.«و هو معكم اينما كنتم‏»، (حديد/4); هر كجا باشيد، خدا با شما است.
9.«ليس كمثله شي‏ء»، (شورى/11); چيزى همانند او نيست.
10. «وان من شي‏ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم‏»، (حجر/21) ; چيزى نيست، مگر اين كه خزانه‏هاى آن نزد ماست، وجز به اندازه معلوم فرود نمى‏فرستيم.
اينها و مطالب بسيار ديگرى نظير آنها مسائلى است كه از راه مطالعه در مخلوقات وآثار آنها به وسيله حس و تجربه قابل درك نيست، يا بايد اينها را به صورت مجهولات لاينحل بپذيريم و فرض كنيم قرآن خواسته است‏يك رشته معماهاى غير قابل فهم را براى بشر مطرح كند و از آنان بخواهد كه كوركورانه آنها را بپذيرند، ويا بايد بپذيريم كه راهى براى فهم آنها وجود دارد.
فرض اول نادرست است; زيرا خود قرآن در آيات متعدد بشر را به تدبر وتفكر فرا خوانده است چنان كه مى‏فرمايد:
«افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها»، (محمد/24); چرا در قرآن تدبر نمى‏كنند، آيا بر دلهايشان قفل زده‏اند. و نيز مى‏فرمايد:
«كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته و ليتذكر اولوا الالباب‏»، (ص/29); قرآن كتابى است مبارك كه فرو فرستاده‏ايم تا در آيات آن تدبر نمايند و خردمندان پند گيرند.
راه مطالعه حسى و علمى آفرينش اگر چه از نظر سادگى و روشنى و عمومى بهترين راهها است و استفاده از آن نه نياز به قلبى صاف و احساسات عالى، و نه به عقلى ورزيده و آشنا با اصول برهانى دارد، اما سالكان طريق توحيد را فقط تا منزل اول راهنمايى مى‏كند، يعنى همين قدر دلالت مى‏كند كه طبيعت مسخر نيرويى ماوراء طبيعى است اما اين كه اين مبدا ماوراء طبيعى همان خداست، يعنى غنى بالذات است ومعلول و مخلوق ديگرى نيست را اثبات نمى‏كند، براى اثبات اين مطلب چاره‏اى جز بكارگيرى روشهاى برهانى نيست.
اما اين كه اگر اين راه كافى براى اثبات همه مقاصد دينى در خداشناسى نيست، پس چرا قرآن به آن دعوت كرده است، پاسخش اين است كه اين راه به خاطر سادگى آن براى عامه مردم، بهترين راه براى توجه دادن آنان به اين مطلب است كه اين جهان، مسخر قدرتى دانا و تواناست، و از آنجا كه خداشناسى از گرايشهاى فطرى انسان نيز مى‏باشد، اين مقدار تفكر در متوجه ساختن انسان به نداى فطرت كافى است، به ويژه آن كه قصور فهم از يك سوى، و اشتغالات زندگى از سوى ديگر مجال براى تشكيك در خصوصيات آن قوه ماوراء طبيعى باقى نمى‏گذارد. ولى اين كه فهم عامه مردم به مسئله‏اى نرسد دليل بر اين نيست كه چنين مسئله‏اى وجود ندارد، و هرگاه مطرح شود حل آن به تفكرى عميق و ابزارى دقيق نياز دارد، وآن چيزى جز تفكر فلسفى و برهانى نيست. (21)
البته كسى مدعى اين نيست متكلمان عقل‏گرا مانند معتزله و اماميه و فيلسوفان الهى اعم از مشائى و اشراقى در بحثهاى خود مرتكب هيچ اشتباهى نشده‏اند، كه چنين ادعايى در مورد انسانهاى غير معصوم جز گزافه گويى نيست، بلكه سخن در اين است كه در اثبات و تبيين عقايد دينى و دفاع از آنها در مقايسه با ظاهرگرايان وحس گرايان توفيق بيشترى داشته و لغزشهاى كمترى نيز داشته‏اند و پاره‏اى از مخالفتها با عقايد دينى نيز كه به آنان نسبت داده شده است، در حقيقت مخالفت‏با برداشتهاى سطحى همان ظاهرگرايان بوده است، نه مخالفت‏با مسلمات و ضروريات دينى، نظير اعتقاد به عقول مجرده، وعدم حدوث زمانى موجودات ابداعى و امتناع اعاده معدوم و نظاير آن. محقق لاهيجى در اين باره كلامى دارد كه نقل آن را پايان بخش اين مقال قرار مى‏دهيم:
«طريق تحصيل معرفت‏به نوعى كه مشوب به تقليد نبود منحصر در طريقه برهان است و بناى دلايل بر مقدمات يقينيه، خواه حكمت نام نهند و خواه كلام، و از اين كه بعضى حكما در بعضى مسائل خطا كرده باشند، مذمت‏حكمت لازم نيايد، بلى جماعتى كه تعصب اشخاص معينين مشهورين به حكمت كشند، وتقليد اينان لازم شناسند، وهر رطب و يابسى كه از ايشان منقول شده حق دانند، البته جماعتى مذموم باشند، كسى كه به تقليد راضى شود چرا تقليد انبيا و ائمه دين نكند كه البته مستلزم نجات باشد». (22)

پى‏نوشت‏ها:

1. شناخت روشهاى علوم، تاليف فيليسين شاله، ترجمه يحيى مهدوى، ص 116.
2. فلسفه علمى، تاليف هانس رايشنباخ، ترجمه موسى اكرمى، ص 109 - 110.
3.اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج‏5، ص 20 - 21، انتشارات دار العلم ، قم.
4. انفال/22.
5.يونس/100.
6.بقره/111.
7.انبيا/22.
8.يونس/25.
9. نحل/90.
10.اعراف/157.
11.توحيد صدوق، دار المعرفة، بيروت، ص 398.
12.«لو كان كذلك لبطل الثواب و العقاب والامر والنهي والزجر، ولسقط معنى الوعد والوعيد»; توحيد صدوق، ص 380.
13. نهج البلاغه، بخش وصايا، وصيت امام به فرزندش امام حسن مجتبى عليمها السلام .
14.اصول كافى، ج‏1، كتاب العقل والجهل، روايت 35.
15. تاريخ فلسفه اسلامى، ج‏1، نوشته پرفسور هانرى كربن، ترجمه دكتر اسد الله مبشرى، ص 38.
16. ملل و نحل شهرستانى، ج‏1، ص 92 93، دار المعرفة، بيروت.
17. اسفار، ج‏1، ص 5 6، دار احياء التراث العربي، بيروت.
18. الميزان، ج‏8، ص 153.
19. اصول فلسفه، ج‏5، ص 1512.
20. ما ذا خسر العالم بانحطاط المسلمين، ص 97و 135، چاپ چهارم.
21. در اين باره به مقدمه اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج‏5، و فصل دوم كتاب «سيرى در نهج البلاغه‏» اثر متفكر شهيد مرتضى مطهرى و نيز فصل يازدهم كتاب «مدخل و درآمد علم كلام » به قلم نگارنده رجوع شود.
22. گوهرمراد، طبع جديد، ص‏44 - 45.

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 7:45  توسط رسول ملکیان اصفهانی | 

ممکن است پیش خودتان فکر کنید کسانی که حافظه بسیار خوبی دارند از هوش بیشتری نسبت به دیگران برخوردار هستند! اما حقیقت این است که قدرت حافظه تا حد

زیادی بستگی به این دارد که از چه ابزارهایی برای حفظ کردن استفاده کنید و چقدر در استفاده از آنها مهارت داشته باشید. در اینجا 10 روش برتر و مناسب برای بهبود حافظه را فرا می گیرید. امیدوارم با مطالعه و به کارگیری آنها دیگر مشکل حافظه نداشته باشید.

۱- اطلاعات را خرد کنید

آیا شما یک شماره تلفن را یک جا حفظ می کنید؟ نه معمولا آن را به قطعات 2 یا 3 رقمی تبدیل می کنید و تکه تکه حفظش می کنید. مغز انسان اطلاعات را در قطعات کوچک بهتر به خاطر می سپارد. بنابراین با خرد کردن موارد بلند به اطلاعات کوچکتر راحت تر می توانید آنها را حفظ کنید.

۲- کلمات را به هم ربط دهید

گاهی وقت ها حفظ کردن بعضی چیزها کار سختی است. من دوستی داشتم که فامیل اش «آرقند» بود. اما این اسم را نمی توانستم حفظ کنم. کافی است در ذهنتان کمی با آن بازی کنید. آرقند؟ قند؟ آب قند؟ آهان درست شد. با ربط دادن این اسم به یک کلمه آشنا آن را حفظ کردم.

با پیدا کردن ارتباط بین موارد جدید و موارد قبلی آشنا در ذهنتان می توانید به راحتی آنها را به خاطر بسپارید. البته نیاز نیست که مثل من بلند فکر کنید. چون اگر دوستم بفهمد که اسمش را چگونه حفظ کرده ام...

۳- ورزش کنید

همه می گویند که ورزش برای فلان و فلان و فلان چیز مفید است! حالا ما هم می گوییم که ورزش برای حافظه هم مفید است و قدرت حفظ کردن را بالا می برد. از پشت کامپیوتر بلند شوید و کمی هم فعالیت بدنی بکنید. قرار نیست قهرمان المپیک بشوید. هدف این است که فعالیت بدنی منظم داشته باشید.

۴- از حافظه تصویری تان استفاده کنید

این یکی از قدرتمند ترین ابزارهای مغز است. تصور کردن یک تصویر یا صحنه، روش موثری برای به خاطر سپردن است. بگویید که عینک تان را روی میز آشپزخانه گذاشته اید. حالا تصور کنید که عینک آن جا است و تمام غذاهای روی میز را خورده! دفعه بعد که می خواهید جای عینک را به یاد بیاورید مغز آن تصویر را در ذهن دارد.

۵- تمرکز کنید

این مورد کاملا واضح است. شما نمی توانید وقتی که تلویزیون نگاه می کنید به خوبی مطالعه کنید و چیزی را حفظ کنید. در چنین حالتی مغز شما حالت فعال و پرسشگرانه خود را از دست می دهد و نباید روی حافظه تان حساب کنید. مشابه همین حالت وقتی که در حال کار با کامپیوتر هستید زیاد پیش می آید. اینکه همزمان کار کنید، مطالعه کنید، چت کنید و ... جلوی تمرکز را می گیرد و نباید انتظار عملکرد خوبی از مغز خودتان داشته باشید. بهترین حالت این است که هر زمان فقط یک کار را انجام بدهید و روی آن کاملا تمرکز کنید.

۶- خواب مناسب

اگر می خواهید همیشه حافظه خوبی داشته باشید خواب را فراموش نکنید. کم خوابی می تواند به شدت از قدرت حافظه و تمرکز شما کم کند. ضمنا فراموش نکنید که خوابیدن در شب برای مغز نسبت به خواب در روز مفید تر است.

۷- از کاخ های حافظه استفاده کنید

این یکی از بهترین روش های بهبود حافظه است. اگر می خواهید موارد متعددی را حفظ کنید کافی است که آنها را در یک مکان آشنا تصور کنید. و هر یک را در جایی قرار بدهید. بعد برای خودتان یک سفر ذهنی درست کنید و در این مکان در مسیری مشخص حرکت کنید. حال می توانید هر یک از این وسایل را در یک جای خاص ببینید.

برای مثال شما هر روز صبح که از خانه خارج می شوید باید تعدادی وسایل را همراهتان بردارید. ( شامل دسته کلید تان - کیف - دفترچه یادداشت - حلقه - ساعت مچی - کارت بانک ) اما همیشه چیزی را فراموش می کنید. اشکالی ندارد کافی است برایشان یک سفر ذهنی در کاخ حافظه تان درست کنید. با هم امتحان می کنیم:

سفر را از تخت خواب که بیدار می شوید شروع کنید. روی میز کنار تخت یک دفترچه بزرگ یادداشت را تصور کنید که آنجا قرار گرفته ( وقتی آن را بزرگ و کمی متفاوت و عجیب در تخیل خود بسازید با اغراق کردن به مغز کمک می کنید تا بهتر آن را به خاطر بسپارد.)

سپس از اتاق خواب خارج شوید به آشپزخانه بروید. آنجا درست در کنار یخچال یک دستگاه خود پرداز بانک را تصور کنید که طبق معمول کار نمی کند! وقت اش است که کارت بانک را بردارید.

ذهنتان را به اتاق بعدی خانه ببرید. آنجا روی میز ساعت مچی شما قرار گرفته. و کمی آن طرف تر روی شومینه حلقه است در حالی که به خاطر حرارت آتش کاملا سرخ شده است.

در پایان در کنار چوب لباسی کنار درب خروجی خانه کیف را تصور کنید و آن را بردارید. این سفر ذهنی را چند بار با خودتان مرور کنید. بعد از این هر روز صبح تنها طی چند ثانیه به این سفر ذهنی میروید و دیگر هیچ وقت چیزی را فراموش نمی کنید. با این روش می توانید تا ده ها مورد را پشت سر هم و با نظم حفظ کنید. کاخ های حافظه انسان نامحدود هستند.

۸- رژیم غذایی مناسب

اسیدهای چرب امگا ۳ یکی از مواد مهم برای بالا نگهداشتن کارایی شناختی مغز هستند. کجا یافت می شوند؟ در ماهی ها به خصوص ماهی های ساکن آب های سرد و در مغز دانه ها به خصوص گردو و روغن آن. مصرف ویتامین های گروه B و اسید فولیک هم مغز شما را خوشحال می کند. آنها را در سبزیجات و مرکبات پیدا خواهید کرد. در طرف دیگر کشیدن سیگار و مصرف بالای الکل برای حافظه خوب نیست.

۹- آموخته هایتان را به دیگران یاد بدهید

تحقیقات نشان داده که یک روش خوب یادگیری این است که به دیگران آموزش بدهید! وقتی موضوعی را برای کسی توضیح می دهید این کار به دایمی شدن آن حافظه در مغزتان کمک می کند. بنابراین بخیل نباشید و همیشه به دیگران آموزش بدهید.

۱۰- تکرار، تکرار، تکرار

وقتی یک شماره تلفن را به خاطر می سپارید یا یکی از همین روش های گفته شده را تمرین می کنید، نکته کلیدی تکرار کردن است. با تکرار مغز شما اطلاعات را برای همیشه در خودش نگه می دارد و در به یادآوری آنها هم مهارت پیدا می کند. تمرین این روش ها هم به شما کمک می کند که هر بار از آنها راحت تر و سریع تر استفاده کنید به گونه ای که پس از مدتی جز ابزارهای جدایی ناپذیر حافظه شما خواهند شد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 12:49  توسط رسول ملکیان اصفهانی | 

پنجاه روش براي بازی با اعصاب دیگران

 

1. روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن

2. سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند

3. وقتي ميخواين بريد مستراح با صداي بلند به اطلاع همه برسونين

4. وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين

5. کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد

6. همسرتون رو با اسم همسر قبليش صدا بزنين

7. جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين

8. روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنيد

9. وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنيد

10. از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه

11. در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين

12. به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنيد

13. وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين

14. وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين

15. موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات -گلاب به روتون- استفراغي

که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين

16. ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين

17. بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين

18. شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين

19. اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين

20. وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته

21. صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين

22. روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين

23. وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده

24. وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود

25. چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين

26. بادکنک بچه ها رو بترکونين

27. مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين

28. وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد

29. بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين

30. کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره

31. ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين

32. توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين

33. هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره

34. حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين

35. نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين

36. دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين

37. عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين

38. پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين

39. با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين

40. شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين

41. موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين

42. توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين

43. شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين

44. توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين

45. توي قشمت كارت خوان دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين

46. جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين

47. يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين

48. توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه

49. چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين

50. ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 7:59  توسط رسول ملکیان اصفهانی | 
× تعريف و مفهوم تروريسم

كلمه‏ى »ارهاب« يا تروريسم، به معنى »ترس و ترساندن« است. مصدر آن »رهب« است، كه مشتقات آن در چند جاى قرآن )كه منبع بلاغت و سرچشمه‏ى بيان است( آمده است؛ و تمامى آن‏ها بر اين معنا دلالت دارند.(6)
در فرهنگ لغات، وجه مشترك بين اين كلمه و اكثر مشتقات كلمه‏ى »رهب«، به معنى ترس و ترساندن است. در زبان انگليسى، اصل كلمه‏ى Terreurبه فعل لاتينى Ters برمى‏گردد، و به معنى »ترساندن« يا »ترس و وحشت« است؛ و بيشتر مشتقات آن حول همين معانى مشخص مى‏چرخند.(7)
كلمه‏ى تروريسم در زبان فرانسه براى اولين بار در حوزه‏ى سياسى به كار رفت. اگر به آن مراجعه كنيم، درمى‏يابيم كه كلمه‏ى Terreur يا Terrorismeهمان معانى گذشته را در بر دارد.(8)
در لغت‏نامه‏ى دهخدا، تروريسم به معناى اصول حكومت وحشت و فشار )اصول حكومتى كه در فرانسه‏ى حد فاصل سالهاى 1793 و 1794 حاكم بود( آمده است.
در كتاب فرهنگ علوم سياسى آمده است:
»در زبان فارسى اين كلمه به اصلى اطلاق مى‏شود كه در آن از قتل‏هاى سياسى و ترور دفاع شود. در ديگر فرهنگ‏هاى فارسى نيز تروريسم به معنى لزوم آدم‏كشى و تهديد و خوف و وحشت در ميان مردم، براى نيل به هدف‏هاى سياسى؛ و يا برانداختن حكومت و در دست گرفتن زمام امور دولت، يا تفويض آن به دسته‏ى ديگرى است كه مورد نظر مى‏باشد. اين عقيده معمولاً از ابزار اصلى فاشيسم، ماكياوليسم و مكاتب مشابه مى‏باشد.«(9)

همين كتاب مى‏افزايد:
»تروريسم دولتى(State Terrorisme) نيز اصطلاحى است مشعر به دخالت دولت يا دولت‏هايى در امور داخلى و يا خارجى دولتى ديگر؛ كه به منظور ايجاد رعب و وحشت، از طريق اجرا و يا مشاركت در عمليات تروريستى، و يا حمايت از عمليات نظامى، به منظور زوال، تضعيف، و براندازى دولت مذكور و يا دستگاه رهبرى آن صورت مى‏گيرد.«(10)
با توجه به معانى فوق، در تعريف لفظى كلمه‏ى تروريسم، به طور خلاصه مى‏توان گفت كه تروريسم به معنى ترس، ترساندن و وحشت است. اما تعريف نظرى قاطع و مشخصى از اين پديده قدرى دشوار است، زيرا:
1. هيچ اتفاق نظر روشن و معينى بين كارشناسان در مورد مفهوم تروريسم وجود ندارد. در نتيجه، آن‏چه را برخى افراد تروريسم به حساب مى‏آورند، ديگران به عنوان يك عمل قانونى و مشروع به آن مى‏نگرند.(11)
2. مفهوم تروريسم، در وهله‏ى اول، حكمى ارزشى را بر مى‏انگيزد كه شامل رد اعمال تروريستى و تقبيح آن‏ها مى‏شود. اما زمانى كه موضوع مربوط به يك پژوهش علمى و دانشگاهى مى‏شود، پرهيز از احكام ارزشى، بسيار مهم و ضرورى است.
3. مفهوم تروريسم با چند مفهوم ديگر از قبيل: خشونت سياسى، جرم سياسى و ... تداخل پيدا كرده و به هم آميخته‏اند.
4. مفهوم تروريسم، يك مفهوم ديناميكى و پوياست؛ و صورت و اشكال و شيوه‏ها و انگيزه‏هاى آن در جاها و دوره‏هاى زمانى گوناگون با هم تفاوت دارند.
در جمع‏بندى تعريف‏هاى لفظى فوق‏الذكر، و ملاحظاتى كه در اين زمينه مطرح شد، مى‏توان گفت كه: »تروريسم« عبارت است از:
»هرنوع استفاده يا تهديد به استفاده از خشونت غيرقانونى، به منظور ايجاد جوّ رعب و وحشت، براى تحت تأثير قرار دادن يا تسلط بر فرد يا مجموعه‏اى از افراد و يا كل جامعه. اين كار براى دستيابى به هدف مشخصى كه شخص اعمال كننده‏ى خشونت در نظر دارد انجام مى‏گيرد.«(12)

عبدالناصر حريز در اين باره مى‏گويد:
»اين خشونت از ماهيت سمبليك برخوردار است. به عبارت ديگر، عمل خشونت‏بار و يا تهديد به انجام آن، پيامى )يا تأثير روانى خاص( دارد كه يك گروه يا مجموعه، و يا كل جامعه را مورد هدف قرار مى‏دهد؛ و ]محيط يا افراد [پيرامون، قربانى مستقيم يا هدف مستقيم عمل تروريستى هستند، كه ممكن است هيچ ارتباطى با مسأله‏ى تروريست‏ها نداشته باشند.«(13)

بنابراين، عمل تروريست‏ها شامل عناصر اصلى مى‏شود كه به طور حتم بايد فراهم شوند:
1. استفاده و يا تهديد به استفاده از خشونت، به صورت غيرقانونى و نامأنوس.
2. عمل تروريستى توسط فرد يا گروه و يا خود دولت انجام مى‏شود.
3. عمل تروريستى عليه فرد يا مجموعه‏اى از افراد و يا كل جامعه صورت مى‏گيرد.
4. هدف از عمل تروريستى ايجاد جوّى از رعب و وحشت است.
5. انتشار يك پيام و ايجاد تأثير روانى معين، كه باعث مى‏شود افرادى كه هدف عمل تروريستى هستند تحت تأثير آن اثر روانى قرار گيرند.
6. به طور معمول، عمل تروريستى، از حد هدف مستقيم خود، كه ممكن است كوچك‏ترين ارتباطى با قضيه‏ى تروريست‏ها نداشته باشد، فراتر مى‏رود.

× زمينه‏هاى فكرى و اعتقادى تروريسم صهيونيستى

تئودور هرتزل، بانى اولين كنگره‏ى صهيونيسم، در سال 1275) 1896 ش(، يعنى زمانى كه شمار يهوديان در فلسطين كمتر از بيست‏هزار تن بود، در كتاب دولت يهود درباره‏ى تشكيل دولت يهودى در فلسطين مى‏نويسد:
»دولت يهودى كه در فلسطين تشكيل مى‏شود، بايد بخش تجزيه‏ناپذيرى از ديوار دفاعى اروپا در آسيا، و يكى از قلعه‏هاى تمدن در برابر بربريت باشد.«

وى در خاطرات خود نيز چنين نوشته است:
»ما بايد كوشش كنيم تا مردمى تنگدست را به آن سوى مرزها برانيم، و تنها در كشورهايى كه به آن جا رانده مى‏شوند كار براى آن‏ها بيابيم، و فرصت كار كردن در كشور خود را به آن‏ها ندهيم.«

او در ادامه مى‏گويد:
»چنان‏چه به محلى منتقل شويم كه در آن حيوانات درنده‏اى باشند كه يهودى‏ها به آن‏ها عادت نداشته باشند - مانند افعى‏هاى بزرگ - من كوشش خواهم كرد از مردم بومى براى از بين بردن اين حيوانات استفاده كنم، و پس از آن، براى آن‏ها در كشورى كه به آن كوچ داده خواهند شد كار خواهم يافت.«

اين اظهارت، كه به مثابه‏ى قربانى كردن مردم اصلى فلسطين در برابر مطامع توسعه‏طلبانه‏ى صهيونيستى است، اولين منبع خشونت و تروريسم صهيونيستى در فلسطين بود.
پس از او نيز وايزمن، يكى ديگر از رهبران صهيونيسم، يادداشتى را در تاريخ 3 فوريه‏ى 1297) 1919 ش(، به شوراى عالى كنفرانس صلح در پاريس فرستاد، و در آن »حداقل دولت آينده‏ى يهود« را ذكر كرد. اين دولت شامل تمامى فلسطين، جنوب لبنان، جنوب سوريه تا دمشق، خليج عقبه، راه‏آهن حجاز تا معان، و منابع آب‏هاى اردن در دامنه‏هاى جبل‏الشيخ مى‏شد. اين يادداشت نيز بدون اين كه به صراحت از فعاليت تروريستى صهيونيست‏ها عليه فلسطينى‏ها سخنى به ميان آورد، با مشخص كردن حدود فرضى دولت آينده‏ى يهود، به طور غير مستقيم، زمينه‏هاى فكرى - سياسى عمليات خشونت آميز و تروريستى صهيونيست‏ها بر ضد فلسطينى‏ها را توجيه و فراهم ساخته است.
ژابوتنسكى، يكى ديگر از رهبران افراطى و تجديدنظر طلب صهيونيست، خطاب به همفكران خود مى‏گويد:
»تورات و شمشير از آسمان بر ما نازل شد... تنها تو راه درست مى‏پيمايى، و تمام ديگران بر خطا هستند. كوشش مكن تا براى اين حقيقت بهانه بيابى؛ زيرا نه ضرورتى خواهد داشت، و نه درست خواهد بود. اگر يك بار اقرار كنى كه ممكن است دشمنانت بر حق باشند و تو بر خطا؛ ديگر نمى‏توانى به هيچ چيز در دنيا ايمان داشته باشى. اين راهى نيست كه بتوان كارى را با آن انجام داد. در جهان تنها يك حقيقت وجود دارد، و آن به تمامى در اختيار توست«(14)
مناخيم بگين(15)، يكى از سران سابق رژيم صهيونيستى و از تروريست‏هاى با سابقه نيز، در كتاب خود داستان ايرگون چنين نوشته است:
»از دوران پدرم آموختم كه ما يهوديان بايد به زمين اسرائيل برگرديم. درست نيست كه بگوييم »مى‏رويم« ، يا »مسافرت مى‏كنيم« ، يا آن كه »مى‏آييم« . بلكه بايد قاطعانه بگوييم: »برمى‏گرديم« . و اين تفاوت بزرگى مى‏كند. تفاوتى كه همه چيز را در بر مى‏گيرد...«

وى در تعريف محدوده‏ى جغرافيايى سرزمين ادعايى اسرائيل، علاوه بر تمامى سرزمين فلسطين، دو كرانه‏ى )غربى و شرقى( رود اردن را نيز شامل آن مى‏كند، و آن را ميراث تمام يهوديان مى‏داند. او درباره‏ى مشروعيت مطلقى كه در عقيده‏ى صهيونيسم تجسم مى‏يابد، مى‏گويد:
»براى آن كه بتوانى درها را به روى جنبش مخفيانه، همواره باز نگه دارى، به چيزى بيش از بازى با الفاظ سرهم بندى شده نيازمند هستى. ضرورى‏ترين مسأله‏ى آن آگاهى داخلى و ذاتى است كه هرچه را كه »قانونى« است »غيرقانونى« مى‏كند برعكس، آن‏چه را »غيرقانونى« است به »قانونى« و »موجه« تبديل مى‏سازد. ما به مشروعيت و قانونى بودن مطلق كارهاى »غيرقانونى« خود ايمان داشتيم.«(16)

وى در جاى ديگرى نيز گفته است:
»برادر من باش، وگرنه مى‏كشمت.«

بگين در كتاب انقلاب نوشته است:
»اين كتاب را همچنين براى غيريهوديان نوشته‏ام. زيرا از آن ترس دارم كه باور نداشته باشند، يا فراموش كرده باشند كه نسل جديدى از نوع بشر پيدا شده كه جهان در بيش از يكهزار و هشتصد سال گذشته نديده بود. اين نسل كه از خون و آتش و اشك و خاكستر زاييده شده است، نسل يهوديان جنگجوست.«

سراسر اين كتاب پر از كينه‏توزى است، و بگين به هيچ‏وجه سعى ندارد آن را پنهان سازد. بلكه در آن، آشكارا اعتراف مى‏كند:
»دكارت گفته است: من مى‏انديشم، پس من وجود دارم. و من مى‏گويم من مى‏جنگم، پس من وجود دارم.«(17)

موضع تروريسم صهيونيستى بر يك نظريه استوار است كه خلاصه‏ى آن چنين است:
وجود اعراب به هيچ وجه قانونى و مشروع نيست، و آن‏چه براى اكثريت عرب‏ها »مشروع« مى‏نمايد، تنها يك »نامشروع« بريتانيايى است. از اين رو بگين اذعان مى‏كند كه ايرگون با همكارى حزب تجديدنظر طلب صهيونيستى ژابوتنسكى، و سازمان بتار در اروپاى شرقى، وظيفه‏ى خود دانسته است كه على‏رغم مخالفت انگليس و عرب‏ها با انتقال غير قانونى يهوديان، هزاران يهودى را به صورت »غير قانونى« به فلسطين بياورد.
بگين، كتاب و جنبش خود را انقلاب نام نهاد. اين پوشش همان اصل صهيونيستى است كه »نامشروع« را »مشروع« جلوه مى‏دهد. و در حقيقت چيزى جز يك پرده‏پوشى بر تروريسم صهيونيستى خون‏خوار و سفاك كه جنبش او را تشكيل مى‏داد نمى‏باشد. بر اساس اين اصل، لزومى ندارد كه تروريسم صهيونيستى تنها بر ضد اعراب باشد؛ زيرا گاهى به اقتضاى منافع، عليه يهوديان نيز به كار مى‏رود. بگين در كتاب خود درباره‏ى ماجراى غرق شدن كشتى پاتريا كه با محموله‏اى از يهوديان مهاجر به بندر رسيد چنين سخن گفته است:
»كشتى پاتريا، كه با محموله‏اى از مهاجران يهودى به بندر حيفا رسيد، هرگز نتوانست از بندر خارج شود. زيرا تروريست‏هاى يهودى ]لفظ تروريست‏ها را خود بگين به كار برده است[ براى جلوگيرى از حركت آن، بمبى در داخل آن كار گذاشته بودند. پس از اين كه بمب منفجر شد، بيش از دويست يهودى كشته يا غرق شدند.«(18)

بنابراين، از نظر بگين نه تنها كشتار فلسطينى‏ها، بلكه كشته شدن يهوديان بهتر از آن است كه جلوى ورود آن‏ها به فلسطين گرفته شود. فقط او به اين دليل كه مقامات انگليسى از پياده شدن مهاجران يهودى از كشتى به بندر حيفا مخالفت كرده بودند، اقدام تروريستى صهيونيست‏ها در انفجار كشتى را توجيه كرده است.
علاوه بر هرتزل، ژابوتنسكى و بگين، تاكنون تعداد بسيارى از رهبران صهيونيسم درباره‏ى توجيه عمليات تروريستى صهيونيست‏ها برضد عرب‏ها كتاب نوشته‏اند و در اين كتاب‏ها، زمينه‏هاى فكرى و اعتقادى تروريسم را براى يهوديان آماده ساخته‏اند. اگر بخواهيم در ميان انبوه مطالب كتاب‏هايى كه تا كنون صهيونيست‏ها درباره‏ى اقدامات جنايتكارانه و تروريستى خود نوشته‏اند زمينه‏هاى فكرى و اعتقادى تروريسم صهيونيستى را بيابيم، به اين نتيجه خواهيم رسيد كه تروريسم صهيونيستى، به لحاظ فكرى و عقيدتى، بر موضوعات و مقدماتى استوار است. بعضى از آن‏ها عبارتند از:
1. ايمان مطلق به نظامى‏گرى و پرورش نسل صهيونيستى بر اساس اين مشى.
2. نفى مطلق حقوق طبيعى فلسطينى‏ها؛ تا حدى كه جنايت براندازى نژاد عرب براى صهيونيست‏ها، در حد خود، كار مطلوبى شود.
3. توجيه به كارگيرى هر شيوه و وسيله‏اى - هرقدر كه جنايتكارانه باشد - براى تحقق اهداف صهيونيسم در سرزمين اسرائيل؛ تا جايى كه ترور و ايجاد رعب و وحشت امرى عادى و روزمره شود.
4. تكيه بر قانون »حق برترى مطلق« صهيونيست‏ها؛ به گونه‏اى كه ديگر ابناى بشر در مرتبه‏اى پست‏تر از آنان قرار گيرد.
5. از نظر صهيونيست‏ها هدف از پذيرش و ورود به كهونت صهيونيستى )باورداشتن عقايد صهيونيستى(، نجات ميهن يهودى است. لذا كينه‏ى كوركورانه نسبت به مسلمانان، به صورت بخشى از ايمان يهوديان در مى‏آيد؛ و در راه آرمان‏هاى صهيونيسم، سرزمين اسرائيل از وجود مسلمانان پاكسازى مى‏شود.
6. جاسوسى از ديگران؛ تا جايى كه براى عملى كردن هدف‏هاى خود، از دست زدن به هيچ جنايتى روى‏گردان نشود.
7. ايمان به آن كه انتقال »غير قانونى« يهوديان به فلسطين، به هر شيوه و وسيله‏اى كه انجام شود، تنها يك مرحله از عمليات اسكان صهيونيستى در اين سرزمين است.
دلايل بى‏شمار ديگرى نيز در منابع مختلف وجود دارد، كه زمينه‏هاى فكرى و عوامل عقيدتى تروريسم صهيونيستى را روشن مى‏سازد. موشه مِنوهِن، يكى از يهوديان ضد صهيونيست اسرائيلى، در اين باره مى‏نويسد:
»ما اولين فارغ‏التحصيلان »معبد مقدس« ملى‏گرايى سياسى يهودى بوديم كه خود را وقف كرده، »داوطلب« رهايى »ميهن يهودى« به هر قيمت شديم، تا فلسطين را از تمام آن‏ها كه غيريهودى هستند - »گوييم« - پاكسازى كنيم... من مى‏دانم كه از كجا صحبت بكنم؛ زيرا در تمام اين مدت از فعاليت‏هاى »دسته‏ى خود« پيروى مى‏كردم. من يك زندگى كامل را وقف كردم تا توانستم از اين فلسفه‏ى ابتدايى كوركورانه درباره‏ى مليت‏گرايى يهودى، كه در آن نوعى خودخواهى بيمارگونه‏ى دسته جمعى مى‏بينم، رهايى يابم. اين مليت‏گرايى خود را چنان »مطلق« مى‏پندارد كه گويا همه‏ى دنيا مديون آن هستند، و خود به هيچ‏چيز و هيچ‏كس پاى‏بند نيست.«(19)

بر اساس زمينه‏ى اعتقادى و فكرى تروريسم صهيونيستى، آن‏ها خود را از همه‏ى ضوابط متعارف اخلاقى كه تمامى مردم به آن التزام دارند آزاد كردند؛ و ارتكاب هر جنايتى را، هرقدر هم وحشتناك و وحشيانه باشد، براى خود مجاز مى‏دانند. همه‏ى اين جنايت‏ها، و از جمله جنايت و ترور، به نام و براى »دولت صهيونيستى« انجام مى‏گيرد.
زمينه‏ها و پشتوانه‏هاى فكرى و اعتقادى تروريسم صهيونيستى، با مراجعه به پيشينه‏ى تاريخى، و سوابق فعاليت‏هاى تروريستى جنبش صهيونيسم و سازمان‏هاى تروريستى روشن مى‏شود.





× پيشينه‏ى تاريخى تروريسم صهيونيستى

پيشينه‏ى تاريخى تروريسم صهيونيستى، به ظهور جنبش صهيونيستى در اواخر قرن نوزدهم در اروپا بر مى‏گردد. پايه‏هاى ترور و چارچوب‏هاى تشكيلاتى آن نيز سابقه‏اى طولانى دارد؛ و حداقل به دو دهه پيش از صدور »اعلاميه‏ى بالفور« ، و نيز پيش از سلطه‏ى انگليس بر فلسطين برمى‏گردد. اين جنبش، در آغاز قرن بيستم، تلاش خود را براى كوچاندن يهوديان به فلسطين، تحت عنوان »بازگشت« شروع كرد؛ و آن را به صورت يك حركت تهاجمى براى اسكان يهوديان، و ايجاد مهاجرنشين‏هاى يهودى در فلسطين در آورد.
مهاجرنشين‏هاى يهودى به گونه‏اى ساخته شده‏اند تا بتوانند نقش قلعه‏هاى نظامى را در مقابله با تهاجمات اجتماعى ايفا كنند. نقش عمده و اصلى اين مهاجرنشين‏ها، عمليات نظامى - تروريستى بود؛ و اسكان يهوديان در مرتبه‏ى بعدى قرار داشت. اين مهاجرنشين‏ها به گونه‏اى تسليح و تجهيز شده بودند كه جنبش صهيونيسم بعدها بتواند از آن‏ها براى حملات نظامى و تروريستى، و نيز توسعه‏ى سرزمين‏هاى تحت اشغال خود استفاده كند. در اسكان يهوديان، سازمان نظامى و سازمان مدنى در يكديگر ادغام شده بودند، و يكديگر را بنا به نياز تغذيه مى‏كردند. در حقيقت، سازمان نظامى، پايه‏ى بزرگتر و تغذيه كننده‏ى ديگر سازمان‏هاى صهيونيستى بود. بنابراين، جامعه‏ى اسرائيلى، در ساختار اصلى و جهت‏گيرى خود، بر روى بنيادهاى نظامى‏گرى و تروريستى استوار شد.
البته دوران جنگ جهانى اول را كه طى آن تعدادى از رهبران صهيونيست، از جمله وايزمن، ژابوتنسكى و ترومپلدور وارد صفوف متفقين شدند مى‏توان نقطه‏ى عطفى براى زايش تروريسم صهيونيستى به شمار آورد. صهيونيست‏ها در اواخر اين جنگ، نخستين مرحله‏ى ايجاد و تكميل يك ارتش يهودى را در فلسطين آغاز كردند. آن‏ها براى سازماندهى و نگهدارى دسته‏هاى يهودى شركت كننده در جنگ، تلاش‏هاى فراوانى انجام دادند، تا به عنوان پيشگامان ارتش اشغالگر يهود در فلسطين عمل كنند.
در اواخر جنگ، گردآورى اسلحه و پنهان كردن آن، و نيز آموزش نظامى شروع شد. در اين دوران، سازمان جاسوسى صهيونيستى نيز همانند يك سايه در كنار اين سازمان نظامى صهيونيستى قرار گرفت، و عمليات تروريستى بر ضد عرب‏ها را طراحى و فرماندهى كرد.
شكل‏گيرى دسته‏هاى يهودى كه از جنگ جهانى اول در كنار متفقين جنگيدند، در سازماندهى نظامى‏گرى صهيونيستى، كه پايه‏ى تروريسم صهيونيستى شد، تأثير اساسى داشت. سربازان و داوطلبان يهودى آمريكايى و انگليسى، از همان زمان احساس كردند كه بايد در ميان يهوديان مهاجرنشين فلسطين، در راه ايجاد و دفاع از مهاجرنشين‏ها فعاليت كنند. اين داوطلبان يهودى، در نهايت اعضاى اصلى نظامى و عملياتى سازمان‏هاى تروريستى صهيونيستى شدند. بخشى از آن‏ها نيز در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم در اروپاى شرقى شكل گرفته بودند. تنها هدف آن‏ها حمله به فلسطين، و بيرون راندن ساكنان عرب و صاحبان اصلى اين سرزمين از ديار خود بود . از اين‏رو، نخستين يهوديانى كه پاى به فلسطين گذاشتند - و بيشتر آنان از اروپاى شرقى بودند - »مهاجر« يا »پناهنده«اى نبودند كه به يك جاى امن پناه آورده باشند. بلكه پيشگامان حمله به فلسطين بودند كه در سازمان‏هاى مختلف تروريستى سازماندهى شده بودند.
ايگال آلون، يكى از افسران سازمان تروريستى هاگاناه، و از رهبران گروه تروريستى پالماخ، در كتاب تشكيل ارتش اسرائيل چنين مى‏نويسد:
»از سال 1880، زمانى كه كشور ]فلسطين[ هنوز زير سلطه‏ى عثمانى‏ها بود و شمار ساكنان آن از چند ده هزارتن [!] تجاوز نمى‏كرد،(20) تشكيل سازمان‏ها و واحدهاى مخفى شروع شده بودند. اين تشكل‏ها جنبه‏ى سياسى نداشتند؛ ولى به طور غيرمستقيم چندين اثر و نتيجه‏ى سياسى از آن‏ها به دست آمد. بدين ترتيب، از آغاز همين دوران، هسته‏هاى متعددى براى سازمان‏هاى گوناگون نظامى يهودى به وجود آمد، كه سمت‏گيرى‏هاى سياسى نيز داشت.«(21)

پس از ورود نيروهاى انگليسى به فلسطين و آغاز دوران سلطه و قيموميت استعمار انگليس بر اين سرزمين،همكارى اطلاعاتى انگليس‏ها و صهيونيست‏ها، در رشد و گسترش فعاليت تروريستى صهيونيستى در فلسطين تأثير زيادى گذاشت. به عنوان مثال: در سال 1936، يك افسر اطلاعات نظامى انگليس به نام چارلز اوردونگت وارد فلسطين شد. او پس از دو سال، يعنى در سال 1938، به ميمنت ورود فرماندهى نيروهاى انگليسى، در فلسطين \"گروه‏هاى مخصوص شب\" را كه متشكل از افراد سازمان هاگاناه و كارشناسان انگليسى بود تشكيل داد، تا علاوه بر جنگ با انقلابيون فلسطينى، به عمليات تروريستى بر ضد ملت فلسطين اقدام كند.
ونگت در موارد مختلف دست به آموزش اين گروه‏ها زد. از جمله‏ى اين آموزش‏ها مى‏توان شيوه‏هاى ترور، جمع‏آورى اطلاعات، و بازجويى زندانيان و اسرا با استفاده از شكنجه را نام برد. لئونارد موزلى روزنامه‏نگار انگليسى، حمله‏اى كه گروه‏هاى مخصوص شب به يك روستاى فلسطينى كردند، و باعث كشته شدن 5 تن از ساكنان روستا و اسارت 4 تن ديگر شد را چنين توصيف كرده است:
»ونگت براى مجبور كردن اسرا به دادن اطلاعات خود به صهيونيست‏ها، بر ضد يكى از آن‏ها خشونت ]شكنجه [استفاده كرد، و سپس دستور داد تا او را بكشند.«(22)

صهيونيست‏ها در دهه‏ى سى توانستند شيوه‏هاى خود را در زمينه‏هاى زير متحّول سازنند: اطلاعات و عمليات تروريستى در تمامى ابعاد مربوط به عمليات قاچاق اسلحه و انتقال يهوديان به فلسطين؛ و همچنين جعل اسناد؛ تماس‏هاى سرّى با عناصر خائن و مجرم در جامعه؛ دست يافتن به اطلاعات لازم در مورد فلسطينى‏ها و تحركات نيروهاى انگليسى - به منظور مقابله با عمليات ضدجاسوسى آن‏ها - ؛ جلوگيرى از كشف عمليات انتقال قاچاق يهودى‏ها به فلسطين توسط آن نيروها؛ و نيز ديگر شگردها و شيوه‏هاى اساسى اطلاعات و جاسوسى.
به اين ترتيب، جنبش صهيونيسم خود را آماده كرد تا با وضعيتى كه در اواخر دهه‏ى 1930 به دليل انتشار كتاب سوم سفيد انگليس در تاريخ 17 مى 1939 ، و سپس شروع جنگ جهانى دوم در ماه سپتامبر همان سال به وجود آمد، مقابله كند.
از جمله مطالب كتاب سفيد كه با اهداف جنبش صهيونيسم در آن زمان هماهنگى نداشت ، سندى بود كه اجازه‏ى انتقال 75/000 يهودى را به فلسطين در خلال 5 سال آينده مى‏داد، و سپس انتقال را پس از اين مدت متوقف مى‏كرد. مگر اين‏كه عرب‏هاى فلسطين با مهاجرت بيشتر يهوديان به آن سرزمين موافقت كنند.(23)
واكنش صهيونيست‏ها و سازمان‏هاى تروريستى وابسته به آن‏ها در رابطه با انتشار كتاب سفيد، انجام چندين عمليات نظامى بر ضد نيروهاى انگليسى در تابستان 1939 بود. غرق كردن يك كشتى جنگى انگليس، منفجر كردن خط لوله‏ى نفتى كه نفت عراق را به حيفا انتقال مى‏داد، منهدم كردن اتومبيل‏هاى پليس حكومت قيموميت انگليس، و عمليات بر ضد ساختمان‏هاى دولتى در حيفا و تل‏آويو و بيت‏المقدس، از جمله‏ى اين عمليات بود.
هنگامى كه جنگ جهانى دوم شروع شد، ديويد بن گورين، رييس جنبش صهيونيسم، موضع صهيونيست‏ها را اعلام كرد و گفت:
»ما در جنگ خواهيم جنگيد، گويى كتاب سفيد منتشر نشده است؛ و بر ضد كتاب سفيد خواهيم ايستاد، و گويى جنگى وجود ندارد.«(24)

اين موضع در حقيقت به اين معنا بود كه »توزيع نقش‏ها« در بين سازمان‏هاى تروريستى صهيونيستى صورت گرفته بود، و جنبش صهيونيستى در طول جنگ دوم جهانى، از دو طرف سود خواهد برد. به طورى كه در جنگ شركت كرد، و آگاهى نظامى را چه در ميدان نبرد و جنگ و چه در زمينه‏ى اطلاعات، به دست آورد.
»توزيع نقش‏ها به اين صورت بود كه هاگاناه، بر اساس سياست اداره‏ى سياسى كردن آن در آژانس يهود، در جنگ طرف انگليس را گرفت؛ اما تظاهر كرد كه بر ضد كشورهاى محور در صف متحدين ايستاده است. ولى اِيرگون سازمان نظامى همكار گروه دست افراطى صهيونيستى معروف به، جنبش اصلاحگر، به دو جناح تقسيم شد؛ و ابراهام اشترن رهبرى يكى از آن‏ها را به عهده گرفت.
گروه تروريستى اشترن كه بعدها به نام لِحى شناخته شد، سعى كرد با آلمان نازى و ايتالياى فاشيست، بر ضد انگليس، پيمان ببندد. ولى جناج ديگر كه رهبرى آن را ديويد رازئيل به عهده داشت و نام سازمان اصلى يعنى ايرگون را حفظ كرد، عمليات خود بر ضد انگليس را متوقف كرد. ولى با اين حال، در آغاز جنگ، در كنار متحدين ايستاد.
تعدادى از افراد ايرگون در عمليات نظامى به كمك نيروهاى انگليسى شتافته، بر ضد كودتاى رشيد عالى گيلانى در عراق شركت كردند؛ و رازئيل كشته شد. پس از اين كه مناخيم بگين رهبرى ايرگون را در سال 1943 به عهده گرفت، سياست ايرگون تغيير كرد؛ و در شرايطى كه جنگ دوم جهانى پايان يافته بود، اين سازمان دوباره عمليات خود را بر ضد نيروهاى انگليسى آغاز كرد.«(25)
در حقيقت جنبش صهيونيسم توانست در طول جنگ دوم جهانى، با ايجاد رابطه با طرفين درگير، به اهداف متعددى دست يابد. بالا بردن توان اطلاعاتى، و تقويت عمليات تروريستى در فلسطين را مى‏توان از جمله آن‏ها نام برد. صهيونيست‏ها به واسطه‏ى همكاريشان با سازمان اطلاعات انگليس، به اطلاعات ذى‏قيمتى دست يافتند. همچنين از راه همكارى با نازى‏ها در نبرد با جنبش‏هاى چپگرا در بين يهوديان اروپا، توانستند راه‏هاى سركوب مبارزان مسلمان فلسطينى را بياموزند.
»پيش از جنگ 1948 ، رهبران جنبش صهيونيسم با كمك چند شركت جعلى و قلابى، و تحت پوشش حمل تجهيزات صنعتى، مقادير معتنابهى سلاح و ابزار آلات سنگين و حتى هواپيما به صورت قاچاق به فلسطين وارد كردند. به اين وسيله شيوه‏هاى تروريستى گروه‏هاى صهيونيستى فلسطينى‏ها علنى و متحول شد؛ و آن‏ها خود را براى يك جنگ تمام عيار با اعراب آماده ساختند.
به عنوان مثال، در اوايل سال 1948 ، يهودا رازى يكى از مسؤولين عمليات ريخشن، 20 قبضه توپ ضدهوايى با تجهيزات آن را از ايتاليا به قيمت 1/025/000 دلار خريد؛ و به همان طريق قاچاق، اين توپ‏ها را به فلسطين وارد كرد. وى همچنين قرارداد مشابهى به قيمت 12/803/100 دلار با فرانسه بست، كه خريد آن شامل تعدادى هواپيماى جنگى بمب‏افكن؛ ده دستگاه تانك؛ ده قبضه توپ ضد هوايى؛ و پنجاه قبضه خمپاره انداز كاليبر 65 ميليمترى مى‏شد. اين سلاح‏ها توسط چندين كشتى باربرى به طور قاچاق وارد فلسطين شد؛ و اولين محموله‏ى آن، كه در زير چندين تن پياز در يك كشتى بارى جاسازى شده بود، كمى پيش از پايان يافتن دوران قيموميت انگليس بر فلسطين، به اين سرزمين قاچاق شد.«(26)
عمليات قاچاق سلاح و انتقال يهوديان به فلسطين، به قدرت بالاى كار اطلاعاتى و فعاليت‏هاى سرّى و تروريستى احتياج داشت؛ مسأله‏اى كه صهيونيست‏ها را بر آن داشت تا در موارد متعدد دست به تحول شيوه‏هاى اطلاعاتى و جاسوسى زده، دستگاه اطلاعاتى و نظامى خود را نيز براى انجام عمليات تروريستى بر ضد فلسطينى‏ها تقويت كند. اين امر پس از تشكيل رژيم صهيونيستى نمود چشمگيرى داشته، و طى پنج دهه، شاهد عمليات تروريستى فراوان اين رژيم و سازمان‏ها يا گروه‏هاى وابسته، بر ضد مسلمانان بوده‏ايم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 9:10  توسط رسول ملکیان اصفهانی | 

تكامل تربيت و بلوغ روحى انسان نيز از جمله برنامه هاى مهم قيام امام مهدى عليه السلام است . برنامه هاى امام همه در اين ارتباط است و به اين هدف نظر دارد.
روشن است كه جزء اصلى در تشكيل اجتماع صالح انسانى ، خود انسان است . انسان محور اصلى برنامه ريزيها، قوانين ، علوم و ديگر مسائل جامعه بشرى است . اصلاحات و تحولات و انقلابها، نخست بايد از درون انسان آغاز گردد، و در حوزه وجودى او صورت گيرد، و سپس به برون جامعه سرايت كند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 15:45  توسط رسول ملکیان اصفهانی | 

غرب در قرن 19 سعی کرد خلاصه ای از تمدن خود را ارائه کند که آن دیالوگ بود و در قرن بیستم انسان را در قالب هنر نشان دادند که سر مچاله شده ای دارد که چشم و بینی دارد و زبان ندارد و زبانش از میان پاهایش بیرون زده است! بنابر این نظرات دانشمندان در مورد انسان و انسانیت انسان هم مهم است . بولتمان می گوید : آنچه انسان است آن چیزی است که او بطور تاریخی به آن نائل می شود . پس انسان یعنی تاثیر او در آیندگان کتاب " هفت نظریه در بارة طبیعت انسان " نوشتة لسلی استونس ترجمة دکتر بهرام محسن پور که قبل از فروپاشی شوروی نوشته شده است ودر جای جای آن خواسته به مارکسیسم تلنگری بزند نظریات زیر را مورد بررسی و تحلیل قرار داده است: 1- نظریة افلاطون یا فرمانروایی عقل . 2- مسیحیت یا نجات به وسیلة خداوند. 3- مارکس یا انقلاب کمونیستی . 4- فروید یا پژوهش روانکاوی . 5- سارتر یا اگزیستانسیالیسم الحادی . 6- اسکینر یا شرطی شدن رفتار . 7- لورنز یا پر خاشگری ذاتی .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 17:29  توسط رسول ملکیان اصفهانی | 

کتابشناسی انسان شناسی به زبان فارسی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 20:54  توسط رسول ملکیان اصفهانی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
هدف ما انسانی است که خدا بخواهدش

پیوندهای روزانه
سخنرانی استاد انصاریان( انسان کلمه الله
ماهيت انسان از ديدگاه قرآن
ماهيت انسان، فرهنگ تصويري و عصر جهاني شدن: چالش‌هاي زندگي ديندارانه
اديان در خدمت انسان
ادله اى كه نقش انسان را در مقدرات شب قدر ثابت مى كند
اثبات امامت و انسان کامل
آيا انسان مي‌تواند موجود زنده‌اي بوجود آورد؟
آفرينش انسان، نشانه رحمت خداوند
آفرينش انسان در قرآن
آسمان، طبيعت، انسان،
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1391
خرداد 1391
دی 1390
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
خرداد 1389
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
آرشیو موضوعی
مقالات رسول ملکیان اصفهانی
انسان در قرآن
انسان شناسی
انسان شناسی از دیدگاه علوم انسانی
انسان شناسی از دیدگاه علوم تجربی
انسان شناسی ادیان الهی
انشان شناسی ادیان غیر الهی
انسان شناسی اسلامی
عقاید ما
انسان از منظر نهج البلاغه
انسان در نگاه اهل بیت پیامبر(علیهم السلام)
پیوندها
انواع سایت خبری - علمی - دولتی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM